به نام او
آسمان هم به حال من ميبارد.وحشى و بى امان. و من هم ميبارم.پا به پاى آسمان.به گونه اى كه قطرات باران در اشكهايم حل ميشوند.و من تمام سعيم را ميكنم تا به اين گريه ها بى توجه باشم و كارم را تمام كنم.كارى كه آنقدر سخت است كه مطمئن نيستم زير سنگينى آن بتوانم دوام بياورم.كارى به سختى دفن بدن بى جانى كه روى دوشم است.غنچه اى كه با تمام وجود از آن مراقبت كردم تا هيچ آفتى به آن گزندى وارد نكند.آنرا با تمام وجود پروراندم و منتظر بارور شدنش بودم.اما حالا آن غنچه ى معصوم و بى گناه روى دوش من آراميده.نوزاد نوپايى كه وقتى آنرا حس كردم،دريچه ى جديدى از زندگى به رويم باز شد.او به من كمك كرد تا به معناى ديگرى از زندگى پى ببرم.به همه چيز و همه كس طور ديگرى نگاه كنم.به همه پشت كردم و پشت پا زدم.از همه دست كشيدم تا بتوانم با همه ى توان او را پرورش دهم.گمان ميكردم كه ديگر تنهايى و انزوا رخت بر ميكنند و ديگر باز نميگردند.و دوران زوال ناپذير خوشى شروع ميشود.اما حالا كه به آن لحظه هاى خوش و فانى مينگرم،ميبينم كه چقدر كم ميدانستم كه فكر ميكردم ديگر با غول تنهايى و مبارزه با او روبرو نخواهم شد.مبارزه اى يك طرفه كه هميشه نتيجه ى آن از قبل معلوم است و من محكوم ابدى به شكست هستم. ديگر رسيدم.جاى كه بايد جسم بى جان عشقم را براى هميشه در دل خاك پنهان كنم.او را روى زمين ميگذارم.مشغول ميشوم به كندن زمين.ديگر آسمان را ياراى مقابله با من نيست.هيچ وقت حتى تصور آن را هم نميكردم كه عشقى كه با غرور و افتخار از آن نزد همه سخن ميگفتم را اينطور حقيرانه و در خفا دفن كنم.و سخت تر اينكه ديگر بايد با يادت زندگى كنم.اى كاش ميتوانستم غير از تو قاتل ديگرى را متهم به كُشتن اين عشق نو پا كنم...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 19:52 توسط سروش
|