این دفعه یه متن که ارزش ادبیش نسبت به بقیه ی متنا کمتره چون خودم نوشتم.این دفعه بیش تر از همیشه منتظر نظراتونم.لطفا خیتم نکنید![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ديگر هيچكس برايم نمانده.هيچكدام از ان نارفيقان رفيق نما!زماني با هم دوست بوديم و من به انها كمك ميكردم ولي حال كه من به انها نياز دارم مرا ترك گفته اند و فقط خاطراتشان را برايم گذاشتند!اگر اين هم نبود ديگر توان زندگي نداشتم.در گوشه و كنار خانه به دنبال خاطرات ديگر هستم اما هيچ جا نيست. اتفاقي خودم را در اينه ي قدي اتاق ميبينم.كمي دقيق ميشوم وبلاخره پيدا ميكنم.چند يادگاري جديد.چند زخم عميق روي قلبم!