"شرق اندوه" چهارمین مجموعه شعر سهراب سپهر ی است که در سال 1340 منتشر شده است.در این مجموعه صدای اوزان تند و رقص انگیز و نخستین جلوه های عرفانی شعر او را می توان شنید و دید:
پادمه
می رووید.در جنگل،خاموشی رویا بود.
شبنم ها بر جا بود.
در ها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در
هر ... آیا بود؟
خورشیدی در هر مشت: بام نگه بالا بود.
می بویید، گل وا بود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود.
تنهایی، تنها بود.
نا پیدا، پیدا بود.
"او" آنجا، آنجا بود.
((گزیده ای از سهراب سپهری))
سکوت چیست، چیست، چیست ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست به جز حرف های نا گفته
من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است
زبان گنجشکان یعنی: بهار، برگ، بهار
زبان گنجشکان یعنی: نسیم، عطر، نسیم
..... البته حال تابستان است!
***
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطر جاودان آتش ها
آری،آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر سکرآور گل یاس است
آه،بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوب
بوزد بر ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیا ها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم...تو...پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو...بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو،می خواهم
بدوم در میان صحرا ها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
ز پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان را ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
((فروغ فرخزاد))
اول از همه باید از ساحل و خودم تشکر کنم که همیشه آپ های پربار و زیبایی در این وبلاگ می گذاریم!
وباید از بقیه ی دوستان که اصلآ در باغ نیستند تشکر ویژه کرد !!! دوستان پر کار. خسته نشید اینقدر کار می کنید!
به نام خدا
سرنوشت خویش را باور کن
که باری همان توان نهفته ی توست
و نرم می شکفد
و زندگی را از آن دست می آراید
که تو می خواسته ای.
عقاب فاتح قله های زندگی باش
و مسافر دشت های بیکران آن
و هم بدین سان است که واژه های "کار" و "زندگی"
معنای اصیل خویش را باز می یابد
و گل بوته های تلاش تو به گل می نشیند.
وبه دره های عمیق احساس خود سفر کن
که در آن جا کسی جز خویشتن "خود"
باز نمی یابی
و لحظه ها را غنیمت شمار
و آنان را بنیاد دنیایی کن
هر یک به فراخور خویش.
با ایمان به توان خویش از آن میانه راهی بگشا به دنیای زیبای فردا ها.
و بدان در امتداد هر راه که بر می گزینی
همواره دشواری در کمین است
که زندگی اگر نام آسانی داشت
دیگر بر زمین، تلاش معنای خویش را
از کف می داد
و در آسمان، رنگین کمان.
(( شری هاوس هولدر ))
همچنین می خواستم کتاب " یلدا " رو بهتون معرفی کنم . نویسندش: مودب پور . فکر می کنم همه ی کتاب هاش با حال باشه. همچنین در کتاباش طنز بکار برده که از اول تا آخرشو می خندی.
با تشکر از نظرات شما.
من بادبادک تنهایی یک کودک بودم...
و با صدای خنده ی کودک شاد می شدم،وقتی او می خندید و حلقه حلقه های ریسمانم را می گشود تا به آسمان پر گیرم احساس می کردم دنیا در زیر پای من است.
و با یک لبخند کودک دنیا از آن من شده است.
وقتی مرا به کنار ابر ها می برد شادی در قلبم موج می زد و حلقه های رنگین کاغذی که آن کودک با عشق و لبخند آنها را به من آویخته به من عشق دوچندام می داد.
افسوس...
روزی آمد که کودک بزرگ شده بود و دیگر نیازی به بادبادک تنهایی اش نداشت.
بادبادکی که لبخند او بود،عشق او بود
بادبادکی که با او شاد می شد.
کودک بزرگ شد و دیگر تنها نبود تا به سراغ بادبادک تنهایی اش برود،دنیای کودکی او از یادش رفته بود.
تمام عشق ها و لبخند های سرشار از مهرش فراموش شده بود.
اکنون که لبخند می زد دیگر احساس نشاط نمی کردم
زیرا آن کودک مهربان دیروز،جوانی است که مشکلات و درد ها و رنج هایش سبب شده بود کودکی زیبایش را از یاد ببرد.
و او تنها تصویر مبهمی از کودکی را در ذهن به یاد می آورد.
اما...
اما... کاش انسان ها کودکی شان را همیشه به خاطر داشتند.
عشق هایشان را، مهربانی هایشان را و دوستی هایشان را....
کاش انسان ها کودک می شدند تا با هر لبخندی عاشق شوند.
تا با هر چیز شیرینی لبخند ببزنند.
و با هر هدیه ای شاد شوند.
کاش انسان ها کودک می شدند تا دیگر دل سنگی وجود نداشت
کاش انسان ها کودک می شدند تا دیگر کینه و نفرت نبود.
با تشکر از نظرات شما......
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
..........
بقیه در ادامه مطلب ...
merry christmas
ببخشید که مطلبی نگذاشتم. انشاءالله دفه دیگه یه مطلب قشنگ براتون آپ می کنم.![]()
سلام به همه ی دوستان و بینندگان وبلاگ ما. اول از همه عید قربان رو به همی تبریک میگم. و...براتون و برای خودم آرزو میکنم که امتحان های ترم رو خوب بدیم.(ان شاءالله)![]()
![]()
امیدوارم از مطلبی رو که براتون گذاشتم لذت ببرید. (تارا)![]()
=>
فانوس به دستی از آن دور دست ها فریاد زد:آهای من می خواهم فاصله ی ((اوهوم)) تا ((آها)) را پر کنم، آیا کسی به من کمک میکند؟! وجمعیت در پاسخش فریاد زدند:((اوهوم)) چه جمله ی قشنگی گفتی! اما معنای آن چیست! فانوس به دست،چراغش را بالا گرفت و با انگشت به آسمان اشاره کرد وگفت: از آن بالا ها قرار است امشب فرشتگانی بر زمین فرود آید و از اعماق وجود شما غم و اندوه را بکنند و با خود ببرند.آیا صدای بال فرشتگان را می شنوید!؟ وجمعیت در پاسخ فریاد زدند:اوهوم چه رویای زیبایی! فانوس به دست به میان جمعیت رفت و در حالی که به زمین اشاره می کرد گفت:از آن پایین امشب ارواحی به پامی خیزند که می خواهند آرامش خود را به شما هدیه دهند.آیا صدای نفس های آنها را می شنوید؟! وجمعیت در پاسخ همصدا فریاد زدند:اوهوم چه نفس گرمی! آنگاه فانوس به دست، ردای زرد خویش از تن در آورد و آن را به میان جمعیت افکند و به فریاد جمله ای گفت که هیچکس نشنید! همه ساکت شدند. دوباره فانوس به دست چراغش را بالا گرفت و با انگشتش به آسمان اشاره کرد و جمله ای را با فریاد گفت:هیچ کس نشنید! فانوس به دست روی زمین نشست، سر بر خاک گذاشت وسخنی را زمزمه کرد که هیچکس نشنید! همه ساکت شدند. دلها آرام گرفت. همه گوش فرا دادند تا صدای بشنوند و چشم بر هم نزدند تا چیزی ببینند و تکانی نخوردند تا لرزشی را حس کنند. در آن سکوت عظیم به نا گاه فانوس به دست از جا برخاست. ردای زردش را بر تن کرد. بر بلند ترین نقطه ی بام بهشت ایستاد و جمله ای را با صدای بلند خطاب به جمعیت فریاد زد:آهای مردم! وقتی می توانید این چنین آرام و شاد و هشیار باشید، پس چرا آرام و شاد و هشیار نیستید و چشم انتظار فرشته ها و ارواح نشسته اید؟! لحظه ای در سکوت گذشت و ناگهان جمعیت همنوا و یک صدا فریاد زدند:(( آها! ))
یاد شعر سهراب سپهری افتادم و دلم خواست این رو هم بنویسم:=>![]()
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان، می رود پای سپیداری تا فرو شوید
اندوه دلی ...
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم.چون میخواستم جلوی رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم.او واقعآ معرکه است،اما میدونستم که تو اونو نخواهی پذیرفت،به خاطر تیزبینی هاش،خالکوبی هاش،لباس های تنگ و موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. این فقط یه احساسات نیست... ماریا به من گفت ما میتونیم شاد و خوشبخت بشیم. او یه تریلی تو جنگل داره و کلی هیزم برای زمستون. ما یه رویای مشترک داریم و برای تعداد زیادی بچه. ماریا چشمان من رو ،رو به حقیقت باز کرد. ماریجیوانا واقعآ به کسی صدمه نمی زنه. ما اونو برای خودمون میکاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که تو مذرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی که احتیاج داریم،فقط به اندازه ی خودمون میکاریم. در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه.اون لیاقتشو داره.نگران من نباش پدر من ۱۵ سالمه و میدونم چطور از خودم مراقبت کنم.یه روز مطمئنم که برای دیدارتون بر میگردیم،اونوقت تو می تونی نوه های زیادی رو ببینی....
با عشق،
پسرت، جان
پاورقی: پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه ی دوستم تامی.فقط میخواستم بهت یاد آوری کنم که در دنیا چیز های بد تری هم هست نسبت به کارنامه ی مدرسه که روی میزمه. دوستت دارم! هر وقت برای اومدن به خونه امن بود،بهم زنگ بزن!
![]()
![]()
به نام خدا
چند قورباغه از جنگلي عبور ميكردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند چقدر گودال عميق است،به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست،شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه اين حرف را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كو شيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر مدام مي گفتند كه دست از تلاش بردارند،چون نمي توانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد.
بالا خره يكي از دو قورباغه،تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه ي ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد.هرچه قورباغه ها فرياد مي زدند كه تلاش بيشتر فايده اي ندارد،او مصمم تر مي شد.تا اينكه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي بيرون آمد،بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:مگر تو حرفهاي مارا نمي شنيدي؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست.در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.!!!
***
براتون يه داستان گذاشتم.ايشالا كه خوشتون مياد.من ممكنه (ممكنه) دير به دير آپ كنم.به بزرگيه خودتون ببخشين.
به نام خدا
كودكي كه آماده ي تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسيد:ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:از ميان بسياري از فرشتگان،من يكي را براي تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست واز تو نگهداري خواهد كرد.
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخاخد برود يا نه.
ـ اينجا در بهشت،من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد:فرشته ي تو برايت آواز خواهند خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد:من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟
خداوند او را نوازش كرد و گفت:فرشته ي تو، زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي،در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت:وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟
خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:فرشته ات دست هايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد چگونه دعا كني.
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند.چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
ـ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد
خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني.
***
دنیایی ست
و ترا یاری خواهد داد که خواستن را
به شدت بدل کنی
ونیرویی نهفته،که گام هایت را
پیوسته به راه تواندبرد
پس خویشتن را آن گونه که می پسندی ترسیم کن
و دست به کار آنچه باید.
و هر روز تنها گامی بردار،آرام و پر توان
در امتداد آن رویای دلپذیر
آری گاه چنینشود که تداوم راه
سخت و نا ممکن آید
رویایت را فرو مگذار.
پس آن گاه،سحر گاهی فرا خواهد رسید
که چشم بگشایی و خویشتن را ببینی
بایسته و پر توان
و آمیخته ی آن چه که می خواسته ای
این کمترین پاداش شهامت است
و ایمان به آن که در تست
و آویختن به رویاهایت
رویا هایت را فرو مگذار
(دونا لوین)