تبليغاتX
دریای بی کران
دوشنبه هشتم تیر 1388
به نام او
از بالا همه چيز را ميبينم.شاهد آزاد شدنم هستم.اما من تنها آزاد نميشوم.يك پير زن هم مثل من دارد آزاد ميشود اما در اتاق كناري.
 خيلي خوشحال هستم.خوشحالي ام وصف ناشدني ست .لحظه شماري ميكنم در حالي كه دقيقاً نميدانم اين اتفاق كِي مي افتد.
ناگهان صحنه اي را ميبينم كه لبخند را بر لبانم مي خشكاند!عُمر اين خوشي هم مثل خوشي هاي ديگر ديري نپاييد...تنها يك بند نازك مانده بود تا آزاد شوم اما آن بند هرگز بريده نشد.
 دو نفر پير زن را ميبرند.او نگاه معني دارش را لحظه اي از روي من برنداشت.نگاه معني داري كه معنيِ آن را نفهميدم.نميدانم نگاه ِفخر بوديا ناراحتي يا شايد هم ترحم!
من هم تا لحظه اي كه از ديد من خارج شد با چشمانم دنبالش ميكرم.او بالا ميرفت.بالا و بالا تر.تا اينكه ديگر نديدمش و از ديدرس من خارج شد و من را كه بار ديگر محكوم به اسارت شده ام را تنها گذاشت...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 4:48  توسط سروش | 

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646