تبليغاتX
دریای بی کران
پنجشنبه هشتم اسفند 1387
تقویم
این هم یه ترانه زیبا که ودم به شخصه خیلی دوسش دارم 

تاریخ مرگ و ماتم است
تقوم کهنه روی میز
هر برگ آن را پاره کن
میانه شعله ها بریز
باید قلم گرفت به دست
تقویم تازه ای نوشت ، باید تن نداد و رفت
به جستجوی سرنوشت

هر برگ این تقویم درد
روز دروغ و شیون است
تاریخ ما ، حضور ما
در دست تو ، دست من است
بر ما هر آنچه که گذشت
تاریخ ما نبود و نیست
آغاز ما ، عمر زمین
با خلقت دنیا یکیست

تا کی به فکر معجزه
در انتظار حادثه
سوار سرنوشت تویی
پشت غبار حادثه
تا کی به ظلمت گم شدن
جادو شدن ، زانو زدن
خدا ندارد احتیاج
به نذر تو ، نیاز من

تقویم درد و تفرقه
ما رو به عصر سنگ برد
این قوم در خود گم شده
از ذات خود شکست خورد
این کهنه تقویم غریب
تکراره تاریخه عزاست
بی ابتدا و انتهاست
نگو که شرح حال ماست

باید جهان را تازه دید
رفت و به فرداها رسید
برای یک آغاز نو
نباید انتظار کشید
به اعتماد دست هم

باید گرفت از نو قلم
دوباره خط زد و نوشت
از ابتدا قدم قدم

تاریخ مرگ و ماتم است
این کهنه تقویم غم است
بی ترس دوزخ یا بهشت
از زندگی باید نوشت

ترانه سرا: اردلان سرافراز

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:33  توسط جزیره | 
دوشنبه شانزدهم دی 1387
مرگ
شیر در حالی که غمگین و محزون بر علف های خشک دشت دراز کشیده بود، و با پنجه هایش به آرامی زمین را می کند؛ رو به شیری که چند متر آن طرف تر مانند او دراز کشیده بود، کرد و گفت: مرگ چگونه است؟ شیر پس از چند لحظه تامل جواب داد: نمی دانم، تو که آن را تجربه کردی باید بدانی _جزیره_
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:0  توسط جزیره | 
دوشنبه شانزدهم دی 1387
محرم
شيعيان در سر هواى نينوا دارد حسين خون دل با كاروان كربلا دارد حسين از حريم كعبه و جدش به اشكى شست دست مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين بردن اهل حرم دستور جدش مصطفى است ورنه اين بى حرمتى ها كى روا دارد حسين آب خود با دشمنان تشنه قسمت مى كند عزّت و آزادگى بين تا كجا دارد حسين شهریار فرارسیدن ماه محرم بر همه گان تسلیت باد
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 13:56  توسط جزیره | 
جمعه بیست و دوم آذر 1387
سعدی
ای صبر پای دار که پیمان شکست یار
                                                                  کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار

  برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم

                                                               یارب ز من چه خاست که بی من نشست یار

در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زر

                                                                 لیک آب چشم و آتش دل هر دو هست یار

  چون قامتم کمان صفت از غم خمیده دید

                                                                         چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار
   
سعدی به بندگیش کمر بسته ای ولیک

                                                                     منت منه که طرفی از این برنبست یار

  اکنون که بی وفایی یارت درست شد

                                                                   در دل شکن امید که پیمان شکست یار


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:43  توسط جزیره | 
جمعه بیست و دوم آذر 1387
سفید،زرد،همه ی رنگ ها
ـ مامان!یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چي گفتي؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده.

مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد.

 چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و

دوباره چشم بر هم نهاد.

 

 

 سهيل ميرزائي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:36  توسط جزیره | 
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید
         

      مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان،
آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید، در شرف مردن بود.
عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد
که او گریه می کرد یا نه.
همه ی معتادها و همه ی علاف ها
و همین طور همه ی کافه دارها
دور تختش جمع بودند.

وصیت کرد
تا تکلیف اموالش را روشن کند
و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:

گفت: «کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید،
بلوزم را به جالباسی آویزان کنید.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.
خانه ام را
به یک آدم مستمند بدهید
و بگویید که اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده.
پول ها و موادم راخودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

گفت: «جوجه خروس هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد.
شعرهایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواند.
زیر کافه برایم قبری بکنید،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.
همه را شاد و شنگول کنید
در لحظه ای که من مردم،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

صندل هایش را پرت کردیم وسط خیابان،
بلوزش را گذاشتیم همانجا، روی زمین.
گیتارش را فروختیم
در کافه ی گوشه ی خیابان
به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.
موادش را دود کردیم.
پول هایش را خرج کردیم،
شعرهایش را دور ریختیم.
باب نوارهایش را برداشت،
و اِد کتاب هایش را،
و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

گفت: «مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:37  توسط جزیره | 
چهارشنبه سوم مهر 1387
درد
مردی پیش دکتر رفت و از دردهای که سراسر بدنش را فراگرفته بود اعتراض کرد.
“دکتر همه بدن درد می کند” مرد ناله کنان گفت. دکتر از مرد خواست که دقیقاً نقطه ای که از بدنش درد می کند را نشان دهد.
مرد گفت؛ ” وقتی دست به شانه ام می زنم، درد می کند. وقتی دست به پشتم می زنم، درد می کند. وقتی دست به پام می زند، آنجا هم درد می کند.
دکتر شروع به معاینه مریض کرد و به مرد گفت؛
“آقای عزیز، شما هیچ مشکلی ندارید. فقط انگشت شما شکسته است!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:14  توسط جزیره | 
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
صفرویک
صفر آهی کشید:من،هیچ هستم.این خیلی بده.نه؟

یک،لبخند زد:باز،بهتر از اینه که هیچی نباشی.

 

نویسنده:سهیل میرزایی

منبع

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:21  توسط جزیره | 

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646