خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود...
بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت شيريني هم خريد... اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود ..
وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم ...
هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت . ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سوء استفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد.. اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.
در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما. وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود. در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره.
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
سنگ بعد از این که پرتاب شد
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد
و در اخر...
بذارید اپم دو روز بمونه![]()
عيد همه هم مبارك
داستانی کوتاه و اموزنده
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت
|
|
|
سلام به همه ی دوستان و بینندگان وبلاگ ما. اول از همه عید قربان رو به همی تبریک میگم. و...براتون و برای خودم آرزو میکنم که امتحان های ترم رو خوب بدیم.(ان شاءالله)![]()
![]()
امیدوارم از مطلبی رو که براتون گذاشتم لذت ببرید. (تارا)![]()
=>
فانوس به دستی از آن دور دست ها فریاد زد:آهای من می خواهم فاصله ی ((اوهوم)) تا ((آها)) را پر کنم، آیا کسی به من کمک میکند؟! وجمعیت در پاسخش فریاد زدند:((اوهوم)) چه جمله ی قشنگی گفتی! اما معنای آن چیست! فانوس به دست،چراغش را بالا گرفت و با انگشت به آسمان اشاره کرد وگفت: از آن بالا ها قرار است امشب فرشتگانی بر زمین فرود آید و از اعماق وجود شما غم و اندوه را بکنند و با خود ببرند.آیا صدای بال فرشتگان را می شنوید!؟ وجمعیت در پاسخ فریاد زدند:اوهوم چه رویای زیبایی! فانوس به دست به میان جمعیت رفت و در حالی که به زمین اشاره می کرد گفت:از آن پایین امشب ارواحی به پامی خیزند که می خواهند آرامش خود را به شما هدیه دهند.آیا صدای نفس های آنها را می شنوید؟! وجمعیت در پاسخ همصدا فریاد زدند:اوهوم چه نفس گرمی! آنگاه فانوس به دست، ردای زرد خویش از تن در آورد و آن را به میان جمعیت افکند و به فریاد جمله ای گفت که هیچکس نشنید! همه ساکت شدند. دوباره فانوس به دست چراغش را بالا گرفت و با انگشتش به آسمان اشاره کرد و جمله ای را با فریاد گفت:هیچ کس نشنید! فانوس به دست روی زمین نشست، سر بر خاک گذاشت وسخنی را زمزمه کرد که هیچکس نشنید! همه ساکت شدند. دلها آرام گرفت. همه گوش فرا دادند تا صدای بشنوند و چشم بر هم نزدند تا چیزی ببینند و تکانی نخوردند تا لرزشی را حس کنند. در آن سکوت عظیم به نا گاه فانوس به دست از جا برخاست. ردای زردش را بر تن کرد. بر بلند ترین نقطه ی بام بهشت ایستاد و جمله ای را با صدای بلند خطاب به جمعیت فریاد زد:آهای مردم! وقتی می توانید این چنین آرام و شاد و هشیار باشید، پس چرا آرام و شاد و هشیار نیستید و چشم انتظار فرشته ها و ارواح نشسته اید؟! لحظه ای در سکوت گذشت و ناگهان جمعیت همنوا و یک صدا فریاد زدند:(( آها! ))
یاد شعر سهراب سپهری افتادم و دلم خواست این رو هم بنویسم:=>![]()
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان، می رود پای سپیداری تا فرو شوید
اندوه دلی ...
سلام علیکم
ما با عرض پوزش از بینندگان گرامی این اثر را ارائه می دهیم!
امیدواریم که دیگر دوستان و همکاران گرامی چشمانشان را بگشایند و اثر ما را بنگرند و لذت ببرند!
حافظا......!
در انتها لازم به ذکر است که دوستان لطف کنند داستان را تا انتها بخوانند. چرا که جالب انگیز است!
ساحل ![]()
یه روز تو خدمت دو تا دوست با هم بودن . یکی آبادانی به اسم محمد و یکی تهرانی به اسم علی. ان دوتا خیلی با هم جور ودن. طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نمی دیدن نگران هم می شدن. گذشت و خدمت اینها به پایان رسید.
آبادانیه گفت علی خدمت ما تموم شد و رفاقتمون نه. من پولدار نیستم اما هر وقت خواستی زن بگیری بیا آبادان خودم یه زن خوب بهت میدم.
تهرانیه هم گفت من هم دلم واست تنگ میشه. هر وقت کار خواستی بیا تهران من پولدارم بهت کار میدم.
گذشت و بعد یه سال تهرانیه هوای زن گرفتن کرد. میره آبادان پیش رفیقش محمد. میگرده و خونشونو پیدا می کنه. میبینه یه خونه فقیرانه بدون تشکیلات و ...
یه یه هفته ای آبادانیه ازش مهمون نوازی گرمی میکنه. میرن دنبال زن . این همسایه و اون همسایه. این فامیل و اون فامیل . و خلاصه هر جا میرن تهرانیه نظرشو نمی گیره. بعد از یه مدت تهرانیه نی خواد خدا حافظی کنه میگه: محمد تو به قولت عمل کردی من پسندم نشد.
می خواد بره میبینه یه دختر خوشگل و سنگین و رنگین و خلاصه با کمالات میره تو خونه آبادانیه. میگه : محمد من این دخترو می خوام.
دختره نامزد آبادانیه بوده.
میگه باشه ( به خاطر اینکه به قولش عمل کنه ) . میره با خانواده ها صحبت می کنه با نامزدش صحبت می کنه و خلاصه راضیشون می کنه. دست نامزدشو میذاره تو دست رفیق تهرانیش.
به تهرانیه هم هیچی نمیگه.
بعد یه سال آبادانیه بی پول و معتاد میشه. مادرش می گه محمد حالا که بی پولی و وضعت اینه یرو ببین رفیقت بهت کار میده؟
آبادانیه هم می ره تهران . بعد کلی گشتن خونه رفیقش رو پیدا می کنه. میبینه یه خونه با دم و دستگاه و با تشکیلاته.
آیفون رو میزنه میگه علی منم.
تهرانیه می گه برو آقا نمیشناسمت.
آبادانیه با خودش میگه شاید صدام عوض شده تو این مدت منو نمی شناسه. دوباره زنگ میزنه میگخ : علی منم محمد. رفیق آبادانیت.
تهرانیه میگه اقا من رفیقی به اسم محمد ندارم . برو مزاحم نشو ...
آبادانیه ناراحت میشه. خسته بوده . میگه برم یه گوشه استراحت کنم.
میره جلو خونه تهرانیه تو پارک استراحت کنه. می بینه سه نفر که قیافشون به دزدا می خوره میان نزدیکش.
با خودش میگه اینا الان میان پولامو میگیرن کتکم هم میزنن. بهشون میگم پولامو بگیرین اما کتکم نزنین. وقتی دزدان میان پیشش میگه : من آبادانیم. اینا هم پولامه . می خوام برم شهرم . پولامو بگیرین اما کتکم نزنین.
دزدها هم وقتی میبنن این جوریه میگن : ما الان از دزدی اومدیم زیاد پول داریم. بیا این صد هزار تومن رو بگیر به خودت برس. دزد ها هم میرن.
آبادانیه با خودش می گه میرم آرایشگاه . به سر و وضعم میرسم و یه دست کت و شلوار میگیرم. میرم آبادان به مادرم می گم رفیق کار داد من نخواستم . نمی گم نا مردی کرد.
خلاصه می ره اصلاح میکنه و کت و شلوار میگیره و حسابی به خودش میرسه.
تو راه که می خونه یه زن با یه ماشین کنارش ترمز میزنه . میگه آقا بیا سوار شو.
آبادانیه میگه من بچه شهرستانم می خوام برم آبادان. تو دیگه دست از سرم بردار خودم به اندازه کافی دردسر دارم.
زنه می گه بیا بالا. از قیافت خوشم اومده. بیا واسم کار کن. آبادانیه هم سوار میشه.
زنه مدیر یه فروشگاه زنجیره ایه. یه غرفه میده دست آبادانیه. از برکت دست آبادانیه کار فروشگاه میگیره. وضع زنه خوب میشه.
زنه به آبادانیه می گه کارت خوبه . ازت خوشم اومده . واقعاْ مردی اگه زن می خوای بیا دخترمو بدم بهت. آبادانیه هم قبول می کنه دختر و میگره.
بعد یه مدت زن آبادانیه می گه یه مجلش شراب خوری تو شمال شهر هست. میای بریم . آبادانیه هم میگه بریم.
میرن و تو مجلس آبادانیه نامزد قبلیش که حالا زن تهرانیه هست رو می بینه.
به جمع می گه ساقی اول من.
میگه : به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل نکرد. همه پیک اول رو میزنن.
پیک دوم به سلامتی اون سه تا دزدی که پول دادن به من و کمکم کردن. همه پیک دوم رو میزنن.
پیک سوم به سلامتی زنی که بهم کار داد و دخترش رو هم زنم . همه میزنن.
آبادانیه هر چی بود به تهرانیه پرونده بود.
تهرانیه هم می گه ساقی دوم من.
میگه به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل کرد. همه میزنن.
پیک دوم به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودن و من فرستادمشون. همه می زنن.
پیک سوم به سلامتی قسم خورده بودم نگم اما میگم. به سلامتی اون زنی که مادرم بود و اون دختر که خواهرم...
امیدوارم این دفعه جبران بشه![]()
......................................
سر تا پای خودم را كه خلاصه میكنم، میشوم قد یك كف دست خاك كه ممكن بود یك تكه آجر باشد توی دیوار یك خانه، یا یك قلوه سنگ روی شانه یك كوه، یا مشتی سنگریزه، تهته اقیانوس؛ یا حتی خاك یك گلدان باشد؛ خاك همین گلدان پشت پنجره.
یك كف دست خاك ممكن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه، خاك باقی بماند، فقط خاك.
اما حالا یك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. یك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغییر كند.
وای، خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكی كه با بقیه خاكها فرق میكند. من آن خاكی هستم كه توی دستهای خدا ورزیده شدهام و خدا از نفسش در آن دمیده. من آن خاك قیمتیام. حالا میفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودی شان شد.
اما اگر این خاك، این خاك برگزیده، خاكی كه اسم دارد، قشنگترین اسم دنیا را، خاكی كه نور چشمی و عزیز دُردانه خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همین طور خاك باقی بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد، سرش را بیندازد پایین و بگوید: یا لَیتَنی كُنت تُراباً. بگوید: ای كاش خاك بودم...
این وحشتناكترین جملهای است كه یك آدم میتواند بگوید. یعنی این كه حتی نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! یعنی این كه...
خدایادستمان را بگیر و نیاور آن روزی را كه هیچ آدمی چنین بگوید.
سلام.
وای. نمی دونید چه قدر دلم تنگ شده بود واسه وبلاگ قشنگم!
چه قدر بده آدم بیست هزار هفته وبلاگ نازشو نبینه. نه؟! .... خیلی سخته...!
حالا هم که اومدم سروش خان چند ساعت قبل از من آپ کرده، پس معذرت می خوام از سروش که دارم پشت سرش آپ می کنم. چون چاره ای ندارم!
در ضمن، من می کشم اون آدمی رو که نذاره حداقل ۱ روز آپ من بمونه!(قابل توجه آقا سروش!)
اين آپم خودم خوندم خوشم اومد. اميدوارم مثل هميشه كه از آپاي من خوشتون مياد! از اينم خوشتون بياد!
اين قسمتو با قرمز بنويسم:
قهرمان امسال اروپا:
as-roma
بعضي ها، به شما «خط» مي دهند بعضي ها دستخط...
آنها كه «حرف» ندارند نمي دانند از چه كلمه اي استفاده كنند...
بعضي ها، حضور ذهن ندارند. بعضي ها، ذهنشان حضور ندارند.
اكثرا حقيقت را مي فهمند ولي واقعيت را درك نمي كنند.
از وقتي «شير» گران شد، همه ي ماستها را كيسه كردند...
بعضي ها «جيگرش» را دارند، بعضي ها مي خرند، شما چه كار مي كنيد؟
براي اينكه بدانيد چه خوابي برايتان ديده اند، سعي كنيد بيدار بمانيد...!
يكي مي گفت: اكثرا چوب «سادگي» مان را مي خوريم، پس كاش راه راه بوديم. نه؟!
بعضي ها به شما پشت مي كنند و بعضي روي مي آورند...!
بعضي ها من و شما را به بازي مي گيرند و بعضي ها به بازي مي برند!
بعضي آرزو ها را باد مي برد و بعضي بر باد مي روند...!
در رويا باش
هرگاه كه در آينه مينگرم، تمام خطوط روي صورتم واضحتر ميشوند
گذشته داره رد ميشه
اون داره مثل تاريكي شب در هنگام سحر رد ميشه
آيا راهي نيست كه...
هر آدمي تنها رسالت خودش را ترتيب دهد؟
آري من ميدانم كه هيچ كس نميداند
كه از كجا ميآيد و به كجا ميرود
من ميدانم كه اين تنها گناه هر انسانيست
تو باختي تا بفهمي چگونه پيروزشوي (شكست پل پيروزيست)
نيمي از زندگي من...
در صفحات كتابهايي نوشته شده
زنده و آموخته از اشتباهات و خرد ها
تو خوب ميداني كه بازگشت همه چيز به سويت خواهد بود
با من هم آوا شو، براي سال بخوان
براي شادتر شدن بخوان، براي اشك بخوان
با من هم آوا شو
اگرچه حتي براي امروز
شايد براي فردا، يك ارباب خوب تو را به دور دست ببرد
آري با من هم آوا شو، براي سال بخوان
در رويا باش، در رويا باش، در رويا باش
در آرزوي اينكه رويايت به حقيقت پيوندد
در رويا باش، در رويا باش، در رويا باش
در رويا باش تا اينكه رويايت كاملا برآورده شود
در رويا باش، در رويا باش، در رويا باش
در رويا باش، در رويا باش
در رويا باش، در رويا باش اووووووووووووووووه
با من هم آوا شو، براي سال بخوان
براي شادتر شدن بخوان، براي اشك بخوان
با من هم آوا شو
اگرچه حتي براي امروز
شايد براي فردا، يك ارباب خوب تو را به دور دست ببرد
با من هم آوا شو، براي سال بخوان
براي شادتر شدن بخوان، براي اشك بخوان
با من هم آوا شو
اگرچه حتي براي امروز
شايد براي فردا، يك ارباب خوب تو را به دور دست ببرد............