معلم ادبیات
وقتی آقای ناظم اومد توی کلاس با خشم به بچه ها نگاه می کرد و درباره ی شلوغی کلاس حرف می زد نگاهم روی تخته افتاد خیلی وحشت کردم. عکس اقای ناظم هنوز پای تخته بود ولی هنوز آن را ندیده بود. در این موقع فریاد آقای ناظم کلاس را لرزاند که می گفت:" این عکس را کی کشیده ؟" سکوت همه ی کلاس را فرا گرفت و آقای ناظم بار دیگر و این بار با صدایی بلند تر جمله ی قبلی را تکرار کرد. خیلی ترسیده بودم. حس کردم رنگم پریده و چیزی توی گلوم گیر کرده.در این موقع مبصر کلاس بلند شد و گفت:" آقا اجازه! کار احمدیه نمی دانید چه کار می کند کلاس را گذاشته بود روی سرش" این گفته ی مبصر مانند پتکی بر روی سرم فرود آمد. آقای ناظم با قدمهای سنگین جلو آمد و گفت:" باز هم تو؟! چقدر باید از دست تو بچه ی نیم وجبی حرص بخورم؟ زود باش گمشو بیرون تا خودم حسابتو برسم" و بعد یه پس گردنی زد و منو به بیرون پرتاب کرد. آقای ناظم همچنان منو به طرف جلو هل می داد. یک بار در بین صحبتاش گفت:" از مدرسه می ندازمت بیرون. احمق بیشعور. عکس منو می کشی؟ می دان باهات چه کار کنم" با این که بارها این صحنه تکرار شده بود و می دانستم که بازی است ولی خیلی ترسیده بودم. بارها می خواستند برای شیطنت و درس نخواندن مرا از مدرسه اخراج کنند. در این موقع بود که ناظم و معلم ها در گوش هم پچ پچ می کردند. یک بار خودم شنیدم که آقای ناظم به یکی از معلم ها می گفت: من تهدیدشان می کنم و پرونده شان را در می آورم و آن وقت که به التماس افتادند شما بیایید و بگویید این بار به خاطر من از سر تقصیراتش بگذرید.
هر بار نقشه ها مرا می ترساند ولی این بار فرق می کرد و من ترس عجیبی داشتم. شاید به خاطر این بود که که دفعه پیش از من تعهد گرفته بودن که اگر دوباره تکرار بشه مدرسه بی مدرسه.
وقتی که رسیدم دم دفتر تا آقای مدیر منو دید گفت:" بازم تو! منتظرت بودم. فکرش را می کردم باید هر چند روز یک بار سر و کلت توی دفتر پیدا بشه" و منم گفتم:" آقا ما...!"و آقای مدیر در حالی که به طرف دفتر می رفت گفت:"مگه به غیر از تو کس دیگری هم هست که انقدر آتش به پا کنه؟"و در ادامه صحبتاش گفت:" من که از بس تو رو نصیحت کردم زبونم مو در آورده. راستی یادم رفت بپرسم! چه کار کردی؟" دیگر حسابی زبونم بند امده بودم منتظر بودم تا آقای ناطم یه چیزی بگه ولی اون ساکت بود و آقای مدیر هم چیزی ازش نپرسید.بعد در حالی که خودمو جمع و جور می کردم با صدایی که از ته چاه در می آمد گفتم:" آقا اجازه! عکس آقای ناظمو پای تخته کشیدیم!" چند تا از معلما که توی دفتر بودن با این حرف من زدن زیر خنده و در گوش هم چیزایی می گفتن. آقای ناظم هم در حالی که سیبیل هاشو می جوید از دفتر بیرون رفت. آقای مدیر رفت طرف میزش. با مشت کوبید روی میز و با عصبانیت فیاد زد:" بیشعور احمق دیگه نمی دونم با تو چه کار کنم!" قلبم ریخت پایین. هنوز حالم سرجاش نیومده بود که آقای مدیر دوباره فریاد زد:"اگر بگی تنبیه بدنی نکردم که کردم. تنبیه غیر بدنی نکردم که کردم. نمره انضباط کم نکردم که کردم. اخراج موقت نکردم که کردم. دیگه باید با تو چه کار کنم؟" وقتی گوشمو ول کرد رفتم کنار در که اگر لازم شد بزنم به چاک!" آقای مدیر رفت پشت میزش و باز هم شروع کرد به غر غر کردن. در این موقع آقای شیرازی معلم امور تربیتی بلند شد و گفت:" آقای مدیر با اجازه ی شما من با آقای احمدی کمی صحبت دارم" آقای مدیر رش رو به علامت تایید تکان داد و آقای شیرازی هم دست مرا کشید و برد بیرون دفتر.