سالها مثل باد می گذشت و پیرمرد روز به روز پیرتر و از کار افتاده تر می شد و پسرک بیچاره تنهاتر و ضعیف تر. حالا دیگر مارکو مجبور بود به کار برود. او بعد از مدرسه هیزم جمع می کرد و می فروخت تا شاید بتواند خرج دوا و دکتر پدر بزرگ پیرش را در آورد. هر بار که پسرک پولی را کف دستان چروک پدربزرگ می گذاشت پیرمرد دستان کوچک ولی پرکار او را بوسه می زد و اشک می ریخت چرا که تا آن زمان آنقدر ناتوان نشده بود که نوه ی کوچکش را برای کار بفرستد. ولی مارکو شکایتی نداشت و همچنان قاشق سوپ را در دهان پدربزرگ پیرش می گذاشت.

روزی از روزهای پاییزی بود که پدربزرگ به خواب فرورفت. به خوابی ابدی که با صدای مارکو بیدار نمی شد. مارکو با خود فکر کرد که زندگیش به پایان رسیده است. او بدون پدربزرگ چه کار می توانست بکند؟ وحالا او بود که روز به روز پیرتر می شد و کسی نبود که با او همدردی کند و به او کمک کند. گاهی فکر می کرد پدربزرگش او را دوست نداشته که تنهایش گذاشته است، ولی به یاد می آورد که خداوند او را به سمت خود برده است. و همین فکرها بود که اشک هایش را روانه می کرد. چند روزی می شد که غذایی نخورده بود و همین او را لاغرتر و نحیف تر از قبل نشان می داد. اگر این گونه پیش می رفت طولی نمی کشید که او هم به پدربزرگش می پیوست. ولی او 11 سال بیشتر نداشت. هر پسر بچه ای در این سن و سال دلی پر از آرزو دارد اما مارکو به آرزوهایش فکر نمی کرد و فقط غم ها را می دید.

پائیز و زمستان رفتند و بهار از راه رسید. بهار زیبا سراسر آلپ را از آن خود کرده بود و مردم دهکده را به پای کوه می کشاند. سال های پیش مردم وقتی به کوهستان می آمدند پیرمرد را می دیدند که شاد و سرحال است و با بچه ها بازی می کند، مارکو را می دیدند که چشمانش از شادی برق می زند. ولی گویی آن سال پدربزرگ و نوه اش متوجه امدن بهار نشده بودند چرا که هر دوی آنها در خانه ای پر از آرامش به خواب رفته بودند.