نمی دونم اون اتفاق وحشتناک چه طوری افتاد فقط می دانم که نمی خواستم نه نمی خواستم.....

واقعا از دست خودم عصبانی بودم چرا باید دست به اون کار وحشتناک می زدم ؟ چرا باید اجازه می دادم که اونا منو وادار به خوردن اون آشغال کنن .....

من پشیمانم. می خواهم گناهانم بخشوده شود و پدر و مادرم برگردند. دوستانم را نمی خواهم یا بهتره بگم دشمنانم را نمی خواهم چرا که من دوستی ندارم. دشمنانی که خود را دوست جا می زنند از هر چیزی بدترند. آنها پدر و مادرم را از دستم خارج کردند و من را تنها گذاشتند. پدر و مادری مهربان که آرزو داشتند موفقیت تنها پسرشان را ببینند حالا به دست همان تک پسر نابود شدند.

اشک از گونه های جوان پشیمان به آرامی پایین می آمد و پسر را به دوران گذشته می برد. او به خاطرات خوشش با پدر و مادر و یا با دوستانش فکر می کرد. گاهی فکر می کرد وقتی با دوستانش است خوشبخت است و با خانواده هیچ خوشبختی ندارد ولی حالا می بیند که همه ی آن افکار اشتباه بوده.

به یاد چند ماهه پیش افتاد همان روزی که اولین سیگارش را کشید. به یاد چند روز پیش افتاد که اولین قرص روان پریش را به پیشنهاد دوستانش خورد و پدر و مادرش را بدون اینکه بخواهد کشت. و در آخر آرزو کرد که کاش پدر و مادرش الان کنارش بودند....

ولی چه فایده حالا نه پشیمانی سودی دارد و نه گریه و نه هیچ چیز دیگر. زیرا پسر تنها بود و فقط انبوهی از خاطرات بد کنارش نشسته بود ....