به نام او
-همراه تو؟كجا؟
-حاظرى يا نه؟من دارم ميرم
-باشه ولى كجا؟
-تو بيا،مطمئن باش ضرر نميكنى!
با او همراه ميشوم.نميدانم مرا كجا ميبرد اما مطمئنم كه ضرر نميكنم.او مرا آرام آرام همراه خود ميبرد.خيلى راحت و هر كجا كه بخواهد.بر فراز ساختمانها و اين شهر آلوده به پرواز در مى آييم.كم كم متوجه شلوغى خيابان ميشوم .به بطن حادثه ميرسيم.در شلوغى خيابان و در بين صداى بوق ماشينها و آژير آمبولانس،بلندترين صدايى كه ميشنوم،صداى سكوت مردى ست كه به نظاره ى ماشينش ايستاده و با بهت و نااميدى سوختن آن را نگاه ميكند.گويى روحش درون ماشين است و دارد همراه با ماشين ميسوز.حتى نميتواند قدم از قدم بردارد... باد ميوزد و دوباره مرا با خود همراه ميسازد.
-چرا...چرا اونجورى بود؟
-نميدونم!فقط ميدونم كه يه نوع از انواع بيشمار انسانه.
با خود كلنجار ميروم كه به همين توضيح بسنده كنم كه متوجه ميشوم همراه با او از پنجره اى كه روى درِ يك سلول وجود دارد وارد آن ميشويم.زندانى كه كنج زندان نشسته،از روى بى كسى زانوهايش را در آغوش كشيده و با وارد شدت ما به درون سلول،طورى كه انگار با ورش باد سردش شده،كمى جابه جا ميشود و كف دستانش را روى بازوهايش ميمالد.لبخندى مملو از نااميدى به قاصدكى كه وارد سلول شده ميزند و آهى بى رمق ميكشد.محو حالت زندانى ام كه شخصى پشت در سلول قرار ميگيرد.داخل زندان را از نظر ميگذارند و به زندانى ميگويد:
"اگه چيزى ميخواى بگو تا تو اين آخرين روز برات انجام بديم".
اما رمق زندانى حتى كمتر از آن است كه بتواند جواب زندانبان را بدهد و در عوض نگاهش را به او ميدوزد.نگاه عجيب و سنگينى ست.به قدرى سنگين كه زندانبان تاب نمى آورد و ميرود.زندانى دوباره تنهايى اش را با نگاه كردن به در سلول سپرى ميكند.بغض در گلويش گير كرده و نميگذارد تا اميد نفس بكشد.لحظات تلخ و سنگينى ست... اما باد دوباره آهنگ رفتن سر ميدهد و ميگويد:
"تازه نصف راه رو اومديم.بايد تحملت بيشتر از اينا باشه..."
ته دلم به خودم اميد ميدهم كه باد با من شوخى ميكند اما مطمئنم كه باد جز حقيقت نگفته... چند لحضه بعد متوجه ميشوم كه در آسمان يك بيمارستان هستيم.از يك پنجره داخل ميشويم.همزمان با ورود ما پرستارى وارد اتاق ميشود و نوزادى را كه در بغل دارد به زن جوانى كه روى يكى از تختهاى اتاق دراز كشيده ميدهد و ميگويد كه نوزاد بايد لحظات آخر را پيش مادرش باشد.نادر كه انگار منتظر بهانه بوده،آرام آرام به اشكهايش اجازه ميدهد تا اندكى از غمش را تسكين دهند.هركس كه مادر را ببيند ميفهمد كه حالش اصلاً خوش نيست اما به راستى چه كسى جز مادرى كه نُه ماه انتظار كشيده تا نوزادش را در آغوش بگيرد و با خِشتِ مهر مادرى،آينده ى جگرگوشه اش بسازد و اكنون دست به دامان ثانيه ها شده،قادر به فهميدن اوست؟مادر به پهناى صورت ميگريد و پيش از آنكه من نيز با او هم صدا شوم،باد مرا همراه با خود از پنجره بيرون ميبرد.فكر نميكنم ديگر بدتراز اين چيزى باشد.اما باد طورى كه انگار فكر مرا خوانده ميگويد:
"اگه صبر كنى بدتر هم ميبينى"
دوباره همراه باد ميشوم.اما ايندفعه خبرى از ساختمان و خيابان نيست.جايى غريب.فضايى باز و بى انهتا.گويى اينجا انتهاى دنياست.درست همان نقطه اى كه نيستى شروع ميشود.اما در اين نيستى مردى ست كه به زانو درامده و نگاهش ملتمسانه به زنى كه هرلحظه دور و دورترميشود دوخته شده.همه چيز تمام شده و ما دير رسيديم.مرد نميتواند خودش را حتى روى زانو نگه دارد.آرام و بى صدا روى زمين مى افتد.فكر نميكنم كه مُسَكنى وجود داشته باشد كه انقدر قدرتمند باشد كه بتواند مرد را تسكين دهد.مات و مبهوت نگاه ميكنم كه اين چيست كه اين مرد را اينگونه نااميد كرده.تاب و توانش را به گونه اى ربوده كه حتى نميتواند بگريد.آنقدر سريع رخ داد كه حتى باد هم به آن نرسيد...