سلام به همه ي دوستان.اين هم يكي ديگه از نوشته هاي خودمه كه به شخصه دوستش دارم.اميدوارم شما هم خوشتون بياد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مثل
هر روز بساطم را در کناری پهن کرده ام.همه چیز در آن پیدا میشود.از شیر مرغ تا جان آدمیزاد!یک نفر جلو میاید. برای من او مثل یک انسان عادی نیست.حسی عجیب نسبت به او دارم.جلو و جلوتر مییاید به بساطم نگاهی میاندازد و یکی ازاجناس را بر میدارد که از بقیه ی اجناس در دسترس تر است اما نگاه کمتر کسی به آن می افتد.فقط با یک چیز میتوان آن جنس را خرید چیزی که هم بی ارزشترین است هم با ارزشترین.از نظر مادی ارزش آن صفر است اما روی ارزش معنوی اش نمیتوان قیمت گذاشت.محبت تنها ارزی است که میشود پرداخت تا آن جنسی که نو نیست را خرید.او هم خیلی راحت این معامله را انجام داد.فروشنده و خریدار از انجام این معامله خوشحال بودند.خریدار را زیر نظر داشتم ناگهان یک جا ایستاد.نظیر جنسی که از من خریده بود را دید،اما با این تفاوت که دست نخورده بود.خيلي راحت جنس مرا روی زمین انداخت و نوی آن را برداشت.دریافتم که کسی خریدار قلب شکسته ی من نیست!