تبليغاتX
دریای بی کران
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
عرفان نظر آهاری

سلام!

ببخشید آپم از عرفان نظر آهاریه!

این مرمر مارو یاد زنگ ادبیات مدرسه و این خانوم نظر آهاری انداخت!

نتونستم یه آپ ازش نکنم!!!

 

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:39  توسط ساحل | 
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
به نام او
در کوچه ای تنگ و تاریک ،زیر نور شمعی نشسته ام.

تو را میبینم که به طرف من می آیی.

با نزدیک شدنت نور شمعم بیشتر  و بیشتر میشود.

آرام آرام نزدیک میشوی و به من میرسی.اما از حرکت باز نمی ایستی!

همچنان به راحت ادامه میدهی!

از من عبور میکنی...

.نسیمی میوزد.

در عین ملایمت وحشی ست...

نگاهم تو را تعقیب میکند.

تو میروی و با خودت دلیل زندگی را میبری.

صدای جِلِز و وِلِزِ شعله شمع باعث تغییر در سرعتت میشود.اما سرعتت هرگز کم نمیشود.

تو میروی و سرعت نسیم بیشتر میشود و شعله را خاموش میکند.آتش شمع عشقم را!

اما بعد از خاموش شدن شمع نیز عشق را در سینه ام احساس میکنم.

کمی با دقت به شمع خاموش شده مینگرم...



اما آنجا هیچ شمعی جز شمع زندگی نیافتم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:44  توسط سروش | 
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
اول و آخر تویی ما در میان                                        هیچ هیچی که نیاید در بیان

                                                                                                  مولانا

 

مرمرهستم !14 ساله!امیدوارم بتونم عضو فعالی باشم و اولین متنم رو با اجازه ی دوستان عزیز و با تشکر از ساحل خانم شروع می کنم!

این متن از خانم عرفان نظر آهاری ،،متولد 1353در تهران است که تا حالا جایزه ی کتاب سال حکومت اسلامی ایران،جایزه ی ادبی پروین اعتصامی ،جایزه ی جشنواره ی آموزشی رشدو.. رو به خودش اختصاص داده!

از آثار ایشون در کتب:«نامه های خط خطی-لیلی،نام تمام دختران زمین است-پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد-در سینه ات نهنگی می تپد-جوانمرد،نام دیگر تو -من هشتمین آن هفت نفرم »می توان اشاره کرد.امیدوارم خوشتون بیاد!!

 

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را
 می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو
او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و
دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر
 تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست
نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه! 

                                                                                                           با تشکر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:37  توسط مرمر | 
چهارشنبه دهم تیر 1388
شروعی دوباره
سلام

همونطور که مهدی عرض کرد قراره که با شروع تابستون (که شده!!) ما فعالتر بشیم!

ما فرض رو بر این میگیریم که تابستون شروع نشده و این ده روز مال بهار بوده (اینو گفتم که دیگه دوستان نخوان به خودشون زحمت بدن و ما رو ببخشن!!)

و تولد وبلاگ رو که همون شروع دوباره هست هم از امروز در نظر میگیریم (یعنی ما ۵ روز عقبیم!!!)

اگه بالا سمت چپ رو نگاه کنید متوجه میشید که یه نویسنده به نام مرمر هم به وبلاگمون اضافه شده. دلیل اضافه شدن مرمر این نبوده که بقیه ی نویسنده ها فعال نبودن یا هر چیز دیگه و صرفا به این دلیل بوده که ایشون زحمات فراوانی برای این وبلاگ کشیدن و  تصمیم گرفتیم که ایشون وارد دریای بی کران بشن!

در آخر یه شعر از فریدون مشیری که خودم خیلی دوسش دارم به نام مرثیه های غروب که به یاد مهدی اخوان ثالث سروده شده:

 

مرثیه های غروب:

 

افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو  

         -«آن افسانه گوي شهر سنگستان،

          به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»

                                         سفر كرده‌ست

شفق مي‌گفت:

         «من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،

          ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»

 

سپيدار كهن پرسيد:

         - «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟»

صنوبر گفت:

         - «توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست،

         پيرامون او برخاست

         كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!»

سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد

سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد.

 

پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق،

         آرام و غمگين خواند:

-«دريغ از آن سخن سالار

         كه جان فرسود، از بس گفت تنها

                        درد دل با غار... !»

توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد

صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه،

                        همچون ابر،

         رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!

 

گل سرخ شفق پژمرد،

         گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد

صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد

         (چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست:

-«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد

كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را

         زان خواب جاوديي برانگيزد.»

 

پس از آن، شب فرو افتاد و با شب

         پرده سنگين تاريكي، فراموشي

پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند

 

سراسر بهت و خاموشي

پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي

 

هنوز اما، شباهنگام

شباهنگان گواهانند

كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان

بسان جويباري جاودان جاري‌ست...

 

مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند، سر درغار

«كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:36  توسط ساحل | 
دوشنبه هشتم تیر 1388
به نام او
از بالا همه چيز را ميبينم.شاهد آزاد شدنم هستم.اما من تنها آزاد نميشوم.يك پير زن هم مثل من دارد آزاد ميشود اما در اتاق كناري.
 خيلي خوشحال هستم.خوشحالي ام وصف ناشدني ست .لحظه شماري ميكنم در حالي كه دقيقاً نميدانم اين اتفاق كِي مي افتد.
ناگهان صحنه اي را ميبينم كه لبخند را بر لبانم مي خشكاند!عُمر اين خوشي هم مثل خوشي هاي ديگر ديري نپاييد...تنها يك بند نازك مانده بود تا آزاد شوم اما آن بند هرگز بريده نشد.
 دو نفر پير زن را ميبرند.او نگاه معني دارش را لحظه اي از روي من برنداشت.نگاه معني داري كه معنيِ آن را نفهميدم.نميدانم نگاه ِفخر بوديا ناراحتي يا شايد هم ترحم!
من هم تا لحظه اي كه از ديد من خارج شد با چشمانم دنبالش ميكرم.او بالا ميرفت.بالا و بالا تر.تا اينكه ديگر نديدمش و از ديدرس من خارج شد و من را كه بار ديگر محكوم به اسارت شده ام را تنها گذاشت...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 4:48  توسط سروش | 

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646