هوا سرد بود برف آرام آرام ميباريد دخترک داد ميزد گل بدم گل ..... خانم گل .....
اقا گل بدم؟
دخترکي که همراه مادرش بود گفت : ماماني واسم يک گل ميخري؟؟؟؟؟؟؟
و مادرش با مهرباني جواب داد:
نه عزيزم بريم جلوتر برات کتاب داستان دختر کبريت
فروش را ميگيرم ......


خب یک داستان کوتاه دیگه

 

سقف را نگاه میکنم.کم کم هیچ چیز حس نمیکنم.قرص ها اثر کرده اند.ناگهان تلفن زنگ میخورد.نمیتوانم جواب دهم.کسی پیغام میگذارد.نمیتوانم تشخیص دهم کیست.فقط میشنوم که میگوید.کارا درست شد.چکتم پاس شد.با زنتم صحبت کردم.امشب با دخترت برمیگردن.ولی دیگه باش جروبحث نکن.راستی به رییس شرکت جریانو گفتم گفت از فردا برگرد سره کار.حالا برو جشن بگیر.خداحافظ.لبخند تلخی میزنم.خودم را لعنت میکنم ولی راه برگشتی نیست و دیگر هیچ....


هنگامی که خروشجف رهبر شوروی با تقبیح جنایت های استالین جهان را شگفت زده کرد.
هنگام سخنرانی اش،یک نفر از میان جمعیت فریاد براورد:
رفیق خروشجف،وقتی بی گناهان را قتل عام می کردند، شما کجا بودید؟
خروشجف گفت:
هر کسی این را گفت،از جا برخیزد.
اما هیچ کس از جایش تکان نخورد.
خروشجف ادامه داد:خودتان به خودتان جواب دادید.در ان زمان من همان
جایی بودم که الان شما هستید.