آخرین پلک

آرام و آهسته به هم نزدیک میشوند...

و من هنوز به یاد تو و منتظرت هستم و شوق دیدارت هنوز همراهم است.شیرینی نگاهت در کام دلم،هوای تو در سرم،غم نبودت در طنین صدایم و بغض کهنه ی فراغت در گلویم ست.

هنوز هم با افتخار و غرور کوله بار گران عشقت را به دوش میکشم.

هنوز هم هر لحظه به قاب عکست که روی دیوار ویرانه ی قلبم خودنمایی میکند مینگرم.

هنوز هم در این اقیانوس متلاطم و طوفانی چشمانم منتظر نور فانوست ست.

سر انجام به هم رسیدند و چشمانم را بی فروغ ساختند...

کاش قبل از رسیدن پلکهایم به همدیگر،حتی برای یک لحظه روشنایی را به چشمانم میرساندی.نمیدانم چرا قبل از طلوع آفتاب دیدارت غروب شام آخر از ره رسید.اما به همه ی اینها این را میپذیرم و به آغوش پاییز میشتابم تا شاید از ان بالا به آرزوی دیرینه ام برسم