دار:

 

   پاهام خشک  شده بود.توان راه رفتن نداشتم. ولی لگد محکمی که بر پشتم وارد شد به من فهموند که بایدجلو برم.

     به سمت سکوی چوبی زوار در رفته می رم .قدیمی و کهنه بود اما خیلی ترسناک به نظر می رسید.پام رو روی پله ی اول می گذام باورم نمی شد، من سنی نداشتم من فقط ، یک پسر بچه سیزده ساله بودم.

      - سرباز:سریعتر برو خوک کثیف!

می خواستم برگردم و تو صورتش تف کنم ولی میدونستم نمی تونم این کار رو بکنم.  

 22-23 سالی داشت. قامتی بلند داشت اما لاغر بود.صورتی دراز و باریک داشت با ابروهایی پرپشت.یک زخم عمیق در سمت راست صورتش داشت که قیافش رو خیلی ترسناک می کرد.

به درو برم نگاه می کنم.در حیاط یک پادگان نظامی قرار دارم.2-3 هزار متری بود یک حیاط 1000-1500 در وسط   پادگان هست. که من در وسطش قرار دارم.

 دور تا دور حیاطم ساختمان دو طبقه ای هست که شامل خوابگاه سربازها و مرکز فرماندهی می شه.پادگان مجهزیه  حداقل دست سرباز ها هم  شمشیره هم تفنگ!نزدیک 50-60تا سرباز تو پادگان هستند.

  -سرباز: برو دیگه.

پام رو روی پله دوم می گذارم.به دنیا به زمین به زمان به این همه ظلم وستم فحش میدم.

همین طور که داشتم پاهام رو روی پله دوم می گذاشتم داشتم فکر می کردم چرا من فقط برای دزدیدن یک سیب اینجا باشم.نه،این درست نبود،این درست نبود.

سرباز:سریعتر سریعتر .امروز کلی کار داریم فقط شما که نیستید.

       بر می گردم به پشت سرم نگه می کنم به سه بخت برگشته ای که به سرنوشت من دچار می شدن و صف طولانی پشت سر اونها.

       پشت سرم پیرمردی 60-70ساله قرار داره با لباس هایی پاره و ژنده،مثل لبس های خودم.یک خنده ی عصبی به فکرم  می کنم.

      پشت سر پیرمرد هم یک زوج جوان حدودا 20 ساله بودند.که جفتشون داشتن زار زار گریه می کردن. دختر بر می گشت و به پسر نگاه می کرد و پسر هم به صورت دختر زل زده بود.

      پام رو روی سکو می گذارم. به انتهای سکو در آخرین جایگاه می روم.دستم بدجوری درد می کنه آخه خیلی طناب رو محکم بسته بودند.ولی برام مهم نبود.آخه تو ای وضعیت مگه میشد درد مچم مسئله مهمی باشه.

     سرباز شروع به انجام کارش می کنه.به پیرمرد رسیده بود.وای باورم نمی شد.

زمان چه زود می گذشت .

    سرباز بالای سر من بود گره طناب رو شل کرد به سمت گردنم برد .ترسیده بودم من بچه ترسویی نبودم ولی الان حس می کردم واقعا ترسیدم.طناب رو دور گردن محکم  می کنه به گوشه سکو میره.بغض تو گلوم جمع شده .

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پدر روحانی میاد.برامون طلب آمرزش می کنه ازمون می پرسه حرفی نداریم.

دختر پسر گریه میکنند.و پیر مرد هم فقط یک خنده ی تمسخر آمیز تحویل پدر میده.

وقتی ازم می پرسه حرفی ندارم.... می خوام گریه کنم می خوام بهش التماس کنم .می خوام ازش بخوام که برام فرصت بگیره ولی انقدر ترسیده بودم که صدام خشک شده. نتونستم حرفی بزنم حتی نتوستم گریه کنم. پدر سری به نشانه تاسف تکون میده و پایین میره.

   به دور برم نگاه میکنم به آسمون به ابرا به خورشید، به خورشید.دلم می خواد بازم طلوع و غروب خورشید رو ببینم ولی فرصتی نداشتم.

 افسر سرفه ای میکنه ای شروع به سخنرانی مرگبارش میکنه:

    من شما را به نام فرانسه و پادشاه به سزای اعمال زشتتان می رسد.

_سه!

بغض تو گلوم جمع شده نمی تونم نگهش دارم . بفضم می ترکه دارم زار زار گریه می کنم.

_دو!!

احساس می کنم شلوارکم خیس شده.باید خجالت بکشم ،ولی وقتی برای خجالت کشیدن ندارم.

_یک!!!

زیر پام خالی میشه . طناب دور گلوم محکم میشه.نمی تونم نفس بکشنم سرم داره منفجر میشه!!!

 بعدش درده و درده ودرد.