امشب ابر سکوت بر زمین سایه افکنده
بیقراری مهمان دلم است
عرق سردی بر بدنم نشسته
نمیتوانم در خانه بمانم
از خانه بیرون میروم و در کوچه پس کوچه های شهر دنبال چیزی میگردم.چیزی که نمیدانم چیست
اما تنها من نیستم که در این کوچه ها سرگردانم
کودکان زیادی مثل خودم اینجا هستند که آرام و قرار ندارند
تمام آنها یکجا استاده اند.پشت یک در!
اما همه ساکت هستند.هیچ کس چیزی نمیگوید اما از چهره شان میشود فهمید که در دلهاشان چه غوغایی برپاست
میپرسم: چرا اینجا جمع شده اید؟
آنها پاسخ مرا با گریه هایشان میدهند.اما من زبان اشک ها را نمیدانم
احساس بدی پیدا میکنم.آشفتگی سراسر وجودم را فرا میگیرد.سوالم را دوباره میپرسم:چرا اینجا جمع شده اید؟آن مرد چه کسی بود که چند شب است به من سر نمیزند؟چرا هوای شهر انقدر گرفته شده؟
یک نفر جلو می آید که یک کاسه شیر در دست دارد.میگوید:دعا کن!دعا کن که برای بار دوم یتیم نشویم...
بلافاصله بعد از تمام شدن جمله اش از دری که همه به آن ملتمسانه نگاه میکنند شخصی بیرون می آید.
سنگینی کوله باری از غم و اندوه بر دوشش نمایان است
او نیز با چهره اش صحبت میکند بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد
اما اینبار معنی حرفش را میفهمم
میفهمم که دیر رسیدم.خیلی دیر و برای بار دوم یتیم شدم...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شهادت امیر المومنین علی بن ابی طالب تسلیت باد