میخوام یه قطره بارون باشم .درست مثل همونایی که الان دارن به زمین میخورن و شکسته میشن.میخوام مثل اونا از اوج بلندی به نهایت افتادگی برسم

نه!

میخوام رود باشم!رودی که حاصل هم نشینی قطره های افتادس.یه رود آروم و زلال

باز هم نه!

دوست دارم دریا باشم.بزرگ و بی انتها.جایی که رودها توش آروم میگیرن

دریا هم نمیخوام باشم!

میخوام موج باشم.موجهایی که وقتی از تو ساحل به افق نگاه میکنم  تو دریا خودنمایی میکنن.انگار میخوان بگن که ما از قطره های ویژه ای درست شدیم.قطره هایی که با بقیه فرق دارن

ولی نه!

دوست دارم سنگ باشم.مثا همون سنگایی که تو ساحل مغرورانه منتظرن تا موجای دریا به دست بوسیشون بیان

اما نه!میخوام مثل اون جوان باشم.مرد جوانی که تنهایی تو ساحل نشسته و خرده سنگای مغرور رو به دل دریا هدیه میده.میخوام مثل اون جوان تنهایی قدم بزنم

ولی نه!

میخوام خاطره باشم.از جنس همونی که تو ذهن و قلب جوان مونده

اما نه! 

میخوام مهم تر باشم...خیلی مهم تر!

میخوام..میخوام یه مروارید باشم.مثا همونایی که رو گونه های جوان دارن سٌر میخورن و پایین میان.مرواریدهایی از جنس اشک!

اما افسوس!

افسوس که چند لحظه بعد فراموش میشم.فراموش میشم و از یاد ها پاک میشم.انگار اصلاْ از اول نبودم.شاید هم اصلاْ...اصلاْ وجود نداشتم و تو همه ی این سال ها یه توهم باعث شده که فکر کنم بودم!

فقط یک توهم...!