به نام او
جاده ی بیراهه
پاها خسته و ورم کرده در انتظار بیرون آمدن از کفش ٬کفشها با دهان باز در حسرت توقف مرد و مرد دوان دوان و عزق ریزان ادامه میدهد.نمیگذارد غول خستگی او را از پای دراورد.
فرسنگهاست که بی وقفه میدود و من نمیدانم دنبال چیست.قیافه اش قبل از هرچیز خسته است و صورت لاغر و رنگ پریده اش خود را پشت هن هن خستگی پنهان کرده.پیراهن و شلواری کثیف و نامرتب به تن دارد که با وصله و پارگی رنگ شده.
سرانجام بعد از طی کردن مسیری طولانی برای چند لحظه اجازه میدهد تا خستگی او را زمین گیر کند.به او دقیق میشوم.مرد نیست بلکه پسری ست جوان که حتی فرصت نکرده وارد دهه ی سوم عمرش شود.اما خستگی حداقل چهار پنج دهه زندگی در ورای دیدگانش نهفته است.چیزی توجهم را جلب میکند که دیگر آن لباسها و کفشهای پاره و کهنه و چهره ی خسته اش را نمیبینم.آوای تپش قلبش مرا وادار میکند تا به قلبش بیشتر دقیق شوم.خیلی تند میتپد.کمی بیشتر دقیق میشوم تا درمیابم که کمترین چیزی که میشود به آن توجه کرد همین تپش قلب است.
قلبش شکسته و از جدایی نالان.میدود تا به انتهای دوری و فراق و از آن بگذرد.میدود تا فصل را به پایان برساند و وصل را شروع کند.با اینکه از دوری خسته شده اما آنرا تحمل میکند چون میداند که این فراق به آخر میرسد.نمیداند چقدر دیگر باید بدود و کی به معشوقش میرسد ولی فکر رسیدن به او وادارش میکند تا باز هم ادامه دهد.دوباره شروع به دویدن میکند.و من از این بالا مراقبش هستم و میبینم که راهی که طی میکند بی انتهاست و هیچ وقت طعم شیرین وصال را نمیچشد.
کاش هرچه زودتر دریابد گامهایش در چه جاده ای جای خود را به دیگری میدهند.اما او نیز نخواهد دید که معشوقش در انتهای جاده ی دیگری ایستاده..
جوانک پیر میدود و نفس میکشد به امید اینکه به هدفش نزدیکتر میشود.حداقل نزدیکتر از لحظه ی قبل.اما نمیداند که سرنوشت چه پایان تلخی را برایش نوشته.و من نیز اینجا انتظارش را میکشم تا مسیر بی انتهای پیش رویش را بفهمد و به من بپیوندد...