معلم ادبیات (قسمت دوم! )
قسمت دوم:
دوباره بدون اینکه رویم را برگردانم ببینم چه کسی است گفتم:"مگه جن اومده تو که اینطور با وحشت نگاه می کنید؟" اما یه دفعه ضربه محکمی را از پشت سرم احساس کردم. اول فکر کردم باز هم مبصر کلاس است که بازی در می آورد. برای همین با سرعت برگشتم و گفتم:" مگه مرض...! ا ا ببخشید آقا ناظم شمایید ما فکر کردیم بچه ها هستند" و بعد عقب عقب رفتم طرف میزم. از میان میزها که رد شدم یکی از بچه ها پایش رو گذاشت جلوی پام و خوردم زمین و شلیک خنده هم پشت سرش بلند شد. آقای ناظم مثل برق گرفته ها پرید و آمد جلو و گوشم را کشید و من هم بلند شدم و با لکنت زبان گفتم:" آ...آقا تقصیر ما ... ما نبود." اما دیگر هیچ کاری نمی تونستم بکنم. برای همین پوست صورتم رو جمع کردم و منتظر شدم تا ضربه ی محکم دستش را روی صورتم حس کنم و این طور هم شد.با گریه گفتم:" آقا چرا می زنید مگه تقصیر ما بود ؟" و رفتم و سر جایم نشستم. اما هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که احساس کردم زیرم خیس است. یکباره از جایم پریدم و با وحشت زیرم را نگاه کردم. روی نیمکت من و همان قسمتی که من نشسته بودم پر از آب بود. در این موقع صدای خفیف خنده ای را از پشت سرم شنیدم وقتی برگشتم دیدم محمود و علی از شدت خنده اشکشان در آمده است. معلوم شد که کار کار آنهاست. به محمود گفتم:" تو کردی؟" و باز هم در حالی که دلش را گرفته بود و می خندید با حرکت سر جواب مثبت داد. با عصبانیت پرسیدم:" این چه کاری بود که کردی؟ اصلا آب از کجا آوردی؟" و بعد با چشمان اشک آلود قمقمه ای را که توی جامیزی اش بود در آورد. آنقدر عصبانی شده بودم که نزدیک بود همانجا جلوی آقای ناظم کتکش بزنم. اما هر طوری بود خودمو نگه داشتم تا آقای ناظم بره بیرون. بی هوا یکی محکم زدم تو صورت محمود. محمود که انتظار چنین کاری رو نداشت خیلی عصبانی شد و نزدیک بود با هم گلاویز شویم ولی مبصر آمد و جلوی دعواهایمان را با خط و نشان هایش گرفت.
مدتی گذشت و من از اینکه آقای حق دوست نیامده بود احساس خوشحالی می کردم.حالا دیگه بچه ها راه افتاده بودند وسط کلاس و با گچ و تخته بازی می کردند.مبصر هم از بس سرشان جیغ کشیده بود صداش گرفته بود.من هم که تا آن موقع نشسته بودم بلند شدم و رفتم پای تخته.بدم نمیامد کمی بچه ها را بخندانم باری همین عکس اقای ناظم را به طور خنده داری کشیدم! بچه ها با دیدن عکس آن قدر خندیدند که دلشان درد گرفت و من پای تخته همچنان در حال توضیح دادن در مورد عکس بودم. مبصر هم از شدت خشم اسمم را نوشته بود و هر دقیقه جلوش یه ضربدر می گذاشت. وقتی کنار عکس نوشتم ((این عمس آقای ناظم است)) خنده ی بچه ها بیشتر شد اما خوشحالی ما زیاد طول نکشید چون آقای ناظم که از سر و صدای بچه ها کلافه شده بود با سرعت برق آسا اومد توی کلاس و من هم با سرعت نشستم سر جایم.