دوستی نیز گلی ست ،
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه ی نازک را دانسته
بیازارد! فریدون مشیری
روزی مردی ایتالیایی در خواب می بیند که خداوند به او می گوید:آیا دوست داری صحنه هایی از زندگیت را پیش رویت نشان دهم؟؟؟
مرد از خود اشتیاق نشان می دهد.آنگاه در جلوی چشم های او افقی مانند ساحل دریا نمایان می شود و او آینده خود را می بیند که در لحظه های سخت دو ردپا روی شن های ساحل است.
مرد از خدا می پرسد:این رد پاهای چه کسانی ست؟؟؟
خداوند می گوید:یکی از آن تو و دیگری از آن من که همراه تو در سختی هایم.مرد مسرور می شود .
در صحنه ای دیگر ،او مصیبت بزرگتری پیش روی خود می بیند و روی ماسه ها تنها یک رد پا مشاهده می کند.با گله به خداوند می گوید:پس چرا مرا تنها گذاشتی؟؟؟این ردپای من است که تنها در مشکلات رهایم.
خداوند می گوید:این ردپای تو نیست،ردپای من است.
مرد می پرسد:پس من کجایم؟؟
خدا می گوید:تو در آغوش منی ،وقتی که سختی ها از همه سو به تو هجوم می آورند.!
جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب از چه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را
حافظ
روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم."
فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را!
آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"
اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند."
فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.
با تشکر
مولانا
مرمرهستم !14 ساله!امیدوارم بتونم عضو فعالی باشم و اولین متنم رو با اجازه ی دوستان عزیز و با تشکر از ساحل خانم شروع می کنم!
این متن از خانم عرفان نظر آهاری ،،متولد 1353در تهران است که تا حالا جایزه ی کتاب سال حکومت اسلامی ایران،جایزه ی ادبی پروین اعتصامی ،جایزه ی جشنواره ی آموزشی رشدو.. رو به خودش اختصاص داده!
از آثار ایشون در کتب:«نامه های خط خطی-لیلی،نام تمام دختران زمین است-پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد-در سینه ات نهنگی می تپد-جوانمرد،نام دیگر تو -من هشتمین آن هفت نفرم »می توان اشاره کرد.امیدوارم خوشتون بیاد!!
یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را
می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو
او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست. و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و
دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر
تک تک همه ی ریگها را. لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست
نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه!
با تشکر