تبليغاتX
دریای بی کران
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
به نام خدا
سلام....

"شرق اندوه" چهارمین مجموعه شعر سهراب سپهر ی است که در سال 1340 منتشر شده است.در این مجموعه صدای اوزان تند و رقص انگیز و نخستین جلوه های عرفانی شعر او را می توان شنید و دید:

پادمه

می رووید.در جنگل،خاموشی رویا بود.

شبنم ها بر جا بود.

در ها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در

                                                                  هر ... آیا بود؟

خورشیدی در هر مشت: بام نگه بالا بود.

می بویید، گل وا بود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود.

تنهایی، تنها بود.

نا پیدا، پیدا بود.

"او" آنجا، آنجا بود.

                                ((گزیده ای از سهراب سپهری))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:48  توسط تارا | 
جمعه بیستم شهریور 1388
به نام او
امشب ابر سکوت بر زمین سایه افکنده

بیقراری مهمان دلم است

عرق سردی بر بدنم نشسته

نمیتوانم در خانه بمانم

از خانه بیرون میروم و در کوچه پس کوچه های شهر دنبال چیزی میگردم.چیزی که نمیدانم چیست

اما تنها من نیستم که در این کوچه ها سرگردانم

کودکان زیادی مثل خودم اینجا هستند که آرام و قرار ندارند

تمام آنها یکجا استاده اند.پشت یک در!

اما همه ساکت هستند.هیچ کس چیزی نمیگوید اما از چهره شان میشود فهمید که در دلهاشان چه غوغایی برپاست

میپرسم: چرا اینجا جمع شده اید؟

آنها پاسخ مرا با گریه هایشان میدهند.اما من زبان اشک ها را نمیدانم

احساس بدی پیدا میکنم.آشفتگی سراسر وجودم را فرا میگیرد.سوالم را دوباره میپرسم:چرا اینجا جمع شده اید؟آن مرد چه کسی بود که چند شب است به من سر نمیزند؟چرا هوای شهر انقدر گرفته شده؟

یک نفر جلو می آید که یک کاسه شیر در دست دارد.میگوید:دعا کن!دعا کن که برای بار دوم یتیم نشویم...

بلافاصله بعد از تمام شدن جمله اش از دری که همه به آن ملتمسانه نگاه میکنند شخصی بیرون می آید.

سنگینی کوله باری از غم و اندوه بر دوشش نمایان است

او نیز با چهره اش صحبت میکند بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد

اما اینبار معنی حرفش را میفهمم

میفهمم که دیر رسیدم.خیلی دیر و برای بار دوم یتیم شدم...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهادت امیر المومنین علی بن ابی طالب تسلیت باد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:28  توسط سروش | 
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
به نام او.....!!!!
دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

دوستی نیز گلی ست ،

مثل نیلوفر و ناز،

ساقه ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را دانسته

بیازارد!                                                                                      فریدون مشیری

روزی مردی ایتالیایی در خواب می بیند که خداوند به او می گوید:آیا دوست داری صحنه هایی از زندگیت را پیش رویت نشان دهم؟؟؟

مرد از خود اشتیاق نشان می دهد.آنگاه در جلوی چشم های او افقی مانند ساحل دریا نمایان می شود و او آینده خود را می بیند که در لحظه های سخت دو ردپا روی شن های ساحل است.

مرد از خدا می پرسد:این رد پاهای چه کسانی ست؟؟؟

خداوند می گوید:یکی از آن تو و دیگری از آن من که همراه تو در سختی هایم.مرد مسرور می شود .

در صحنه ای دیگر ،او مصیبت بزرگتری پیش روی خود می بیند و روی ماسه ها تنها یک رد پا مشاهده می کند.با گله به خداوند می گوید:پس چرا مرا تنها گذاشتی؟؟؟این ردپای من است که تنها در مشکلات رهایم.

خداوند می گوید:این ردپای تو نیست،ردپای من است.

مرد می پرسد:پس من کجایم؟؟

خدا می گوید:تو در آغوش منی ،وقتی که سختی ها از همه سو به تو هجوم می آورند.!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:56  توسط مرمر | 

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646