تبليغاتX
دریای بی کران
جمعه نهم مرداد 1388
کوری-ساراماگو

سلام.

یه سلام مخصوص دارم به صدف که دوباره برگشت و فعال شد!

یه مدتی بود که همش داستان و شعر نوشته می شد توی این وبلاگو بنده تصمیم گرفتم که معرفی کتابو شروع کنم!

کتاب کوری نوشته ساراماگو که برنده ی جایزه ی نوبل سال 98 هم شده و بعدشم کتاب بینایی رو که یه جورایی مکمل این کتاب حساب میشه رو معرفی میکنم:

 

 

کوری

نویسنده : ژوزه ساراماگو

مترجم : اسد الله امرایی

ناشر: نشر مروارید

قیمت: 5000 تومان

تیراژ: 2200

 

خلاصه ی کتاب:

 

در اين رمان ، شخصيت هاي داستان نام ندارد و عنوان هاي آنها رمز گونه است و به نقش اجتماعي هر يك اكتفا مي شود . خلاصه ي رمان كوري چنين است :‌در پشت چراغ قرمز ، راننده  ي اتومبيلي ناگهان كور مي شود . اين مرد به كوري عجيبي دچار شده ،‌يعني همه چيز را سفيد مي بيند و گويي در درياي شير فرو رفته است . مرد ديگري او را به خانه اش مي رساند ، اما اتومبيل اين كور را مي دزدد . همسرش او را به چشم پزشكي مي رساند ، اما علت كوري كشف نمي شود . چشم پزشك و دزد اتومبيل هم به همين ترتيب كور مي شوند ، چشم پزشك مسئولين بهداشت را با خبر مي سازد . اين فاجعه را هيولاي سفيد مي گويند . مسئولين براي جلوگيري از سرايت آن، كورها و نزديكانشان را در ساختمان تيمارستاني قرنطينه مي كنند ، اما روز به روز تعداد كورها بيشتر مي شود . همسر چشم پزشك كور نمي شود ، اما خودش را به كوري مي زند تا از همسرش جدا نشود ، او تنها كسي است كه تا پايان داستان بيناست . در قرنطينه چه بلاهايي كه بر سر كورها نمي آيد . همسر چشم پزشك از رفتارها و مصيبت هاي آن ها گزارش عبرت‌انگيزي مي دهد . بسياري از كورها به دست سربازان و نگهبانان قرنطينه كشته مي شوند . اما سربازها هم كم كم  كور مي شوند .
بزرگ ترين مشكل براي كورها برآوردن نيازهاي اوليه يعني خوراك و مستراح است و با اين كه دولت به آن ها غذا تحويل مي دهد ، اما تقسيم كردن و استفاده از آن بسيار دشوار مي شود . آن دزد اتومبيل به دليل دست درازي به دختر عينكي زخمي و به دست سربازان كشته مي شود . دولت و رسانه ها وعده هاي دروغين مي دهند كه كوري در حال كنترل است .  نظم و ترتيب شهر از بين مي رود و كساني كه يك باره كور مي شوند ، همه چيز را از بين مي برند ، اتوبوس ها و هواپيماها ،‌سقوط مي كنند و حوادثي مانند اين ها .
در قرنطينه كه كشوري مستقل است ، دسته يي از كورها اوباش و مسلح ،‌كنترل  غذا را به دست مي گيرند . از بقيه كورها مي خواهند كه به خواسته هاي آنها تن دهند و گرنه غذاي هر بخش را قطع مي كنند ، كورها هم براي زنده ماندن تن به همه چيز مي دهند ، ابتدا پول و جواهرات و وسايل آن ها را مي گيرند و در مرحله بعد زن هاي هر بخش را مي خواهند .
 همسر چشم پزشك كه بيناست ، قهرمانانه سر دسته اوباش را از پا درمي آورد و لشگري درست مي كند تا با اوباش بجنگند . با چند كشته ، بالاخره بخشي كه اوباش در آن هستند به وسيله همين زن به آتش كشيده مي شود ،‌اما آتش قرنطينه را فرا مي گيرد . كورها فرار مي كنند ، اما از سربازهاي نگهبان اثري نمي بينند . گروه گروه به شهر مي آيند ، اما شهر را زباله داني متروك ، ويرانه ، بدون آب ، برق ،‌ گاز و ديگر امكانات مي يايبند . همه كور شده‌اند و كورها كه خانه هايشان را گم كرده اند ، گروه گروه با هم به حركت در آمده و به دنبال غذا همه جا را خراب مي كنند .
 آن زن كه همسرچشم پزشك است گروه خود را راهنمايي  ميكند و به خانه خود مي برد و برايشان غذا تهيه مي كند . با هم به عشق و محبت مي رسند ، كودكي و سگي نيز با آنهاست. بالاخره همان كسي كه نخستين بار كور شده بود و در اين گروه بود بود به طور ناگهاني بينا مي شود و ديگران نيز يكي يكي با شادي فرياد مي زنند كه مي بينند و در شهر اين فريادها شنيده مي شود .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:43  توسط ساحل | 
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
عرفان نظر آهاری

سلام!

ببخشید آپم از عرفان نظر آهاریه!

این مرمر مارو یاد زنگ ادبیات مدرسه و این خانوم نظر آهاری انداخت!

نتونستم یه آپ ازش نکنم!!!

 

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:39  توسط ساحل | 
چهارشنبه دهم تیر 1388
شروعی دوباره
سلام

همونطور که مهدی عرض کرد قراره که با شروع تابستون (که شده!!) ما فعالتر بشیم!

ما فرض رو بر این میگیریم که تابستون شروع نشده و این ده روز مال بهار بوده (اینو گفتم که دیگه دوستان نخوان به خودشون زحمت بدن و ما رو ببخشن!!)

و تولد وبلاگ رو که همون شروع دوباره هست هم از امروز در نظر میگیریم (یعنی ما ۵ روز عقبیم!!!)

اگه بالا سمت چپ رو نگاه کنید متوجه میشید که یه نویسنده به نام مرمر هم به وبلاگمون اضافه شده. دلیل اضافه شدن مرمر این نبوده که بقیه ی نویسنده ها فعال نبودن یا هر چیز دیگه و صرفا به این دلیل بوده که ایشون زحمات فراوانی برای این وبلاگ کشیدن و  تصمیم گرفتیم که ایشون وارد دریای بی کران بشن!

در آخر یه شعر از فریدون مشیری که خودم خیلی دوسش دارم به نام مرثیه های غروب که به یاد مهدی اخوان ثالث سروده شده:

 

مرثیه های غروب:

 

افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو  

         -«آن افسانه گوي شهر سنگستان،

          به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»

                                         سفر كرده‌ست

شفق مي‌گفت:

         «من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،

          ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»

 

سپيدار كهن پرسيد:

         - «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟»

صنوبر گفت:

         - «توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست،

         پيرامون او برخاست

         كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!»

سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد

سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد.

 

پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق،

         آرام و غمگين خواند:

-«دريغ از آن سخن سالار

         كه جان فرسود، از بس گفت تنها

                        درد دل با غار... !»

توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد

صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه،

                        همچون ابر،

         رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!

 

گل سرخ شفق پژمرد،

         گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد

صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد

         (چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست:

-«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد

كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را

         زان خواب جاوديي برانگيزد.»

 

پس از آن، شب فرو افتاد و با شب

         پرده سنگين تاريكي، فراموشي

پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند

 

سراسر بهت و خاموشي

پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي

 

هنوز اما، شباهنگام

شباهنگان گواهانند

كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان

بسان جويباري جاودان جاري‌ست...

 

مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند، سر درغار

«كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:36  توسط ساحل | 
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
موضوع انشا: اینترنت را توصیف کنید

موضوع انشا رو با بابایی درمیون گذاشتم. بابایی خیلی خوشحال شد و گفت: �واقعا لذت می برم كه یك معلم كلاس دوم دبستان چنین بحث مفیدی رو موضوع انشا كرده است!�.
بابایی گفت: �اینترنت یه جایی است كه میشه اونجا دوست پیدا كرد، زمان ما كه این ترنت و اون ترنت و از این جور چیزا نبود!�
بابایی پس از گفتن این جمله نگاهی به مامانی كرد و سرش رو تكون داد و گفت: �راستی خانم معلمتون آی دیش رو بهتون نداده؟!� با گفتن این جمله مامان چشم غره ای به بابایی كرد و بهم گفت كه برم پیشش تا برام انشا بگه!
مامانی گفت: �اینترنت خیلی خوبه، و میشه بحث های خاله زنك بازی رو اونجا به صورت مدرن انجام بدی!�
مامان گفت: �مثلا همین فیس بوك! همه ی زن های فامیل توش عضو هستند و خیلی سریع می تونیم آخرین اخبار و اطلاعات مهم رو در اختیار هم قرار بدیم.�
از مامانی پرسیدم مثلا چه اخباری، و مامانی گفت: �مثلا همین موضوع كه دختر شوكت خانم دماغش رو عمل كرد و یا داماد شمسی خانوم اینا عملی از كار در اومده!�
مامانی ادامه داد: �البته اینترنت معایب و مضراتی هم داره و یك نمونه اش اینه كه ساعات آنلاین بودن آدم با سوخته شدن غذاش رابطه ای مستقیم داره!�
به طرف اتاق داداشی رفتم تا از اون در مورد اینترنت بپرسم، نمی دونم چرا وقتی وارد اتاق شدم یهو كامپیوترش رو ریستار كرد و سرم داد كشید و گفت: �به تو یاد ندادند قبل از وارد شدن به اتاق در بزنی؟!�
از داداشی در مورد اینترنت پرسیدم و داداشی گفت: �اینترنت یعنی دریای علم، و اینترنت می تونه به عنوان یك ابزار كمك آموزشی مناسب عمل كنه!�
از داداشی خواستم یكی از مقاله های علمی اش رو كه جدیدا از اینترنت گرفته بهم نشون بده، نمی دونم چرا داداشی یهو هول شد و سرفه ای كرد و گفت: �می بینی كه سیستم هنگ كرده، بعدا بهت نشون میدم!�
به اتاق نازنین رفتم و از اون در مورد اینترنت پرسیدم، نازنین در حالی كه عكس های لباس های عروسی رو از روی لب تاپش بهم نشون می داد گفت: �ببین اینا رو تازه از اینترنت گرفتم، به نظرت كدوم یكی شون بهم میاد؟!�
از نازنین پرسیدم: �مگه قراره عروسی كنی؟!�
یهو نازنین توی چشماش اشك جمع شد و جیغی كشید و با خوشحالی گفت: �راستشو بگو! خبریه؟! واسم میخواد خواستگار بیاد؟!�
مامانی كه فكر كرده بود جیغ نازنین باز هم در اثر كشیده شدن موهایش است از همان آشپزخانه گفت: �خواهرت رو اذیت نكن! بشین انشات رو بنویس!�
بابابزرگ با یه زنبیل وارد خونه شد و از همون دم در به داداشی گفت: �یه سرچی بزن توی نت ببین قیمت گوجه فرنگی چنده؟! فكر كنم این اكبرآقا گرون فروش شده!�
داداشی هم بعد از چند دقیقه گفت كه قیمت این میوه در نقاط مختلف شهر متفاوت است!
بابابزرگ قبض آب و برق و گاز و تلفن و موبایل رو روی میز گذاشت و به مامانم گفت كه صف بانك شلوغ بوده و حوصله نداشته پول قبض ها رو پرداخت كنه، بابایی سرش رو خاروند و گفت: �كاش زودتر می گفتین حوصله ندارین تا من خودم پرداخت می كردم، امروز آخرین مهلت برای پرداخت قبض است.�
بابابزرگ گفت كه شنیده میشه از طریق اینترنت قبض ها رو پرداخت كرد، همه ی اهالی خونه این موضوع رو تایید كردند، اما همشون گفتند این كار رو بلد نیستند، در همین زمان مامان بزرگ كه با سر و صدای ما از خواب بیدار شده بود به طرف ما اومد و قبض ها رو برداشت و به سمت كامپیوتر داداشی رفت، بعد از چند دقیقه با لبخندی بر لب گفت: �همه ی قبض ها پرداخت شدند!�

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:14  توسط ساحل | 
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
تولدت مبارک...
 

اگر مراد تو اي دوست بي مرادي ماست

مراد خويش دگر باره من نخواهم خواست

اگر قبول کني ور براني از بر خويش

خلاف راي تو کردن خلاف مذهب ماست

مرا به هر چه کني دل نخواهي آزردن

که هر چه دوست پسندد بجاي دوست رواست

اول آپ با شعر شروع شد که ملت روحیه بگیرن 

قبل از اینکه موضوع اصلی رو پیش بکشم بگم که من به هر حال امروز قصد آپ کردن داشتم و قصد و غرضی در کار نبوده

خب حالا موضوع اصلی:

خب اینجا یه سوال پیش میاد که تولد کیه؟؟؟!!!!

تولد اون پسره است که کلاه آبی داره و چون طرفدار آرسناله اول آرسنال رو کلاهشه (نیست لباس آرسنال آبیه!!!) و اون دختره که پیراهن صورتی داره با اجازتون منم  بقیه هم آمیکلوس و تارا و صدف و سروشن با دوستاشون!!!

امروز تولد شانل دختر توتی هم هست. که البته چون نی نی کوچولو ئه! توی این عکسه نیست

 

اگه هنوز نفهمیدید تولد کیه؟!! (بزنید تو سر خودتون) نگران نباشید من میگم. تولد جزیره هست

چون که کیک آدمو چاق می کنه کیک نمی خوریم تو تولدش 

ولی خودش باید یه چیزی بهمون بده. مثلا بادوم زمینیه مزمز  

کلا و به طور جدی بگم:

 

                     تولدت مبارک  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:39  توسط ساحل | 
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
سپندار مذگان مبارک

به نام خداي دانائيها 
 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود ،


 

 شش روز مي گذشت .


 

فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد :


 

 " چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ "


 

خداوند پاسخ داد : " آيا دستور کار او را ديده اي؟ "


 

او بايد کاملا قابل شستشو باشد ، اما


 

پلاستيکي نباشد .


 

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد ، که همگي


 

قابل جايگزيني باشند .


 

بايد بتواند با خوردن قهوه بدون شکر


 

 و غذاي شب مانده کار کند .


 

بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را


 

در خودش جا دهد


 

و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود .


 

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را ، از


 

زانوي خراشيده گرفته تا قلب


 

شکسته ، درمان کند . . . . .

ادامه در ادامه مطلب:

 


 سپندار مذگان مبارک....

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:26  توسط ساحل | 
شنبه بیست و ششم بهمن 1387
حسنی رفت....
یاد آن روزها به خیر که دامن گل گلی می پوشیدم و به عنوان قصه ی گوی شعر: توی ده شلمرود حسنی تک و تنهابود... حسنی نگو بلا بگو.... شده بودم. وقتی شعرو می خوندم داشتم از سر ذوق جون مرگ می شدم.

حسنی اولین شخصیتی بود که با خوندن کتاب باهاش آشنا شدم. اولین شخصیتی بود که شعراشو همه جا زمزمه می کردم. 

تا همین ۲- ۳ هفته پیشم داشتم این شعرشو می خوندم: حسنی نگو یه دسته گل... تر و تمیزو... تپل و مپل...! انگار می دونستم قراره شاعرش فوت کنه.

فقید احترامی شاعر همه ی این شعرا دیروز دار فانی را وداع گفت. منم به افتخارش این آپو کردم و از آمیکلوسم حسابی معذرت می خوام...

لطف کنید یه فاتحه بخونید. خداییش خیلی دلم سوخت.....

 

توی ده شلمرود

حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌ای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز می‌گفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود

 

 

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:57  توسط ساحل | 
دوشنبه هفتم بهمن 1387
عادل....
سلام:

خبر جنجالیه جریان برنامه ی نودو همه شنیدیم. مجله ی گل آقا  «اند حکایات عادل فردوسی پور رو چاپ کرده که طنز قشنگیه. منم که باید ثابت کنم همیشه آپم!

text-story

 

آن عادل فوتبال، آن دوستدار قيل و قال، آن بيدار دوشنبه شبها، آن آورنده خنده به لبها، آن برپاكننده دعوا، آن خورنده حلوا، آن رفيق فاب فنايي و حاج‌رضايي، آن درگير با علي دايي، آن زاده شهرآرا، آن گزارشگر لاليگا، آن اصالتاً اهل رفسنجان، آن آكل خورشت فسنجان، آن نودش پر از حاشيه، آن پخش‌كننده تصاوير ماضيه، آن برگزاركننده مسابقات، آن پركننده جيب مخابرات، آن مظهر مسابقات اس‌ام اسي، آن نتايجش هميشه هفتاد به سي، آن تكراركننده تصاوير آهسته، آن داعي داوران شايسته، آن جوياي اس‌ام‌اس پير و جوان، آن به دنبال سوتي داوران، آن مفسر جام جهاني، آن رقيب علي‌فر و خياباني، مايه افتخار اهل گزارش و سرآمد مچ‌گيري در ورزش، عادل فردوسي پور ـ انارالله برهانه ـ مؤثر در فوتبال و سمبل جنجال بود.
ابتداي كار او آن بود كه در ايام صباوت هر كجا گل‌كوچك به راه بود پس او هم در آن بود و به كار گزارش مشغول بود. پس به دانشگاه شريف افتاد و مدرك صنايع بگرفت و آن بر در كوزه نهاد و عزم همي كرد تا شمايلش از جام‌جم نبيند بر جاي ننشيند. از كرامات شيخنا اين بود كه سنش به بيست نرسيده به محضر شيخ اردشير لارودي رسيد كه مطبوعه ابرار ورزشي داشت پس گفت: �خواهم كه قلم زنم�. شيخ لارود گفت: �چه در چنته داري؟� گفت: �ترجمه بلدم و هرچه خارجي و انجليزي باشد به فارسي تبديل توانم كرد.� پس گفت: �بنويس� و شيخ ما به ترجمه افتاد و اين از كرامات بود. آورده‌اند هر روز به در جام‌جم همي رفت براي تست و او را مي‌زدند و مي‌راندند تا پيري فرزانه بر او ظاهر گشت و حال پرسيد. فرمود: �اگر داخل شوم برنامه‌اي سازم كه نظير آن نباشد.� پس پير، دلش بسوخت و او را وارد همي كرد. نقل است در ابتدا تفسير تنيس و فوتسال مي‌گفت تا اينكه پخش فوتبال فراوان شد و نوبت به شيخنا هم رسيد. آورده‌اند شيخنا چنان در امور خفيه و خصوصي فوتبال متبحر بود كه شماره كفش عمه گري نويل را از بَر بود و اين پايه از بلاغت، فكها را بيانداخت. و از كرامات او اين بود كه برنامه‌اي راه انداخت كه صد نبود اما نود بود و در آن صغير و كبير فوتبال را مي‌نواخت و خلق را تا سحر پاي جعبه مي‌نشاند با چشمان پُف‌كرده، و آورده‌اند هيچ چيزي براي او جذاب‌تر از اين نبود كه اهالي فوتبال را به جان هم اندازد و خود در گوشه‌اي به خنده مشغول گردد و از كرامات او نقل است كه شبي نبود كه نودش پخش شود جز آنكه ميليونها اس‌ام‌اس به سويش دوان شود و پاسخ نظرسنجي‌ها به سويش روان.
از وي جملات عالي نقل است؛ گفت: �الجنجال‌الشغلي ـ ترجمه: جنجال كسب و كار من است� و گفت: �خداحافظ جام جهاني، خداحافظ برانكو� و گفت: �وات ايز هي دواينگ ديس پلير ـ ترجمه: چه مي‌كند اين بازيكن� و گفت: �عجب گل‌نزني شده اين بازيكن� و گفت: �چه بازي دراماتيكي شده اين بازي�.
و در آخر كار او آورده‌اند كه چون عزرائيل براي قبض روحش وارد گشت، گفت: �يه بار ديگه صحنه رو تكرار كن ببينم خطا بوده يا نه!�

 

           

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:22  توسط ساحل | 
شنبه بیست و یکم دی 1387
بهترین راه حل!

همیشه آپم!

دوستان voodoo-girls رو فراموش نكنيد!

اين آپم يه بار گذاشتم بعد برش داشتم بعد دوباره گذاشتم!

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...

چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...


پادشاه بيرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.


نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

 آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!

 

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!


وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

 

آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

 

مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».


پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 16:24  توسط ساحل | 
پنجشنبه نوزدهم دی 1387

از همه ي بازديدكنندگان محترم اينجا دعوت مي شود كه يه سري به وب جديدمون بزنن:

 

www.voodoo-girls.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:35  توسط ساحل | 
سه شنبه هفدهم دی 1387
امام حسين از نگاه دكتر شريعتي
 سلام

اول از همه می خواستم اظهار تاسف کنم برای مردم غزه.

بعد تولد سروشو با اینکه دیر شده تبریک بگم. ببخشید من نبودم! 

بعدش تولد خانم پیشدادیان جیگرمو هم که با سروش به دنیا اومده تبریک میگم و اما:

از همه ی این تولدا مهم تر! تولد خواهر جونم که الهی قربونش برم ۳ دی بوده و چون من نبودم الان میگم که اگر کسی خواست تبریک بگه بگه!

دیگه.....

از دوستانم به خاطر آپ کردنای به موقشون متشکرم. مخصوصا تارا که رو سفیدمون کردن!

همچین از دوستانی که لطف داشتن و نظر دادن و منو خرخون خواندند! که خرخونی از خودشونه!

این اپم به مناسبت عاشورا زدم. هر کسی خواست به اطلاعاتش اضافه بشه یه سری به ادامه مطلب بزنه!

امام حسين از نگاه دكتر شريعتي

تأثير اباعبدالله الحسين‏عليه السلام بر روى انديشه‏هاى دكتر شريعتى و خلق روح حماسى و نگاه حسينى وى، در همه آثارش به وضوح ديده مى‏شود. بازتاب حماسه حسينى در جولان فكر و روحيه وى بسيار گسترده، شورانگيز و عميق مى‏باشد؛ به طورى كه بسيارى از جريانات سياسى و اجتماعى و رويدادهاى تاريخى را با رويكرد به «حادثه كربلا» تحليل و ارزيابى مى‏كند. پرداختن به عاشوراى حسينى از منظر دكتر شريعتى بيشتر انعكاس يك قريحه قوى، احساس شورانگيز و ترجمان روح حماسى و بى‏تاب اوست. اين بخش در زواياى مختلفى قابل مدح است، كه اختصاراً به چند مورد از آن مى‏پردازيم:

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:14  توسط ساحل | 
جمعه پانزدهم آذر 1387
آبادانی - تهرانی

سلام علیکم

ما با عرض پوزش از بینندگان گرامی این اثر را ارائه می دهیم!

امیدواریم که دیگر دوستان و همکاران گرامی چشمانشان را بگشایند و اثر ما را بنگرند و لذت ببرند!

حافظا......!     

در انتها لازم به ذکر است که دوستان لطف کنند داستان را تا انتها بخوانند. چرا که جالب انگیز است!

ساحل

یه روز تو خدمت دو تا دوست با هم بودن . یکی آبادانی به اسم محمد و یکی تهرانی به اسم علی. ان دوتا خیلی با هم جور ودن. طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نمی دیدن  نگران هم می شدن. گذشت و خدمت اینها به پایان رسید.

آبادانیه گفت علی خدمت ما تموم شد و رفاقتمون نه. من پولدار نیستم اما هر وقت خواستی زن بگیری بیا آبادان خودم یه زن خوب بهت میدم.

تهرانیه هم گفت من هم دلم واست تنگ میشه. هر وقت کار خواستی بیا تهران من پولدارم بهت کار میدم.

گذشت و بعد یه سال تهرانیه هوای زن گرفتن کرد. میره آبادان پیش رفیقش محمد. میگرده و خونشونو پیدا می کنه. میبینه یه خونه فقیرانه بدون تشکیلات و ...

یه یه هفته ای آبادانیه ازش مهمون نوازی گرمی میکنه. میرن دنبال زن . این همسایه و اون همسایه. این فامیل و اون فامیل . و خلاصه هر جا میرن تهرانیه نظرشو نمی گیره. بعد از یه مدت تهرانیه نی خواد خدا حافظی کنه میگه: محمد تو به قولت عمل کردی من پسندم نشد.

می خواد بره میبینه یه دختر خوشگل و سنگین و رنگین و خلاصه با کمالات میره تو خونه آبادانیه. میگه : محمد من این دخترو می خوام.

دختره نامزد آبادانیه بوده.

میگه باشه ( به خاطر اینکه به قولش عمل کنه ) . میره با خانواده ها صحبت می کنه با نامزدش صحبت می کنه و خلاصه راضیشون می کنه. دست نامزدشو میذاره تو دست رفیق تهرانیش.

به تهرانیه هم هیچی نمیگه.

بعد یه سال آبادانیه بی پول و معتاد میشه. مادرش می گه محمد حالا که بی پولی و وضعت  اینه یرو ببین رفیقت بهت کار میده؟

آبادانیه هم می ره تهران . بعد کلی گشتن خونه رفیقش رو پیدا می کنه. میبینه یه خونه با دم و دستگاه و با تشکیلاته.

آیفون رو میزنه میگه علی منم.

تهرانیه می گه برو آقا نمیشناسمت.

آبادانیه با خودش میگه شاید صدام عوض شده تو این مدت منو نمی شناسه. دوباره زنگ میزنه میگخ : علی منم محمد. رفیق آبادانیت.

تهرانیه میگه اقا من رفیقی به اسم محمد ندارم . برو مزاحم نشو ...

آبادانیه ناراحت میشه. خسته بوده . میگه برم یه گوشه استراحت کنم.

میره جلو خونه تهرانیه تو پارک استراحت کنه. می بینه سه نفر که قیافشون به دزدا می خوره میان نزدیکش.

با خودش میگه اینا الان میان پولامو میگیرن کتکم هم میزنن. بهشون میگم پولامو بگیرین اما کتکم نزنین. وقتی دزدان میان پیشش میگه : من آبادانیم. اینا هم پولامه . می خوام برم شهرم . پولامو بگیرین اما کتکم نزنین.

دزدها هم وقتی میبنن این جوریه میگن : ما الان از دزدی اومدیم زیاد پول داریم. بیا این صد هزار تومن رو بگیر به خودت برس. دزد ها هم میرن.

آبادانیه با خودش می گه میرم آرایشگاه . به سر و وضعم میرسم و یه دست کت و شلوار میگیرم. میرم آبادان به مادرم می گم رفیق کار داد من نخواستم . نمی گم نا مردی کرد.

خلاصه می ره اصلاح میکنه و کت و شلوار میگیره و حسابی به خودش میرسه.

تو راه که می خونه یه زن با یه ماشین کنارش ترمز میزنه . میگه آقا بیا سوار شو.

آبادانیه میگه من بچه شهرستانم می خوام برم آبادان. تو دیگه دست از سرم بردار خودم به اندازه کافی دردسر دارم.

زنه می گه بیا بالا. از قیافت خوشم اومده. بیا واسم کار کن. آبادانیه هم سوار میشه.

زنه مدیر یه فروشگاه زنجیره ایه. یه غرفه میده دست آبادانیه. از برکت دست آبادانیه کار فروشگاه میگیره. وضع زنه خوب میشه.

زنه به آبادانیه می گه کارت خوبه . ازت خوشم اومده . واقعاْ مردی اگه زن می خوای بیا دخترمو بدم بهت. آبادانیه هم قبول می کنه دختر و میگره.

بعد یه مدت زن آبادانیه می گه یه مجلش شراب خوری تو شمال شهر هست. میای بریم . آبادانیه هم میگه بریم.

میرن و تو مجلس آبادانیه نامزد قبلیش که حالا زن تهرانیه هست رو می بینه.

به جمع می گه ساقی اول من.

میگه : به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل نکرد. همه پیک اول رو میزنن.

پیک دوم به سلامتی اون سه تا دزدی که پول دادن به من و کمکم کردن. همه پیک دوم رو میزنن.

پیک سوم به سلامتی زنی که بهم کار داد و دخترش رو هم زنم . همه میزنن.

آبادانیه هر چی بود به تهرانیه پرونده بود.

تهرانیه هم می گه ساقی دوم من.

میگه به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل کرد. همه میزنن.

پیک دوم به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودن و من فرستادمشون. همه می زنن.

پیک سوم به سلامتی قسم خورده بودم نگم اما میگم. به سلامتی اون زنی که مادرم بود و اون دختر که خواهرم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 0:17  توسط ساحل | 
یکشنبه سوم آذر 1387
حرف هاي بي حساب!

سلام.

وای. نمی دونید چه قدر دلم تنگ شده بود واسه وبلاگ قشنگم!

چه قدر بده آدم بیست هزار هفته وبلاگ نازشو نبینه. نه؟! .... خیلی سخته...!

حالا هم که اومدم سروش خان چند ساعت قبل از من آپ کرده، پس معذرت می خوام از سروش که دارم پشت سرش آپ می کنم. چون چاره ای ندارم!

در ضمن، من می کشم اون آدمی رو که نذاره حداقل ۱ روز آپ من بمونه!(قابل توجه آقا سروش!)

اين آپم خودم خوندم خوشم اومد. اميدوارم مثل هميشه كه از آپاي من خوشتون مياد! از اينم خوشتون بياد!

اين قسمتو با قرمز بنويسم:

قهرمان امسال اروپا:

as-roma

 

بعضي ها، به شما «خط» مي دهند بعضي ها دستخط...

آنها كه «حرف» ندارند نمي دانند از چه كلمه اي استفاده كنند...

بعضي ها، حضور ذهن ندارند. بعضي ها، ذهنشان حضور ندارند.

اكثرا حقيقت را مي فهمند ولي واقعيت را درك نمي كنند.

از وقتي «شير» گران شد، همه ي ماستها را كيسه كردند...

بعضي ها «جيگرش» را دارند، بعضي ها مي خرند، شما چه كار مي كنيد؟

براي اينكه بدانيد چه خوابي برايتان ديده اند، سعي كنيد بيدار بمانيد...!

يكي مي گفت: اكثرا چوب «سادگي» مان را مي خوريم، پس كاش راه راه بوديم. نه؟!

بعضي ها به شما پشت مي كنند و بعضي روي مي آورند...!

بعضي ها من و شما را به بازي مي گيرند و بعضي ها به بازي مي برند!

بعضي آرزو ها را باد مي برد و بعضي بر باد مي روند...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:35  توسط ساحل | 
پنجشنبه دوم آبان 1387
سو استفاده!

این متن رو بخونید آخرشم خودتون ادامه بدید. به نظرتوت آخرش به کجا می رسه؟

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن



منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن



شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن



معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام


 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم



پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده



منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه




شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت




معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق



پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد



مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:34  توسط ساحل | 
جمعه نوزدهم مهر 1387
در مورد صرعي ها چي فكر مي كنيد؟!
سلام...

معذرت مي خوام اگه يه چند وقتي موتور آپ كردن بچه ها خاموش شده بود. منم كه نبودم. حالا اومدم نظرتونو در مورد صرع بپرسم.

من چد وقت پيش كتاب شب پيشگويي پل استرو خوندم. توي كتاب به داستن يه مرده اشاره كرده بود كه وقتي دچار حمله ي صرع ميشد يه سري پيشگويي هايي رو مي كرد.

اخيرا كتاب زهير كوئيلو رو خوندم. توي كتاب زهير هم مردي هست كه صرع داره و بعد از حمله ها اواي دختري را ميشنوه و غيب گويي مي كنه. نكته ي ديگه اينه كه كوئيلو ميگه نويسنده ي كتاب آليس در سرزمين عجايب هم صرع داشته و در واقع حمله هاي خودشو هنگام تشنج باز گويي كرده.

طبق نوشته هاي كتاب زهير ناپلئون و دانته هم صرع داشتن.

من فكر مي كنم كه آدماي صرعي يه خصوصيتي دارن و يه چيزايي رو ميبينن. حالا به نظر شما آدماي صرعي استعداد ويژه اي دارن؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 9:43  توسط ساحل | 
شنبه ششم مهر 1387
سلام علیکم

اول سلام مي كنم خدمت تمام بازيدكننده ها كه تعدادشون داره روز به روز كمتر ميشه كه البته اگه به خاطر اينه كه دوستاي خوبمون در حال درس خوندنن هيچ اشكالي نداره!

دوم این که بازگشایی مدارسو به دوستایی که دوست داشتن دوستاشونو تو مدرسه ببینن تبریک میگم(کی دوس داشته؟!)

و سوم اينكه اگه از اين به بعد دير به دير آپ كردم يا دير به دير سر زدم به بزرگي خودتون ببخشيد.

و اینو گذاشتم آخر بگم  كه دقتتون بیشتر باشه :مي خواستم سي و دومين سالگرد تولد فرانچسكو توتي را به همه ي مردم جهان تبريك بگم. اميدوارم 82 سال عمر كنه كه خسته نشه! و نكته ي ديگه اين كه به مناسبت تولد اين آدم بزرگ آهنگ وبلاگو بر حسب سليقه ي خودم شاد و مخصوص تولد انتخاب كردم كه اميدوارم تحملش كنيد!

 

*************

خدايا مگذار دعا كنم كه مرا از دشواري ها و خطر هاي زندگيهامون نگه داري

بلكه دعا كنم در رويارويي با آنها شجاع و بي باك باشم....

 

مگذار از تو بخواهم درد مرا تسكين دهي

بلكه توان چيرگي بر آن را به من ببخشي

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:4  توسط ساحل | 
جمعه بیست و دوم شهریور 1387
زندگی

زندگی کنید.....

اینو من نمی گم همه میگن. ولی من می خوام به عنوان یه دوست برای شما بهتون بگم که هیچ وقت هیچ کاریرو بر زندگیتون ترجیح ندید!

داستان زیر رو گذاشتم که شما هم مثل من از این به بعد سعی کنید زندگی کنید نه زنده باشید.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::زندگی::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش.

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ...  

روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟!

هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!!

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟!

گفتم:نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟!

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!!

با درماندگی گفتم: آره....نه...نمی دونم !!!  

ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...

حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم...به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد .

ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟!

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:31  توسط ساحل | 
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
معذرت خواهی از راه دور

نام کتاب: مردی با لباس قهوه ای

نام اصلی: the man in the brown suit!

نویسنده: آگاتا کریستی

مترجم: محمد علی ایزدی

ناشر: هرمس (کارآگاه )

خلاصه:

این کتاب یک کتاب پلیسی انگلیسیست! وقتی کتابو شروع می کنیم و یا بهتر بگم وقتی با هیجان به سراغ کتابی که همه میگن نویسندش بهترینه میریم انتظار داریم از همان ابتدا ما رو جذب خودش کنه. ولی به نظر من تا صفحه ی 50-40 هیچ جذابیتی نداره و وقتی جذاب میشه که آدم عاشق شخصیت اصلی داستان میشه.

داستان مربوط به یک دختر به نام " آن" است که به دلیل بازیگوش بودن زیاد و به قول خودش کله شق بودن وارد ماجرایی میشه که مربوط به یک قتل و یا بهتر بگم یک قاتل است...

به همه خوندن این کتابو توصیه می کنم. چون علاوه بر کتاب خوندن و لذت بردن از داستان ذهنتون هم یه کم باز میشه!

در اخر می خوام از همی جا اگه صدامو میشنوه از آگاتا کریستی معذرت خواهی کنم! امیدوارم صدامو بشنوه و منو ببخشه!

 

راستی فرارسیدم ماه مبارک رمضان ماه مهمانی خدا هم به همه تبریک می گم.  

                                                                                                    التماس دعا                      

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 17:56  توسط ساحل | 
چهارشنبه ششم شهریور 1387
اشک مادر

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .
پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند
.او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد
بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد.
و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد
ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود 
به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند
به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد
.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد
.اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد
. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست
 ودر قلب او جایی که عشق او به دیگران قرار دارد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:12  توسط ساحل | 
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

مناجات امام سجاد با خدا:

خدایا! صدایت می زنم! کسی را صدا می زنم که هروقت از او چیزی بخواهند دریغ ندارد و هر کس به او امیدوار باشد ناامیدش نمی کند و هر که به سویش برود او را پیش خود می برد و به خود نزدیک می کند.

که هر وقت کسی آشکارا از دستور او سرپیچی کند. گناه و زشتیش را می بخشی تابقیه نبینند و آبرویش نرود و چون کسی بر تو تکیه کند تو او را می پذیری تو او را می پذیری و برای تمام زندگی تکیه گاهش می شوی.

خدایا! کی کسی پیش تو آمده تا مهمانت شود و تو از او پذیرایی نکرده ای؟ یا چه کسی به در خانه ات آمده تا از تو کمک بگیرد و تو او را دست خالی از خانه ات رانده ای؟ چگونه ممکن است بر سینه ی من دست رد بزنی و مرا از در خانه ات برانی؟

خدایا! جز ت  پروردگاری را نمی شناسم که به بخشش و احسان مشهور باشد پس چرا تو را صدا نزنم که همه ی خوبی ها نزد توست؟ چه طور به کسی جز تو دل ببندم که تو آفریدگار من و جهانی هستی که در آنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:44  توسط ساحل | 
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
خطاهای گذشته

خطاهای گذشته تیره نگرداند

آینده ات را

و مانع از آن نشود که

در ساختن تازه ای دیگر بکوشی

تنها اگر به خطاهای گذشته بیاویزی

مانعی بر سر راه تو خواهد شد

 

تو آنقدر شجاع هستی که خطر کنی و خطا کنی

بستان خود را برای آن توش و توان

به یاد آور که آن خطا

شاید و شاید اجتناب ناپذیر بوده

تا فهمی و درکی کامل تر از

زندگی یابی

و جایگاهی که در آنی.

 

آنگاه به آینده بنگر

و بدان که رویاهایت

هنوز حضور دارند

ممکن است تغییر کرده باشند

اما هنوز حضور دارند...

                                                                                             دونا لوین

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:42  توسط ساحل | 
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
عدالت

 

یک شب که جشنی در قصر امیر برپا بود و همه ی مدعویین وارد قصر سلطنتی می شدند ناگهان مردی همراه دعوت شدگان وارد قصر شد و در برابر امیر به خاک افتاد و ادای احترام کرد. همه میهمانان با تعجب به او نگریستند زیرا یکی از چشمانش بیرون آمده و از ان خون جاری بود. امیر از او پرسید:" چه اتفاقی برایت افتاده؟" مرد پاسخ داد:" ای امیر من دزد هستم و بر حسب عادت تاریکی شب را غنیمت شمردم تا وارد دکان صرافی شوم. از دیوار بالا رفتم ولی در آنجا راهم را گم کردم و اشتباها وارد دکان بافنده ای که همسایه ی صراف بود شدم. بنابراین تصمیم گرفتم فرار کنم. اما چون چیزی را نمی دیدم از شدت تاریکی سوزن دستگاه بافندگی به چشمم فرورفت و ان را از حدقه بیرون آورد. اینک نزد شما آمدم تا عدالت را اجرا کنید و داد مرا از این بافنده بستانید.

امیر دستور داد تا بافنده را احضار کنند. فورا او را آوردند و امیر دستور داد تا چشم او را از حدقه در آورند! مرد بافنده گفت:" ای امیر به راستی که حکم عادلانه ای را صادر کردید اما من برای بافندگی به دو چشم نیاز دارم تا بتوانم هر دو سوی حاشیه ی پارچه را ببینم. ولی همسایه ای دارم که کفاش است. او نیز مثل من دو چشم دارد. اما برای پنبه دوزی به دو چشم نیاز ندارد. پس اگر می خواهید در اجرای جکم خللی وارد نشود او را احضار کنید تا یکی از چشمانش را از حدقه بیرون آورید! آنگاه امیر دستور داد تا مرد پنبه دوز را به نزدش بیاورند و وقتی که او آمد یکی از چشمانش را بیرون آوردند تا عدالت اجرا شود! ؟

                                                                                                           جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 16:43  توسط ساحل | 
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
مشکل قالب
با عرض معذرت یه مشکل کوچیک واسه قالب ژیش اومده تا درستش کنم این قالبو گذاشتم! برای تنوع هم خوبه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:14  توسط ساحل | 
شنبه نوزدهم مرداد 1387
معلم ادبیات
قسمت سوم:

مدتی گذشت و من از اینکه آقای حق دوست نیامده بود احساس خوشحالی می کردم.حالا دیگه بچه ها راه افتاده بودند وسط کلاس و با گچ و تخته بازی می کردند.مبصر هم از بس سرشان جیغ کشیده بود صداش گرفته بود.من هم که تا آن موقع نشسته بودم بلند شدم و رفتم پای تخته.بدم نمیامد کمی بچه ها را بخندانم باری همین عکس اقای ناظم را به طور خنده داری کشیدم! بچه ها با دیدن عکس آن قدر خندیدند که دلشان درد گرفت و من پای تخته همچنان در حال توضیح دادن در مورد عکس بودم. مبصر هم از شدت خشم اسمم را نوشته بود و هر دقیقه جلوش یه ضربدر می گذاشت. وقتی کنار عکس نوشتم ((این عکس آقای ناظم است)) خنده ی بچه ها بیشتر شد اما خوشحالی ما زیاد طول نکشید چون آقای ناظم که از سر و صدای بچه ها کلافه شده بود با سرعت برق آسا اومد توی کلاس و من هم با سرعت نشستم سر جایم.

 

این ماله قسمت قبل بود برای خوندن قسمت بعد برید تو ادامه مطلب ...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:18  توسط ساحل | 
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
معلم ادبیات (قسمت دوم! )
قسمت دوم داستان معلم ادبیات:

تصمیم گرفتم که قسمت های داستان را کوتاه کنم تا حوصلتون بیاد بخونیدش اما در عوض به جای ۲ یا ۳ روز یک بار احتمال داره هر روز آپ کنم!

راستی نویسنده ی این داستان خانم فاطمه معتمدی (۱۵ ساله) هستند! گفتم بگم ذوق کنه! البته فک نمی کنم الان زنده باشه و اگرم باشه باید حدودا ۸۰ یا ۹۰ سالش باشه!

ادامه مطلب یادتون نره...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:41  توسط ساحل | 
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
معلم ادبیات

جدید:داستان های ادامه دار

 

خب از امروز یه آپ جدید داریم که خودم می گردونمش. (البته جزیره و صدفم اگه مایل باشن من حرفی ندارم!) قضیش اینه که داستان های دنباله دارد و نسبتا بلند رو می ذارم که فک نمی کنم کسی خونده باشتشون! اولین داستان رو داستانی انتخاب کردم که حالت طنز داره. سرگرم کننده است و فکر می کنم وقتتونو هدر نمیده!

قسمت بعدی کتاب رو انشاالله 2 یا 3 روز دیگه می ذارم.

 

برای خوندن داستان برید تو ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:23  توسط ساحل | 
چهارشنبه نهم مرداد 1387
مبعث مبارک!

به نام خدای محمد (ص) :

و آنگاه که فرشته ی وحی از او خواست

بخوان ای محمد، بخوان به نام پروردگارت که آفرید

و محمد با صدای رسایش خواند

کوه به لرزه در آمد، کوهی که مانند بقیه ی کوه ها بی نام بود و ارزشش را فقط محمد که در آن آرامش می یافت، می دانست، امروز دیگر آن کوه نبود و چه کسی می داند شاید کوه در خود بلند شده بود. آن کوه، کوه نور شد و محمد نور جاودانه اش...

ستارگان وقتی میمیرند سالهای سال نور خود را برای زمینیان دارند و حال ستاره ای به آن شگفتی که کوه نور به آن روشن شد چگونه ممکن است خاموش شود ؟ نه... محمد در ذهن من و تو همان ستاره ی جاودانه است، نوری ابدی.....

                 مبعث خاتم الانبیا محمد مصطفی(ص) نور جاودانه مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:43  توسط ساحل | 
دوشنبه هفتم مرداد 1387
نفرین عشق

              نفرین عشق: 

نمی گذرم ز تو ای الهه مرگ من

به تو٬به عشق تو و بر نگاه تو نفرین!

بر آن نگاه پر از شهوت و لب تشنه 

به حرفهای پر از رنگ و بوی تو نفرین!

نمی گذرم ز همه ظلم ها که بر من شد

تو گفتی از گل و خاری به دل فرو کردی

خدا خدا خدا را! به عدل او سوگند

که بر دل بی ریای من ستم روا کردی

نمی گذرم ز شب و روزهای پاکی که

به گرمی بغل پر گناه تو سر شد

مرا به نام عشق در بغل نهان کردی

دریغ!این هوسی بود در عطش گم شد!

                                                                                  

تو ای من ساده! چه زود دل دادی

به حرف های پر از رنگ مرد کودکی ات

ندیدی این همه دوز و کلک به رفتارش

فریب خوردی دل من به جرم سادگی ات

                                    

چه زود باور من شد که او یک مجنون است

هزار مرتبه به مکر و ریای تو لعنت!

به حرفهای قشنگت٬امید تو خالی

به لرزش تن تو از سر هوس لعنت!

                                                                                                                                   

هنوز روز و شب من به یاد آن بی شرم

چه سخت می گذرد ای خدا نجاتم ده

مرا ز  یاد قصد و خیال هرزه او

از این حقیقت تلخ دلم رهایم ده

        

به نام عاشق و مستی دلم ز کف دادم

تمام هستی من شد یک عشق پر نفرت!

دریغ!در نگه مرد داستان من

نبود قصه به جز یک نگاه پر شهوت!

                              

هزار بار به گوشم تو از وفا خواندی

ندیدم از تو به جز جور و جفا٬تو را نفرین!

تو عهد یاری و مردی به قلب من بستی

به سادگی من و بر دورویی ات نفرین!

"مسبب"

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 15:28  توسط ساحل | 
چهارشنبه دوم مرداد 1387
دوستی....

ارزش دوستی را درک نمی کنی!

این روز هادیگر تکرار نمی شود...

زندگی کن فقط برای دوستی فقط برای عشق و ...

سعی کن دوستانت زیاد باشند

سعی کن ناراحتشان نکنی

دل دوستانت آینه ای بیش نیست...

نشکنش...

فقط بهش بگو:

دوستت دارم

 

این شعر را از دونا لوین نوشتم تا به همه یاد آوری کنم دوستای آدم بهترین افراد دنیا هستند و دوستی بهترین چیز ممکن است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:58  توسط ساحل | 
شنبه بیست و نهم تیر 1387
انشای یک دانش آموز تنبل
این یک آپه فوق العاده کوتاهه ولی جالبه:

چند وقت پیش عموم بهم گفت که یکی از هم کلاسی هاش تو دوره ی راهنمایی روزی که قرار بوده یک روز تعطیل را توصیف کند  در دفتر خود نوشته:

روزی مادرم من را از خواب بیدار کرد و گفت:حسن! برو نان بخر و من گفتم نمی روم و دوباره خوابیدم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:9  توسط ساحل | 
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
تبریک

من از جانب خودم و آقای جزیره به صدف خانوم تبریک می گم و امیدوارم که در تمامی مراحل زندگی موفق باشی و با داستان های زیبای خودت همه رو خوشحال کنی!

می خوام یه شعری رو بهت تقدیم کنم از خانم سوزان پولیس شوتز (فکر کنم خواهرت بشناستش!) :

دوست من برایت آرزو می کنم

داشته باشی

کسانی را که دوستت بدارند

و ببینند تو را آن گونه که من می بینم:

آسمان آبی در روزهای آفتابی

هیجان آفرین

رافع هر مشکل

آگاه در تصمیم گیری

قدرتمند در ارزش ها

خنده روی و شوخ طبع

هدف جو

پر نشاط در انجام هر کاری

دوست من برایت آرزو  می کنم

داشته باشی

تجربیات زیبا

هر روز که فرا می رسد

وقتی دنبال می کنی

رویاهایت

                                                                          سوزان پولیس شوتز

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:9  توسط ساحل | 
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
امید تازه

هرگز ما را آن ادراک نیست که دریابیم

همه نومیدی های جهان هستی را

اما هر نومیدی فرصتی است

تا خود را نزدیک تر سازیم

توان خویشتن را دریابیم و در می یابیم که می توانیم سامان بخشیم

حتی آنگاه که رویاهایمان در هم می شکند

می توانید ببینید که وقتی رویایی پایان می گسرد

و تا زمانی که می توانید رویا داشته باشید

در زندگی جایی برای خود بیابید

هدف هایی تازه وضع کنید و بنیاد های تازه تر

و استوار تر بنا نهید با

آرزو های بهتر از آنچه زندگی عرضه می دارد

 

با هر نومیدی می توانید

بهتر خود را باز شناسید

و با روشنی بیشتری ببینید

چگونه انسان قدرتمندی

می شوید

 

                                                                                       شارون دیویس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:4  توسط ساحل | 
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
مولود کعبه
 

دیوار کعبه، آغوش گشاده و مثل پیک گشوده در آسمان، در انتظار طلوع کهکشانی از خوبی، منظومه ای از پاکی و مجموعه ای از روشنی و زیبایی است.
دیوار کعبه لبخند می‏زند و به شوق نخستین تبسمی که در خلوت خود از رخسار کودک تراوش می کند، می‏خندد. عشق می‏ورزد و یک دامن بهار، در کعبه شکوفا می‏شود.
فرشتگان احرام می‏پوشند و به طواف در می‏آیند. آری کعبه مادر می‏شود و در دامان مهر خود، علی (ع) را به گیتی هدیه می‏کند.

ملود کعبهمیلاد امام علی(ع) به تمام شیعیان جهان و دوستداران آن حضرت تبریک میگم!!!.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:26  توسط ساحل | 
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

نمی دونم اون اتفاق وحشتناک چه طوری افتاد فقط می دانم که نمی خواستم نه نمی خواستم.....

واقعا از دست خودم عصبانی بودم چرا باید دست به اون کار وحشتناک می زدم ؟ چرا باید اجازه می دادم که اونا منو وادار به خوردن اون آشغال کنن .....

من پشیمانم. می خواهم گناهانم بخشوده شود و پدر و مادرم برگردند. دوستانم را نمی خواهم یا بهتره بگم دشمنانم را نمی خواهم چرا که من دوستی ندارم. دشمنانی که خود را دوست جا می زنند از هر چیزی بدترند. آنها پدر و مادرم را از دستم خارج کردند و من را تنها گذاشتند. پدر و مادری مهربان که آرزو داشتند موفقیت تنها پسرشان را ببینند حالا به دست همان تک پسر نابود شدند.

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:16  توسط ساحل | 
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
آماندا پیرس

می دانم بر آنی که

سامانش بخشی....

می دانم که زمانگیر

و توان کاه است

شاید که نومید شوی

و در مواقعی احساس کنی

بهتر است رهایش سازی

گاه ممکن است بیندیشی

آیا ارزشش را دارد

اما به تو

اطمینان دارم

و می دانم که از عهده بر بر می آیی

اگر همت کنی

                                                                                                      آماندا پیرس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:41  توسط ساحل | 
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
شل سیلور استاین

شلدون آلن سیلوراستاین، شاعر، نویسنده،  کاریکاتوریست، آهنگساز و خواننده ی امریکایی در 25 سپتامبر 1930 در شیکاگو به دنیا آمد و در دهم ماه می سال 1999، بر اثر حمله ی قلبی، در اتاق خوابش در گذشت.

او یک دختر و یک پسر داشت: دخترششوشانا در یازده سالگی از دنیا رفت. شوشانا در زبان عبری یعنی گل رز. سیلور استاین کتاب نوری در اتاقک زیر شیروانی را به او تقدیم کرده است.

پسرش ماتیو که به هنگام فوت پدر 12 سال داشت، وارث 20 میلیون دلار دارایی پدرش شد.

شل، پس از فراغت از تحصیل در دبیرستان روزولت، وارد دانشگاه ناوی پایر شد و به تحصیل در رشته هنر پرداخت. ولی پس از یک سال از آن دانشگاه اخراج شد. بعد به دانشگاه شیکاگو رفت و در رشته ی هنر های زیبا تحصیل کرد و پس از آن برای تحصیل در رشته زبان انگلیسی در دانشگاه روزولت نام نویسی کرد. پس از سه سال به اجبار به سربازی رفت و دیگر به روزولت بازنگشت. می گفت، از اینکه به دانشگاه رفته پشیمان است: « می توانستم دنیا را ببینم، ولی وقتم را در دانشگاه روزولت تلف کردم.»

شل سیلور استاین در سپتامبر 1953 در لباس سربازی به ارتش امریکا ملحق شد. او را نخست به ژاپن و سپس به کره منتقل کردند. در دوران سربازی، به شعر و کاریکاتور روی آورد.سرباز وظیفه شناسی نبود و اغلب با افسران مافوقش درگیر می شد.

 

مهمترین کتاب های سیلور استاین که به فارسی نیز ترجمه شده اند، عبارتند از:

لافکادیو( شیری که جواب گلوله را با گلوله داد)، درخت بخشنده، جایی که پیاده رو تمام می شود، نوری در اتاقک زیر شیروانی، بالا افتادن، یک زرافه و نصفی، در جستجوی قطعه ی گمشده، آشنایی قطعه گمشده با دایره ی بزرگ، کتاب الفبای عمو شلبی، راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی، باغ وحش عمو شلبی، و کسی یک کرگردن ارزون نمی خواد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:1  توسط ساحل | 
دوشنبه دهم تیر 1387
رویاهایی که همیشه رویا می مانند

چه طور می توانستم باور کنم تمام عمرم را وقف تماشای چهره اش کرده بودم و حالا دیگر....

روزی را که برای اولین بار دیدمش هیچ وقت فراموش نمی کنم او کتی چرم و شلواری جین پوشیده است. در نگاه اول اگر گوشواره هایش را نمی دیدم بدون شک او را پسری شیطون تصور می کرد ولی او با وجود لباس های پسرانه اش صدایی نازک، گوشواره های الماس و گردنبندی با حرف اول اسمش "s" بر گردن داشت که نشان می داد او یک دختر است. موهایش کوتاه بود و برقی شیطانی در نگاهش دیده می شد. گاهی فکر می کنم او در دنیا هیچ همتایی ندارد.........

 

بقیه داستان در ادامه مطلب.

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:48  توسط ساحل | 
جمعه هفتم تیر 1387
محبت

نام کتاب:  محبت cuore

نام نویسنده: ادموندو د آمیچیس   edmondo de amicis

مترجم: بهمن فرزانه

ناشر: نشر آفرینگان

قیمت:2500 تومان

بچه های یک مرسه با همه ی مهربانی ها تلاش ها و شیطنت هایشان گرد آمده اند تا ثابت کنند انها هم درست مثل آدم بزرگ ها نقش مهمی در زندگی دارند.

این کتاب حاصل تلاش یک نویسنده ی ایتالیایی است که کتاب را پر از احساست می کند. فداکاری های شاگردان مدرسه با وجود شیطنت هایشن داستان را زیباتر کرده است. یکی از نکات جالب این کتاب داستان های ماهانه ای است که پایان هر ماهی که از سال تحصیلی می گذرد نوشته شده است.

محبت حسی است که منطق نیز از آن سر در نیاورده است.               پاسکال

 

برای دیدن عکس های مربوط به نویسنده و جلد نسخه ی اصلی این کتاب به ادامه مطلب بروید.....

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:47  توسط ساحل | 
پنجشنبه ششم تیر 1387
آن ها خوابند
سالها مثل باد می گذشت و پیرمرد روز به روز پیرتر و از کار افتاده تر می شد و پسرک بیچاره تنهاتر و ضعیف تر. حالا دیگر مارکو مجبور بود به کار برود. او بعد از مدرسه هیزم جمع می کرد و می فروخت تا شاید بتواند خرج دوا و دکتر پدر بزرگ پیرش را در آورد. هر بار که پسرک پولی را کف دستان چروک پدربزرگ می گذاشت پیرمرد دستان کوچک ولی پرکار او را بوسه می زد و اشک می ریخت چرا که تا آن زمان آنقدر ناتوان نشده بود که نوه ی کوچکش را برای کار بفرستد. ولی مارکو شکایتی نداشت و همچنان قاشق سوپ را در دهان پدربزرگ پیرش می گذاشت.

 

اگر در داستان مشکلی بود خوشحال می شوم که از آن مطلع شوم....


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:14  توسط ساحل | 
چهارشنبه پنجم تیر 1387
گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم:

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید

خدا خندید: وقت من بی نهایت است…!

 _ در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد:.......................


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:19  توسط ساحل | 

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646