به نام او

درود به تمام دوستان.

امیدوارم که حال همگی خوب باشه.راستش این وب برام خیلی خاطره انگیزه.اولین متنم(سشار و سرریز از چرت و پرت)رو اینجا نوشتم . ولی خیلی  نارارختم که اینو میگم ولی بنا به یه سری دلایل شخصی ناچارم این وب رو ترک کنم.تصمیم دارم یه وب جدید باز کنم و اون تو نوشته های خودم رو بذارم.باز هم متاسفم که از دریای بی کران میرم ولی خب...!

دریای احساساتتون همیشه بی کران و جوشان

به نام او

جاده ی بیراهه

پاها خسته و ورم کرده در انتظار بیرون آمدن از کفش ‌٬کفشها با دهان باز در حسرت توقف مرد و مرد دوان دوان و عزق ریزان ادامه میدهد.نمیگذارد غول خستگی او را از پای دراورد.

فرسنگهاست که بی وقفه میدود و من نمیدانم دنبال چیست.قیافه اش قبل از هرچیز خسته است و صورت لاغر و رنگ پریده اش خود را پشت هن هن خستگی پنهان کرده.پیراهن و شلواری کثیف و نامرتب به تن دارد که با وصله و پارگی رنگ شده.

سرانجام بعد از طی کردن مسیری طولانی برای چند لحظه اجازه میدهد تا خستگی او را زمین گیر کند.به او دقیق میشوم.مرد نیست بلکه پسری ست جوان که حتی فرصت نکرده وارد دهه ی سوم عمرش شود.اما خستگی حداقل چهار پنج دهه زندگی در ورای دیدگانش نهفته است.چیزی توجهم را جلب میکند که دیگر آن لباسها و کفشهای پاره و کهنه و چهره ی خسته اش را نمیبینم.آوای تپش قلبش مرا وادار میکند تا به قلبش بیشتر دقیق شوم.خیلی تند میتپد.کمی بیشتر دقیق میشوم تا درمیابم که کمترین چیزی که میشود به آن توجه کرد همین تپش قلب است.

قلبش شکسته و از جدایی نالان.میدود تا به انتهای دوری و فراق و از آن بگذرد.میدود تا فصل را به پایان برساند و وصل را شروع کند.با اینکه از دوری خسته شده اما آنرا تحمل میکند چون میداند که این فراق به آخر میرسد.نمیداند چقدر دیگر باید بدود و کی به معشوقش میرسد ولی فکر رسیدن به او وادارش میکند تا باز هم ادامه دهد.دوباره شروع به دویدن میکند.و من از این بالا مراقبش هستم و میبینم که راهی که طی میکند بی انتهاست و هیچ وقت طعم شیرین وصال را نمیچشد.

کاش هرچه زودتر دریابد گامهایش در چه جاده ای جای خود را به دیگری میدهند.اما او نیز نخواهد دید که معشوقش در انتهای جاده ی دیگری ایستاده..

جوانک پیر میدود و نفس میکشد به امید اینکه به هدفش نزدیکتر میشود.حداقل نزدیکتر از لحظه ی قبل.اما نمیداند که سرنوشت چه پایان تلخی را برایش نوشته.و من نیز اینجا انتظارش را میکشم تا مسیر بی انتهای پیش رویش را بفهمد و به من بپیوندد...

به نام او

آخرین پلک

آرام و آهسته به هم نزدیک میشوند...

و من هنوز به یاد تو و منتظرت هستم و شوق دیدارت هنوز همراهم است.شیرینی نگاهت در کام دلم،هوای تو در سرم،غم نبودت در طنین صدایم و بغض کهنه ی فراغت در گلویم ست.

هنوز هم با افتخار و غرور کوله بار گران عشقت را به دوش میکشم.

هنوز هم هر لحظه به قاب عکست که روی دیوار ویرانه ی قلبم خودنمایی میکند مینگرم.

هنوز هم در این اقیانوس متلاطم و طوفانی چشمانم منتظر نور فانوست ست.

سر انجام به هم رسیدند و چشمانم را بی فروغ ساختند...

کاش قبل از رسیدن پلکهایم به همدیگر،حتی برای یک لحظه روشنایی را به چشمانم میرساندی.نمیدانم چرا قبل از طلوع آفتاب دیدارت غروب شام آخر از ره رسید.اما به همه ی اینها این را میپذیرم و به آغوش پاییز میشتابم تا شاید از ان بالا به آرزوی دیرینه ام برسم

صندلی

يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش ، و مي رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد ! دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد . او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟؟

به نام او

آسمان هم به حال من ميبارد.وحشى و بى امان. و من هم ميبارم.پا به پاى آسمان.به گونه اى كه قطرات باران در اشكهايم حل ميشوند.و من تمام سعيم را ميكنم تا به اين گريه ها بى توجه باشم و كارم را تمام كنم.كارى كه آنقدر سخت است كه مطمئن نيستم زير سنگينى آن بتوانم دوام بياورم.كارى به سختى دفن بدن بى جانى كه روى دوشم است.غنچه اى كه با تمام وجود از آن مراقبت كردم تا هيچ آفتى به آن گزندى وارد نكند.آنرا با تمام وجود پروراندم و منتظر بارور شدنش بودم.اما حالا آن غنچه ى معصوم و بى گناه روى دوش من آراميده.نوزاد نوپايى كه وقتى آنرا حس كردم،دريچه ى جديدى از زندگى به رويم باز شد.او به من كمك كرد تا به معناى ديگرى از زندگى پى ببرم.به همه چيز و همه كس طور ديگرى نگاه كنم.به همه پشت كردم و پشت پا زدم.از همه دست كشيدم تا بتوانم با همه ى توان او را پرورش دهم.گمان ميكردم كه ديگر تنهايى و انزوا رخت بر ميكنند و ديگر باز نميگردند.و دوران زوال ناپذير خوشى شروع ميشود.اما حالا كه به آن لحظه هاى خوش و فانى مينگرم،ميبينم كه چقدر كم ميدانستم كه فكر ميكردم ديگر با غول تنهايى و مبارزه با او روبرو نخواهم شد.مبارزه اى يك طرفه كه هميشه نتيجه ى آن از قبل معلوم است و من محكوم ابدى به شكست هستم. ديگر رسيدم.جاى كه بايد جسم بى جان عشقم را براى هميشه در دل خاك پنهان كنم.او را روى زمين ميگذارم.مشغول ميشوم به كندن زمين.ديگر آسمان را ياراى مقابله با من نيست.هيچ وقت حتى تصور آن را هم نميكردم كه عشقى كه با غرور و افتخار از آن نزد همه سخن ميگفتم را اينطور حقيرانه و در خفا دفن كنم.و سخت تر اينكه ديگر بايد با يادت زندگى كنم.اى كاش ميتوانستم غير از تو قاتل ديگرى را متهم به كُشتن اين عشق نو پا كنم...

به نام او

همراهم مياى؟

-همراه تو؟كجا؟

-حاظرى يا نه؟من دارم ميرم

-باشه ولى كجا؟

-تو بيا،مطمئن باش ضرر نميكنى!

با او همراه ميشوم.نميدانم مرا كجا ميبرد اما مطمئنم كه ضرر نميكنم.او مرا آرام آرام همراه خود ميبرد.خيلى راحت و هر كجا كه بخواهد.بر فراز ساختمانها و اين شهر آلوده به پرواز در مى آييم.كم كم متوجه شلوغى خيابان ميشوم .به بطن حادثه ميرسيم.در شلوغى خيابان و در بين صداى بوق ماشينها و آژير آمبولانس،بلندترين صدايى كه ميشنوم،صداى سكوت مردى ست كه به نظاره ى ماشينش ايستاده و با بهت و نااميدى سوختن آن را نگاه ميكند.گويى روحش درون ماشين است و دارد همراه با ماشين ميسوز.حتى نميتواند قدم از قدم بردارد... باد ميوزد و دوباره مرا با خود همراه ميسازد.

-چرا...چرا اونجورى بود؟

-نميدونم!فقط ميدونم كه يه نوع از انواع بيشمار انسانه.

با خود كلنجار ميروم كه به همين توضيح بسنده كنم كه متوجه ميشوم همراه با او از پنجره اى كه روى درِ يك سلول وجود دارد وارد آن ميشويم.زندانى كه كنج زندان نشسته،از روى بى كسى زانوهايش را در آغوش كشيده و با وارد شدت ما به درون سلول،طورى كه انگار با ورش باد سردش شده،كمى جابه جا ميشود و كف دستانش را روى بازوهايش ميمالد.لبخندى مملو از نااميدى به قاصدكى كه وارد سلول شده ميزند و آهى بى رمق ميكشد.محو حالت زندانى ام كه شخصى پشت در سلول قرار ميگيرد.داخل زندان را از نظر ميگذارند و به زندانى ميگويد:

"اگه چيزى ميخواى بگو تا تو اين آخرين روز برات انجام بديم".

اما رمق زندانى حتى كمتر از آن است كه بتواند جواب زندانبان را بدهد و در عوض نگاهش را به او ميدوزد.نگاه عجيب و سنگينى ست.به قدرى سنگين كه زندانبان تاب نمى آورد و ميرود.زندانى دوباره تنهايى اش را با نگاه كردن به در سلول سپرى ميكند.بغض در گلويش گير كرده و نميگذارد تا اميد نفس بكشد.لحظات تلخ و سنگينى ست... اما باد دوباره آهنگ رفتن سر ميدهد و ميگويد:

"تازه نصف راه رو اومديم.بايد تحملت بيشتر از اينا باشه..."

ته دلم به خودم اميد ميدهم كه باد با من شوخى ميكند اما مطمئنم كه باد جز حقيقت نگفته... چند لحضه بعد متوجه ميشوم كه در آسمان يك بيمارستان هستيم.از يك پنجره داخل ميشويم.همزمان با ورود ما پرستارى وارد اتاق ميشود و نوزادى را كه در بغل دارد به زن جوانى كه روى يكى از تختهاى اتاق دراز كشيده ميدهد و ميگويد كه نوزاد بايد لحظات آخر را پيش مادرش باشد.نادر كه انگار منتظر بهانه بوده،آرام آرام به اشكهايش اجازه ميدهد تا اندكى از غمش را تسكين دهند.هركس كه مادر را ببيند ميفهمد كه حالش اصلاً خوش نيست اما به راستى چه كسى جز مادرى كه نُه ماه انتظار كشيده تا نوزادش را در آغوش بگيرد و با خِشتِ مهر مادرى،آينده ى جگرگوشه اش بسازد و اكنون دست به دامان ثانيه ها شده،قادر به فهميدن اوست؟مادر به پهناى صورت ميگريد و پيش از آنكه من نيز با او هم صدا شوم،باد مرا همراه با خود از پنجره بيرون ميبرد.فكر نميكنم ديگر بدتراز اين چيزى باشد.اما باد طورى كه انگار فكر مرا خوانده ميگويد:

"اگه صبر كنى بدتر هم ميبينى"

دوباره همراه باد ميشوم.اما ايندفعه خبرى از ساختمان و خيابان نيست.جايى غريب.فضايى باز و بى انهتا.گويى اينجا انتهاى دنياست.درست همان نقطه اى كه نيستى شروع ميشود.اما در اين نيستى مردى ست كه به زانو درامده و نگاهش ملتمسانه به زنى كه هرلحظه دور و دورترميشود دوخته شده.همه چيز تمام شده و ما دير رسيديم.مرد نميتواند خودش را حتى روى زانو نگه دارد.آرام و بى صدا روى زمين مى افتد.فكر نميكنم كه مُسَكنى وجود داشته باشد كه انقدر قدرتمند باشد كه بتواند مرد را تسكين دهد.مات و مبهوت نگاه ميكنم كه اين چيست كه اين مرد را اينگونه نااميد كرده.تاب و توانش را به گونه اى ربوده كه حتى نميتواند بگريد.آنقدر سريع رخ داد كه حتى باد هم به آن نرسيد...

به نام او - خط خطی

سلام به همه

دوباره عنوانه "به نام او" و باز هم من!

این متن در واقع یه خط خطیه.ایشالا تو چند روزه آینده یه متن بهتر میذارم.اینو به عنوان یه غبارروبی از ما قبول کنین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پشت پنجره ایستادم و چشمانم بی فروغم را به جاده دوخته ام

باوجود اینکه کور سوی امید نیز در دلم خاموش شده به انتظار ایستاده ام و آمد و شد شب و روز را تماشا میکنم

شب و روزی که هر کدام به اندازه ی یک عمر طول میکشد تا جایش را به دیگری دهد

شبی که آرامش خود را مدیون طنین  صدای توست و تک نگین سفید و همیشه درخشانش تنها تجلی کوچکی ست از سیمای دلنشینت در آسمانش

به نظاره ی روز می ایستم و خورشیدش که رنگ طلایی اش را از آبشار گیسوانت به امانت گرفته

درختان را مینگرم که شاداب و با نشاط روی زمین ایستاده اند و در برابر نگاه سبز و  مهرتانت هیچ اند

گویی تلألو چشمانت را میبینم وقتی به آبی بی کران خیره میشوم

ولیک افسوس که بدنم سرد شده که از بس نگاه گرمت را به خود ندیده.گوشهایم دگر آوایی جز تو را نمیشنود.آوایی که همیشه امید و آرامش را برایم به ارمغان می آرود.و چشمهایم نیز جز روی زیبایت هرگز نخواهد دید

 

 

فقط  و فقط قلبم است که هنوز میتپد.هنوز میزند چون تو آن را  ازان خود کردی...

...

...

نمیدونستم چه جوری و با چه زبونی ناراحتی و تاسف خودمو ابراز کنم...

چند روز پیش پدر مهدی فوت کردن و من فقط این آپو کردم که بگم از ته دلم ناراجت شدم، برات آرزوی صبر می کنم و امیدوارم روح پدرت شاد باشه...

به نام او

میخوام یه قطره بارون باشم .درست مثل همونایی که الان دارن به زمین میخورن و شکسته میشن.میخوام مثل اونا از اوج بلندی به نهایت افتادگی برسم

نه!

میخوام رود باشم!رودی که حاصل هم نشینی قطره های افتادس.یه رود آروم و زلال

باز هم نه!

دوست دارم دریا باشم.بزرگ و بی انتها.جایی که رودها توش آروم میگیرن

دریا هم نمیخوام باشم!

میخوام موج باشم.موجهایی که وقتی از تو ساحل به افق نگاه میکنم  تو دریا خودنمایی میکنن.انگار میخوان بگن که ما از قطره های ویژه ای درست شدیم.قطره هایی که با بقیه فرق دارن

ولی نه!

دوست دارم سنگ باشم.مثا همون سنگایی که تو ساحل مغرورانه منتظرن تا موجای دریا به دست بوسیشون بیان

اما نه!میخوام مثل اون جوان باشم.مرد جوانی که تنهایی تو ساحل نشسته و خرده سنگای مغرور رو به دل دریا هدیه میده.میخوام مثل اون جوان تنهایی قدم بزنم

ولی نه!

میخوام خاطره باشم.از جنس همونی که تو ذهن و قلب جوان مونده

اما نه! 

میخوام مهم تر باشم...خیلی مهم تر!

میخوام..میخوام یه مروارید باشم.مثا همونایی که رو گونه های جوان دارن سٌر میخورن و پایین میان.مرواریدهایی از جنس اشک!

اما افسوس!

افسوس که چند لحظه بعد فراموش میشم.فراموش میشم و از یاد ها پاک میشم.انگار اصلاْ از اول نبودم.شاید هم اصلاْ...اصلاْ وجود نداشتم و تو همه ی این سال ها یه توهم باعث شده که فکر کنم بودم!

فقط یک توهم...!

به نام خدا

سلام....

"شرق اندوه" چهارمین مجموعه شعر سهراب سپهر ی است که در سال 1340 منتشر شده است.در این مجموعه صدای اوزان تند و رقص انگیز و نخستین جلوه های عرفانی شعر او را می توان شنید و دید:

پادمه

می رووید.در جنگل،خاموشی رویا بود.

شبنم ها بر جا بود.

در ها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در

                                                                  هر ... آیا بود؟

خورشیدی در هر مشت: بام نگه بالا بود.

می بویید، گل وا بود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود.

تنهایی، تنها بود.

نا پیدا، پیدا بود.

"او" آنجا، آنجا بود.

                                ((گزیده ای از سهراب سپهری))

به نام او

امشب ابر سکوت بر زمین سایه افکنده

بیقراری مهمان دلم است

عرق سردی بر بدنم نشسته

نمیتوانم در خانه بمانم

از خانه بیرون میروم و در کوچه پس کوچه های شهر دنبال چیزی میگردم.چیزی که نمیدانم چیست

اما تنها من نیستم که در این کوچه ها سرگردانم

کودکان زیادی مثل خودم اینجا هستند که آرام و قرار ندارند

تمام آنها یکجا استاده اند.پشت یک در!

اما همه ساکت هستند.هیچ کس چیزی نمیگوید اما از چهره شان میشود فهمید که در دلهاشان چه غوغایی برپاست

میپرسم: چرا اینجا جمع شده اید؟

آنها پاسخ مرا با گریه هایشان میدهند.اما من زبان اشک ها را نمیدانم

احساس بدی پیدا میکنم.آشفتگی سراسر وجودم را فرا میگیرد.سوالم را دوباره میپرسم:چرا اینجا جمع شده اید؟آن مرد چه کسی بود که چند شب است به من سر نمیزند؟چرا هوای شهر انقدر گرفته شده؟

یک نفر جلو می آید که یک کاسه شیر در دست دارد.میگوید:دعا کن!دعا کن که برای بار دوم یتیم نشویم...

بلافاصله بعد از تمام شدن جمله اش از دری که همه به آن ملتمسانه نگاه میکنند شخصی بیرون می آید.

سنگینی کوله باری از غم و اندوه بر دوشش نمایان است

او نیز با چهره اش صحبت میکند بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد

اما اینبار معنی حرفش را میفهمم

میفهمم که دیر رسیدم.خیلی دیر و برای بار دوم یتیم شدم...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهادت امیر المومنین علی بن ابی طالب تسلیت باد

به نام او.....!!!!

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

دوستی نیز گلی ست ،

مثل نیلوفر و ناز،

ساقه ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را دانسته

بیازارد!                                                                                      فریدون مشیری

روزی مردی ایتالیایی در خواب می بیند که خداوند به او می گوید:آیا دوست داری صحنه هایی از زندگیت را پیش رویت نشان دهم؟؟؟

مرد از خود اشتیاق نشان می دهد.آنگاه در جلوی چشم های او افقی مانند ساحل دریا نمایان می شود و او آینده خود را می بیند که در لحظه های سخت دو ردپا روی شن های ساحل است.

مرد از خدا می پرسد:این رد پاهای چه کسانی ست؟؟؟

خداوند می گوید:یکی از آن تو و دیگری از آن من که همراه تو در سختی هایم.مرد مسرور می شود .

در صحنه ای دیگر ،او مصیبت بزرگتری پیش روی خود می بیند و روی ماسه ها تنها یک رد پا مشاهده می کند.با گله به خداوند می گوید:پس چرا مرا تنها گذاشتی؟؟؟این ردپای من است که تنها در مشکلات رهایم.

خداوند می گوید:این ردپای تو نیست،ردپای من است.

مرد می پرسد:پس من کجایم؟؟

خدا می گوید:تو در آغوش منی ،وقتی که سختی ها از همه سو به تو هجوم می آورند.!

به نام او

در این اتاق تاریک تنها هستم.اتاق که نه...راستش نمیدانم که در یک اتاق کوچک هستم یا در یک اتاق بزرگ یا در یک سالن خیلی بزرگ!

اما آنقدر تاریک است که حتی نیم متر آنطرف تر را هم نمیتوانم ببینم.تنها چیزی که میتوانم ببینم یک میز است.یک میز کوچک  ۱در ۱ .نمیدانم از کجا اما نور عجیبی روی این میز میتابد که معلوم نیست منبع آن چه هست و از کجاست و چرا نور فقط به این میز میتابد!

چیزهایی روی ایم میز وجود دارد که حس عجیبی نسبت به آنان دارم.یک حس غریب.یک حس تازه.یک حس که نمیدانم اسمش را چه باید بگذارم.

آینه ام!آینه ام که هر روز و همیشه خودم را در ان میدیدم.اما آلان دیگر آینه ام هیچ چیز را در خودش نشان نمیدهد جز سیاهی!

یک شمع!یک شمع که خاموش است اما مشخص است که مدت زیادی روشن نبوده !

یک لیوان!یک لیوان شیشه ای که مایع سرخ رنگی درون آن است.روی لیوان یک برچسب وجود دارد که رویش نوشته شده شراب عشق!کمی با دقت به لیوال نگاه میکنم.یک طرح عجیب سوار بر لیوان است یک طرح جمجه!

این طرح چشمانم را اذیت میکند.به آخرین جسم روی میز مینگرم.یک جفت چشم!چشمانی که آنها را میپرستم.دستانم را به طرف آن میبرم تا بردارمشان...اما دستم از میان آن دو چشم عبور میکند...!

مرد سنگ شکن

جز نقش تو در نظر نیامد ما را                                           جز کوی تو رهگذر نیامد ما را

خواب از چه خوش آمد همه را در عهدت                              حقا که به چشم در نیامد ما را

                                                                                                                حافظ 

روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم."

فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را!

آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"

اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند."

فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.

                                                                                                                       با تشکر

 

 

کوری-ساراماگو

سلام.

یه سلام مخصوص دارم به صدف که دوباره برگشت و فعال شد!

یه مدتی بود که همش داستان و شعر نوشته می شد توی این وبلاگو بنده تصمیم گرفتم که معرفی کتابو شروع کنم!

کتاب کوری نوشته ساراماگو که برنده ی جایزه ی نوبل سال 98 هم شده و بعدشم کتاب بینایی رو که یه جورایی مکمل این کتاب حساب میشه رو معرفی میکنم:

 

 

کوری

نویسنده : ژوزه ساراماگو

مترجم : اسد الله امرایی

ناشر: نشر مروارید

قیمت: 5000 تومان

تیراژ: 2200

 

خلاصه ی کتاب:

 

در اين رمان ، شخصيت هاي داستان نام ندارد و عنوان هاي آنها رمز گونه است و به نقش اجتماعي هر يك اكتفا مي شود . خلاصه ي رمان كوري چنين است :‌در پشت چراغ قرمز ، راننده  ي اتومبيلي ناگهان كور مي شود . اين مرد به كوري عجيبي دچار شده ،‌يعني همه چيز را سفيد مي بيند و گويي در درياي شير فرو رفته است . مرد ديگري او را به خانه اش مي رساند ، اما اتومبيل اين كور را مي دزدد . همسرش او را به چشم پزشكي مي رساند ، اما علت كوري كشف نمي شود . چشم پزشك و دزد اتومبيل هم به همين ترتيب كور مي شوند ، چشم پزشك مسئولين بهداشت را با خبر مي سازد . اين فاجعه را هيولاي سفيد مي گويند . مسئولين براي جلوگيري از سرايت آن، كورها و نزديكانشان را در ساختمان تيمارستاني قرنطينه مي كنند ، اما روز به روز تعداد كورها بيشتر مي شود . همسر چشم پزشك كور نمي شود ، اما خودش را به كوري مي زند تا از همسرش جدا نشود ، او تنها كسي است كه تا پايان داستان بيناست . در قرنطينه چه بلاهايي كه بر سر كورها نمي آيد . همسر چشم پزشك از رفتارها و مصيبت هاي آن ها گزارش عبرت‌انگيزي مي دهد . بسياري از كورها به دست سربازان و نگهبانان قرنطينه كشته مي شوند . اما سربازها هم كم كم  كور مي شوند .
بزرگ ترين مشكل براي كورها برآوردن نيازهاي اوليه يعني خوراك و مستراح است و با اين كه دولت به آن ها غذا تحويل مي دهد ، اما تقسيم كردن و استفاده از آن بسيار دشوار مي شود . آن دزد اتومبيل به دليل دست درازي به دختر عينكي زخمي و به دست سربازان كشته مي شود . دولت و رسانه ها وعده هاي دروغين مي دهند كه كوري در حال كنترل است .  نظم و ترتيب شهر از بين مي رود و كساني كه يك باره كور مي شوند ، همه چيز را از بين مي برند ، اتوبوس ها و هواپيماها ،‌سقوط مي كنند و حوادثي مانند اين ها .
در قرنطينه كه كشوري مستقل است ، دسته يي از كورها اوباش و مسلح ،‌كنترل  غذا را به دست مي گيرند . از بقيه كورها مي خواهند كه به خواسته هاي آنها تن دهند و گرنه غذاي هر بخش را قطع مي كنند ، كورها هم براي زنده ماندن تن به همه چيز مي دهند ، ابتدا پول و جواهرات و وسايل آن ها را مي گيرند و در مرحله بعد زن هاي هر بخش را مي خواهند .
 همسر چشم پزشك كه بيناست ، قهرمانانه سر دسته اوباش را از پا درمي آورد و لشگري درست مي كند تا با اوباش بجنگند . با چند كشته ، بالاخره بخشي كه اوباش در آن هستند به وسيله همين زن به آتش كشيده مي شود ،‌اما آتش قرنطينه را فرا مي گيرد . كورها فرار مي كنند ، اما از سربازهاي نگهبان اثري نمي بينند . گروه گروه به شهر مي آيند ، اما شهر را زباله داني متروك ، ويرانه ، بدون آب ، برق ،‌ گاز و ديگر امكانات مي يايبند . همه كور شده‌اند و كورها كه خانه هايشان را گم كرده اند ، گروه گروه با هم به حركت در آمده و به دنبال غذا همه جا را خراب مي كنند .
 آن زن كه همسرچشم پزشك است گروه خود را راهنمايي  ميكند و به خانه خود مي برد و برايشان غذا تهيه مي كند . با هم به عشق و محبت مي رسند ، كودكي و سگي نيز با آنهاست. بالاخره همان كسي كه نخستين بار كور شده بود و در اين گروه بود بود به طور ناگهاني بينا مي شود و ديگران نيز يكي يكي با شادي فرياد مي زنند كه مي بينند و در شهر اين فريادها شنيده مي شود .