ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانزدهمی! هفدهمی!.....بیست و یکمی!
بدون وقفه دشمنانم را میکشم! البته دشمنان من نیستند بلکه دشمنان دوستم هستند. دوستی که واقعآ دوستش دارم از ته دل!
باز هم می کشم بدون توجه به خراشها و زخمهای عمیق وسطحی بدنم.یک زخم روی بازویم اذیتم میکند اما تا چهره اش از خاطرم میگذرد توانی دوباره میگیرم،اما نمیدانم این نیرو از کجا می آید!
کشتن تمام شد! بالاخره تمام دشمنان را از بین بردم.سروری سراسر وجودم را فرا گرفته است،اما دوستم حالت غریبی دارد! نمیدانم برای چه اما بی تفاوتی عجیبی در انتهای نگاهش موج میزند.چاقویی که با کثیف شدن خودش باعث پاک شدن زمین از دشمنان ما شده بود را به دست دوستم دادم تا زخم بازویم را بررسی کنم! ناگهان سوزش خاصی در قلبم احساس مینکنم و تنفس برایم سخت وسخت تر می شود بر میگردم! دوستم خنده ای کریه و در عین حال ترسناک بر لب دارد!چیز عجیب تر اینکه چاقویم در دستانش نبود!هیچ جا نبود. دنبال چا قو میگردم دوستم به پشت من میرود.ناگهان سوزشی وحشی قلبم را می فشارد.توان ایستادن ندارم.نگاهم روی سینه ام خیره میشود،خیره به این خونهای جاری! چاقوی گمشده پیدا میشود اما با کمی تفاوت این بار گرمای دستان دوستم را دارد! حال میفهمم معنای خنده اش را!او میرود ومرا تنها میگذارد،تا آخرین قطره ی خونم از خود میپرسم چه شد که این چنین شد؟ و با خود زمزمه میکنم این سخن جاودان را((از ماست که بر ماست))