آقای ناظم بقیه ی صحبت هایش را ادمه داد و گفت:

"خب بچه ها با این صحبت هایی که کردم حتما شما از این به بعد نظافت کلاس را رعایت می کنید!" یک بار دیگر روی پایم بلند شدم و در مدرسه را نگاه کردم. هنوز نیامده بود.با خوشحالی برگشتم و به محمود گفتم: "آخ جون هنوز نیامده!" محمود در حالی که در رو به رو را نگاه می کرد گفت: "خدا کند نیاید. اگر بیاید حتما درس می پرسد! من هم بلد نیستم. ان وقت است که از دفتر مدرسه سر در می آورم"

رفتم توی فکر که آگه آقای حق دوست معلم ادبیاتمون نیاید چه قدر خوب میشه. حسابی شلوغ می کنیم. توی فکر بودم که آقای ناظم گفت: "بفرمایید سر کلاس" صف بغل دستی ما رفت و حالا من می توانستم به راحتی در رو نگاه کنم تا ببینم معلممان می آید یا نه! در این موقع محمود به جلو هلم داد و گفت:"د برو دیگه" وقتی جلویم را نگاه کردم دیدم که بچه هایی که جلوی من بودن رفته اند. برای همین با سرعت تمام دویدم بالا. امام در این موقع پایم به پاشنه ی در گیر کرد و خوردم زمین. ناظم جلو آمد و گفت: "اوه چته بچه؟ مگه جلو پاتو نمی بینی؟" با هر زحمتی که بود بلند شدم. در این موقع صدای اکبر به گوشم خورد که می گفت: "هی عباس حواس پرت عباس حواس پرت!" یه دفعه خونم به جوش آمد. از این کلمه خیلی بدم می آمد. لقب حواس پرت رو معلم ریاضیمون بهم داده بود چون همیشه تمرینها را اشتباهی حل می کردم و یا اگر هم درست حل می کردم جای آنها را با تمرینهای دیگر اشتباه می گرفتم. و حالا اکبر وقت گیر آورده بود. خواستم برم طرفش و یقشو بگیرم. اما دیدم که آقای ناظم بدجوری مواظب حرکات منه. برای همین فقط با حرکاتم به او فهماندم که بعدا حسابشو می رسم! و باز هم بقیه راه را از میان بچه ها با ویراژ رفتم توی کلاس!

مبصر زودتر از همه رفته بود تو کلاس. وقتی منو دید که با سرعت زیاد اومدم تو کلاس جلو اومد و گفت:"عباس از الان که اول صبحه شروع نکن به شلوغ بازی وگرنه من مید انم با تو" نیشخندی زدم و رفتم سر جایم. البته درست که ننشستم. چون مرتب تکان می خوردم و داد محمود و علی رو در میاوردم. در این موقع بود که نماینده ی کلاس رفت بیرون. با خوشحالی از زیر میز بیرون آمدم. شروع کردم به بلبل زبانی و گفتم:" بچه ها گوش کنید ببینید چی میگم" همه بچه ها به دهان من نگاه می کردن برای همین سینه ام را صاف کردم و گفتم" گوش کنید! اگه آقای حق دوست بیاد دو حالت داره یا درس می پرسه یا درس میده. اگه درس بده که خیلی خوبه ولی اگه درس بپرسه بازم دو حالت داره یا بلدیم یا نیستیم. ولی بازم دو حالت داره" در این موقع صدای باز شدن در کلاس رو شنیدم ولی اهمیتی ندادم حتی رویم را هم برنگرداندم که ببینک کیه. باز هم ادامه دادم. داشتم می گفتم:" اگه بپرسه دو حالت داره" اما یه دفعه نگاه بچه های کلاسو دیدم که با وحشت بود و به جایی دوخته شده بود...!