در این اتاق تاریک تنها هستم.اتاق که نه...راستش نمیدانم که در یک اتاق کوچک هستم یا در یک اتاق بزرگ یا در یک سالن خیلی بزرگ!

اما آنقدر تاریک است که حتی نیم متر آنطرف تر را هم نمیتوانم ببینم.تنها چیزی که میتوانم ببینم یک میز است.یک میز کوچک  ۱در ۱ .نمیدانم از کجا اما نور عجیبی روی این میز میتابد که معلوم نیست منبع آن چه هست و از کجاست و چرا نور فقط به این میز میتابد!

چیزهایی روی ایم میز وجود دارد که حس عجیبی نسبت به آنان دارم.یک حس غریب.یک حس تازه.یک حس که نمیدانم اسمش را چه باید بگذارم.

آینه ام!آینه ام که هر روز و همیشه خودم را در ان میدیدم.اما آلان دیگر آینه ام هیچ چیز را در خودش نشان نمیدهد جز سیاهی!

یک شمع!یک شمع که خاموش است اما مشخص است که مدت زیادی روشن نبوده !

یک لیوان!یک لیوان شیشه ای که مایع سرخ رنگی درون آن است.روی لیوان یک برچسب وجود دارد که رویش نوشته شده شراب عشق!کمی با دقت به لیوال نگاه میکنم.یک طرح عجیب سوار بر لیوان است یک طرح جمجه!

این طرح چشمانم را اذیت میکند.به آخرین جسم روی میز مینگرم.یک جفت چشم!چشمانی که آنها را میپرستم.دستانم را به طرف آن میبرم تا بردارمشان...اما دستم از میان آن دو چشم عبور میکند...!