به نام خداي دانائيها
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود ،
شش روز مي گذشت .
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد :
" چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ "
خداوند پاسخ داد : " آيا دستور کار او را ديده اي؟ "
او بايد کاملا قابل شستشو باشد ، اما
پلاستيکي نباشد .
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد ، که همگي
قابل جايگزيني باشند .
بايد بتواند با خوردن قهوه بدون شکر
و غذاي شب مانده کار کند .
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را
در خودش جا دهد
و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود .
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را ، از
زانوي خراشيده گرفته تا قلب
شکسته ، درمان کند . . . . .
ادامه در ادامه مطلب:
حسنی اولین شخصیتی بود که با خوندن کتاب باهاش آشنا شدم. اولین شخصیتی بود که شعراشو همه جا زمزمه می کردم.
تا همین ۲- ۳ هفته پیشم داشتم این شعرشو می خوندم: حسنی نگو یه دسته گل... تر و تمیزو... تپل و مپل...! انگار می دونستم قراره شاعرش فوت کنه. ![]()
![]()
فقید احترامی شاعر همه ی این شعرا دیروز دار فانی را وداع گفت. منم به افتخارش این آپو کردم و از آمیکلوسم حسابی معذرت می خوام...![]()
لطف کنید یه فاتحه بخونید. خداییش خیلی دلم سوخت.....![]()
![]()
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام
کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!
غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفتهای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه میگفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز میگفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود
تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب
من بادبادک تنهایی یک کودک بودم...
و با صدای خنده ی کودک شاد می شدم،وقتی او می خندید و حلقه حلقه های ریسمانم را می گشود تا به آسمان پر گیرم احساس می کردم دنیا در زیر پای من است.
و با یک لبخند کودک دنیا از آن من شده است.
وقتی مرا به کنار ابر ها می برد شادی در قلبم موج می زد و حلقه های رنگین کاغذی که آن کودک با عشق و لبخند آنها را به من آویخته به من عشق دوچندام می داد.
افسوس...
روزی آمد که کودک بزرگ شده بود و دیگر نیازی به بادبادک تنهایی اش نداشت.
بادبادکی که لبخند او بود،عشق او بود
بادبادکی که با او شاد می شد.
کودک بزرگ شد و دیگر تنها نبود تا به سراغ بادبادک تنهایی اش برود،دنیای کودکی او از یادش رفته بود.
تمام عشق ها و لبخند های سرشار از مهرش فراموش شده بود.
اکنون که لبخند می زد دیگر احساس نشاط نمی کردم
زیرا آن کودک مهربان دیروز،جوانی است که مشکلات و درد ها و رنج هایش سبب شده بود کودکی زیبایش را از یاد ببرد.
و او تنها تصویر مبهمی از کودکی را در ذهن به یاد می آورد.
اما...
اما... کاش انسان ها کودکی شان را همیشه به خاطر داشتند.
عشق هایشان را، مهربانی هایشان را و دوستی هایشان را....
کاش انسان ها کودک می شدند تا با هر لبخندی عاشق شوند.
تا با هر چیز شیرینی لبخند ببزنند.
و با هر هدیه ای شاد شوند.
کاش انسان ها کودک می شدند تا دیگر دل سنگی وجود نداشت
کاش انسان ها کودک می شدند تا دیگر کینه و نفرت نبود.
با تشکر از نظرات شما......
خبر جنجالیه جریان برنامه ی نودو همه شنیدیم. مجله ی گل آقا «اند حکایات عادل فردوسی پور رو چاپ کرده که طنز قشنگیه. منم که باید ثابت کنم همیشه آپم!

آن عادل فوتبال، آن دوستدار قيل و قال، آن بيدار دوشنبه شبها، آن آورنده خنده به لبها، آن برپاكننده دعوا، آن خورنده حلوا، آن رفيق فاب فنايي و حاجرضايي، آن درگير با علي دايي، آن زاده شهرآرا، آن گزارشگر لاليگا، آن اصالتاً اهل رفسنجان، آن آكل خورشت فسنجان، آن نودش پر از حاشيه، آن پخشكننده تصاوير ماضيه، آن برگزاركننده مسابقات، آن پركننده جيب مخابرات، آن مظهر مسابقات اسام اسي، آن نتايجش هميشه هفتاد به سي، آن تكراركننده تصاوير آهسته، آن داعي داوران شايسته، آن جوياي اساماس پير و جوان، آن به دنبال سوتي داوران، آن مفسر جام جهاني، آن رقيب عليفر و خياباني، مايه افتخار اهل گزارش و سرآمد مچگيري در ورزش، عادل فردوسي پور ـ انارالله برهانه ـ مؤثر در فوتبال و سمبل جنجال بود.
ابتداي كار او آن بود كه در ايام صباوت هر كجا گلكوچك به راه بود پس او هم در آن بود و به كار گزارش مشغول بود. پس به دانشگاه شريف افتاد و مدرك صنايع بگرفت و آن بر در كوزه نهاد و عزم همي كرد تا شمايلش از جامجم نبيند بر جاي ننشيند. از كرامات شيخنا اين بود كه سنش به بيست نرسيده به محضر شيخ اردشير لارودي رسيد كه مطبوعه ابرار ورزشي داشت پس گفت: �خواهم كه قلم زنم�. شيخ لارود گفت: �چه در چنته داري؟� گفت: �ترجمه بلدم و هرچه خارجي و انجليزي باشد به فارسي تبديل توانم كرد.� پس گفت: �بنويس� و شيخ ما به ترجمه افتاد و اين از كرامات بود. آوردهاند هر روز به در جامجم همي رفت براي تست و او را ميزدند و ميراندند تا پيري فرزانه بر او ظاهر گشت و حال پرسيد. فرمود: �اگر داخل شوم برنامهاي سازم كه نظير آن نباشد.� پس پير، دلش بسوخت و او را وارد همي كرد. نقل است در ابتدا تفسير تنيس و فوتسال ميگفت تا اينكه پخش فوتبال فراوان شد و نوبت به شيخنا هم رسيد. آوردهاند شيخنا چنان در امور خفيه و خصوصي فوتبال متبحر بود كه شماره كفش عمه گري نويل را از بَر بود و اين پايه از بلاغت، فكها را بيانداخت. و از كرامات او اين بود كه برنامهاي راه انداخت كه صد نبود اما نود بود و در آن صغير و كبير فوتبال را مينواخت و خلق را تا سحر پاي جعبه مينشاند با چشمان پُفكرده، و آوردهاند هيچ چيزي براي او جذابتر از اين نبود كه اهالي فوتبال را به جان هم اندازد و خود در گوشهاي به خنده مشغول گردد و از كرامات او نقل است كه شبي نبود كه نودش پخش شود جز آنكه ميليونها اساماس به سويش دوان شود و پاسخ نظرسنجيها به سويش روان.
از وي جملات عالي نقل است؛ گفت: �الجنجالالشغلي ـ ترجمه: جنجال كسب و كار من است� و گفت: �خداحافظ جام جهاني، خداحافظ برانكو� و گفت: �وات ايز هي دواينگ ديس پلير ـ ترجمه: چه ميكند اين بازيكن� و گفت: �عجب گلنزني شده اين بازيكن� و گفت: �چه بازي دراماتيكي شده اين بازي�.
و در آخر كار او آوردهاند كه چون عزرائيل براي قبض روحش وارد گشت، گفت: �يه بار ديگه صحنه رو تكرار كن ببينم خطا بوده يا نه!�