اما آنقدر تاریک است که حتی نیم متر آنطرف تر را هم نمیتوانم ببینم.تنها چیزی که میتوانم ببینم یک میز است.یک میز کوچک ۱در ۱ .نمیدانم از کجا اما نور عجیبی روی این میز میتابد که معلوم نیست منبع آن چه هست و از کجاست و چرا نور فقط به این میز میتابد!
چیزهایی روی ایم میز وجود دارد که حس عجیبی نسبت به آنان دارم.یک حس غریب.یک حس تازه.یک حس که نمیدانم اسمش را چه باید بگذارم.
آینه ام!آینه ام که هر روز و همیشه خودم را در ان میدیدم.اما آلان دیگر آینه ام هیچ چیز را در خودش نشان نمیدهد جز سیاهی!
یک شمع!یک شمع که خاموش است اما مشخص است که مدت زیادی روشن نبوده !
یک لیوان!یک لیوان شیشه ای که مایع سرخ رنگی درون آن است.روی لیوان یک برچسب وجود دارد که رویش نوشته شده شراب عشق!کمی با دقت به لیوال نگاه میکنم.یک طرح عجیب سوار بر لیوان است یک طرح جمجه!
این طرح چشمانم را اذیت میکند.به آخرین جسم روی میز مینگرم.یک جفت چشم!چشمانی که آنها را میپرستم.دستانم را به طرف آن میبرم تا بردارمشان...اما دستم از میان آن دو چشم عبور میکند...!
جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب از چه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را
حافظ
روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم."
فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را!
آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"
اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند."
فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.
با تشکر
سلام.
یه سلام مخصوص دارم به صدف که دوباره برگشت و فعال شد!
یه مدتی بود که همش داستان و شعر نوشته می شد توی این وبلاگو بنده تصمیم گرفتم که معرفی کتابو شروع کنم!
کتاب کوری نوشته ساراماگو که برنده ی جایزه ی نوبل سال 98 هم شده و بعدشم کتاب بینایی رو که یه جورایی مکمل این کتاب حساب میشه رو معرفی میکنم:
کوری
نویسنده : ژوزه ساراماگو
مترجم : اسد الله امرایی
ناشر: نشر مروارید
قیمت: 5000 تومان
تیراژ: 2200
خلاصه ی کتاب:
در اين رمان ، شخصيت هاي داستان نام ندارد و عنوان هاي آنها رمز گونه است و به نقش اجتماعي هر يك اكتفا مي شود . خلاصه ي رمان كوري چنين است :در پشت چراغ قرمز ، راننده ي اتومبيلي ناگهان كور مي شود . اين مرد به كوري عجيبي دچار شده ،يعني همه چيز را سفيد مي بيند و گويي در درياي شير فرو رفته است . مرد ديگري او را به خانه اش مي رساند ، اما اتومبيل اين كور را مي دزدد . همسرش او را به چشم پزشكي مي رساند ، اما علت كوري كشف نمي شود . چشم پزشك و دزد اتومبيل هم به همين ترتيب كور مي شوند ، چشم پزشك مسئولين بهداشت را با خبر مي سازد . اين فاجعه را هيولاي سفيد مي گويند . مسئولين براي جلوگيري از سرايت آن، كورها و نزديكانشان را در ساختمان تيمارستاني قرنطينه مي كنند ، اما روز به روز تعداد كورها بيشتر مي شود . همسر چشم پزشك كور نمي شود ، اما خودش را به كوري مي زند تا از همسرش جدا نشود ، او تنها كسي است كه تا پايان داستان بيناست . در قرنطينه چه بلاهايي كه بر سر كورها نمي آيد . همسر چشم پزشك از رفتارها و مصيبت هاي آن ها گزارش عبرتانگيزي مي دهد . بسياري از كورها به دست سربازان و نگهبانان قرنطينه كشته مي شوند . اما سربازها هم كم كم كور مي شوند .
بزرگ ترين مشكل براي كورها برآوردن نيازهاي اوليه يعني خوراك و مستراح است و با اين كه دولت به آن ها غذا تحويل مي دهد ، اما تقسيم كردن و استفاده از آن بسيار دشوار مي شود . آن دزد اتومبيل به دليل دست درازي به دختر عينكي زخمي و به دست سربازان كشته مي شود . دولت و رسانه ها وعده هاي دروغين مي دهند كه كوري در حال كنترل است . نظم و ترتيب شهر از بين مي رود و كساني كه يك باره كور مي شوند ، همه چيز را از بين مي برند ، اتوبوس ها و هواپيماها ،سقوط مي كنند و حوادثي مانند اين ها .
در قرنطينه كه كشوري مستقل است ، دسته يي از كورها اوباش و مسلح ،كنترل غذا را به دست مي گيرند . از بقيه كورها مي خواهند كه به خواسته هاي آنها تن دهند و گرنه غذاي هر بخش را قطع مي كنند ، كورها هم براي زنده ماندن تن به همه چيز مي دهند ، ابتدا پول و جواهرات و وسايل آن ها را مي گيرند و در مرحله بعد زن هاي هر بخش را مي خواهند .
همسر چشم پزشك كه بيناست ، قهرمانانه سر دسته اوباش را از پا درمي آورد و لشگري درست مي كند تا با اوباش بجنگند . با چند كشته ، بالاخره بخشي كه اوباش در آن هستند به وسيله همين زن به آتش كشيده مي شود ،اما آتش قرنطينه را فرا مي گيرد . كورها فرار مي كنند ، اما از سربازهاي نگهبان اثري نمي بينند . گروه گروه به شهر مي آيند ، اما شهر را زباله داني متروك ، ويرانه ، بدون آب ، برق ، گاز و ديگر امكانات مي يايبند . همه كور شدهاند و كورها كه خانه هايشان را گم كرده اند ، گروه گروه با هم به حركت در آمده و به دنبال غذا همه جا را خراب مي كنند .
آن زن كه همسرچشم پزشك است گروه خود را راهنمايي ميكند و به خانه خود مي برد و برايشان غذا تهيه مي كند . با هم به عشق و محبت مي رسند ، كودكي و سگي نيز با آنهاست. بالاخره همان كسي كه نخستين بار كور شده بود و در اين گروه بود بود به طور ناگهاني بينا مي شود و ديگران نيز يكي يكي با شادي فرياد مي زنند كه مي بينند و در شهر اين فريادها شنيده مي شود .
سکوت چیست، چیست، چیست ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست به جز حرف های نا گفته
من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است
زبان گنجشکان یعنی: بهار، برگ، بهار
زبان گنجشکان یعنی: نسیم، عطر، نسیم
..... البته حال تابستان است!
پسر بچه ي كوچكي از زور گرسنگي مشغول پرسه زدن در خيابان بود. گلدان هايش آب بدهد. 10 دلار هم مي توانم بخرم.”
به محله ي اعيان نشيني رسيد.
از بازار سيبي دزديد و فرار كرد.كنار برجي بلند ايستاد و خواست كه در آرامش سيبش را بخورد.
سيب قرمز و بسيار درشت بود.
پيرمردي همراه سگش مي گذشت.
سربلند كرد و به پسرك گفت :”هي پسر ... اين سيب به اين درشتي را چند خريده اي؟
به نظر من كه اين سيب 2 دلار مي ارزد !.”
پسر چيزي نگفت.زني يكي از پنجره هاي بالاي سر پسرك را باز كرد و خواست كه به
به سيب نگاهي انداخت و گفت :”ولي من اين سيب ها را دانه اي 4 دلار مي خرم.”
رهگذري مخالفت كرد:”اين سيب بيش از اين ها مي ارزد ... من اين سيب را حتي
باز هم پسر چيزي نگفت.
پنجره اي ديگر باز شد و شروع به مخالفت كرد و نظر خود را گفت.كم كم بحث در گرفت.
مردم از هر پنجره و از هر خيابان به سمت پسر مي آمدند
و هر كدام مبلغي براي سيب پيشنهاد مي دادند.
مردم ثروتمند از چشم و هم چشمي يكديگر هم كه شده مبلغ بالاتري را پيشنهاد مي دادند.
كم كم اين بحث تبديل به حراجي بر سر يك سيب شد.
بعضي از مردم هم حتي نمي دانستند كه بحث بر سره چه هست!!!
انقدر گفتند و گفتند تا بيشترين مبلغ پيشنهاد شد. كسي فرياد كشيد:” 3 مليون دلار!!!!” 3
مليون دلار فقط و فقط براي يك سيب!!!
همه به پسرك نگاه كردند تا ببينند كه بالاخره سيب را به چه كسي مي فروشد.
پسر با آن همه پول مي توانست
زندگي خوبي براي خود بسازد ... اما در آن لحظه فقط و فقط گرسنه بود.
فكري كرد و در برابر چشمان همه گازي به سيب درشت زد!
مردم آه كشيدند و متفرق شدند . پسر با خود تنها فكر كرد:
” حالا تمام اين ثروت بي كران در دهانه منه!.”