<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.:داستان کوتاه:.</title>
<link>https://text-story.blogfa.com</link>
<description>داستان،متن ادبی،معرفی کتاب و نویسنده</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 18 Oct 2010 13:31:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>به نام او</title>
<link>https://text-story.blogfa.com/post/143</link>
<description>درود به تمام دوستان. امیدوارم که حال همگی خوب باشه.راستش این وب برام خیلی خاطره انگیزه.اولین متنم(سشار و سرریز از چرت و پرت)رو اینجا نوشتم . ولی خیلی نارارختم که اینو میگم ولی بنا به یه سری دلایل شخصی ناچارم این وب رو ترک کنم.تصمیم دارم یه وب جدید باز کنم و اون تو نوشته های خودم رو بذارم.باز هم متاسفم که از دریای بی کران میرم ولی خب...! دریای احساساتتون همیشه بی کران و جوشان</description>
<pubDate>Mon, 18 Oct 2010 13:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>lover</dc:creator>
<guid>text-story.blogfa.com/post/143</guid>
</item>
<item>
<title>به نام او</title>
<link>https://text-story.blogfa.com/post/142</link>
<description>/**/ جاده ی بیراهه پاها خسته و ورم کرده در انتظار بیرون آمدن از کفش ‌٬کفشها با دهان باز در حسرت توقف مرد و مرد دوان دوان و عزق ریزان ادامه میدهد.نمیگذارد غول خستگی او را از پای دراورد. فرسنگهاست که بی وقفه میدود و من نمیدانم دنبال چیست.قیافه اش قبل از هرچیز خسته است و صورت لاغر و رنگ پریده اش خود را پشت هن هن خستگی پنهان کرده.پیراهن و شلواری کثیف و نامرتب به تن دارد که با وصله و پارگی رنگ شده. سرانجام بعد از طی کردن مسیری طولانی برای چند لحظه اجازه میدهد</description>
<pubDate>Tue, 21 Sep 2010 04:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>lover</dc:creator>
<guid>text-story.blogfa.com/post/142</guid>
</item>
<item>
<title>به نام او</title>
<link>https://text-story.blogfa.com/post/141</link>
<description>آخرین پلک آرام و آهسته به هم نزدیک میشوند... و من هنوز به یاد تو و منتظرت هستم و شوق دیدارت هنوز همراهم است.شیرینی نگاهت در کام دلم،هوای تو در سرم،غم نبودت در طنین صدایم و بغض کهنه ی فراغت در گلویم ست. هنوز هم با افتخار و غرور کوله بار گران عشقت را به دوش میکشم. هنوز هم هر لحظه به قاب عکست که روی دیوار ویرانه ی قلبم خودنمایی میکند مینگرم. هنوز هم در این اقیانوس متلاطم و طوفانی چشمانم منتظر نور فانوست ست.</description>
<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 11:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>lover</dc:creator>
<guid>text-story.blogfa.com/post/141</guid>
</item>
<item>
<title>صندلی</title>
<link>https://text-story.blogfa.com/post/140</link>
<description>يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش ، و مي رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين &quot; صندلى &quot; وجود ندارد ! دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند .</description>
<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 09:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tara</dc:creator>
<guid>text-story.blogfa.com/post/140</guid>
</item>
<item>
<title>به نام او </title>
<link>https://text-story.blogfa.com/post/139</link>
<description>آسمان هم به حال من ميبارد.وحشى و بى امان. و من هم ميبارم.پا به پاى آسمان.به گونه اى كه قطرات باران در اشكهايم حل ميشوند.و من تمام سعيم را ميكنم تا به اين گريه ها بى توجه باشم و كارم را تمام كنم.كارى كه آنقدر سخت است كه مطمئن نيستم زير سنگينى آن بتوانم دوام بياورم.كارى به سختى دفن بدن بى جانى كه روى دوشم است.غنچه اى كه با تمام وجود از آن مراقبت كردم تا هيچ آفتى به آن گزندى وارد نكند.آنرا با تمام وجود پروراندم و منتظر بارور شدنش بودم.اما حالا آن غنچه ى معصوم</description>
<pubDate>Mon, 05 Jul 2010 16:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>lover</dc:creator>
<guid>text-story.blogfa.com/post/139</guid>
</item>
<item>
<title>به نام او</title>
<link>https://text-story.blogfa.com/post/138</link>
<description>همراهم مياى؟ -همراه تو؟كجا؟ -حاظرى يا نه؟من دارم ميرم -باشه ولى كجا؟ -تو بيا،مطمئن باش ضرر نميكنى! با او همراه ميشوم.نميدانم مرا كجا ميبرد اما مطمئنم كه ضرر نميكنم.او مرا آرام آرام همراه خود ميبرد.خيلى راحت و هر كجا كه بخواهد.بر فراز ساختمانها و اين شهر آلوده به پرواز در مى آييم.كم كم متوجه شلوغى خيابان ميشوم .به بطن حادثه ميرسيم.در شلوغى خيابان و در بين صداى بوق ماشينها و آژير آمبولانس،بلندترين صدايى كه ميشنوم،صداى سكوت مردى ست كه به نظاره ى ماشينش</description>
<pubDate>Tue, 08 Jun 2010 15:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>lover</dc:creator>
<guid>text-story.blogfa.com/post/138</guid>
</item>
<item>
<title>به نام او - خط خطی</title>
<link>https://text-story.blogfa.com/post/137</link>
<description>سلام به همه دوباره عنوانه &quot;به نام او&quot; و باز هم من! این متن در واقع یه خط خطیه.ایشالا تو چند روزه آینده یه متن بهتر میذارم.اینو به عنوان یه غبارروبی از ما قبول کنین ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پشت پنجره ایستادم و چشمانم بی فروغم را به جاده دوخته ام باوجود اینکه کور سوی امید نیز در دلم خاموش شده به انتظار ایستاده ام و آمد و شد شب و روز را تماشا میکنم شب و روزی که هر کدام به اندازه ی یک عمر طول میکشد تا جایش را به دیگری دهد</description>
<pubDate>Mon, 03 May 2010 15:44:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>lover</dc:creator>
<guid>text-story.blogfa.com/post/137</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://text-story.blogfa.com/post/136</link>
<description>... نمیدونستم چه جوری و با چه زبونی ناراحتی و تاسف خودمو ابراز کنم... چند روز پیش پدر مهدی فوت کردن و من فقط این آپو کردم که بگم از ته دلم ناراجت شدم، برات آرزوی صبر می کنم و امیدوارم روح پدرت شاد باشه...</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 13:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>text-story</dc:creator>
<guid>text-story.blogfa.com/post/136</guid>
</item>
<item>
<title>به نام او</title>
<link>https://text-story.blogfa.com/post/135</link>
<description>میخوام یه قطره بارون باشم .درست مثل همونایی که الان دارن به زمین میخورن و شکسته میشن.میخوام مثل اونا از اوج بلندی به نهایت افتادگی برسم نه! میخوام رود باشم!رودی که حاصل هم نشینی قطره های افتادس.یه رود آروم و زلال باز هم نه! دوست دارم دریا باشم.بزرگ و بی انتها.جایی که رودها توش آروم میگیرن دریا هم نمیخوام باشم! میخوام موج باشم.موجهایی که وقتی از تو ساحل به افق نگاه میکنم تو دریا خودنمایی میکنن.انگار میخوان بگن که ما از قطره های ویژه ای درست شدیم.قطره هایی</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>lover</dc:creator>
<guid>text-story.blogfa.com/post/135</guid>
</item>
<item>
<title>به نام خدا</title>
<link>https://text-story.blogfa.com/post/133</link>
<description>سلام.... &quot;شرق اندوه&quot; چهارمین مجموعه شعر سهراب سپهر ی است که در سال 1340 منتشر شده است.در این مجموعه صدای اوزان تند و رقص انگیز و نخستین جلوه های عرفانی شعر او را می توان شنید و دید: پادمه می رووید.در جنگل،خاموشی رویا بود. شبنم ها بر جا بود. در ها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در هر ... آیا بود؟ خورشیدی در هر مشت: بام نگه بالا بود. می بویید، گل وا بود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود. تنهایی، تنها بود.</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 15:18:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>tara</dc:creator>
<guid>text-story.blogfa.com/post/133</guid>
</item>
</channel>
</rss>
