تبليغاتX
دریای بی کران
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید
         

      مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان،
آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید، در شرف مردن بود.
عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد
که او گریه می کرد یا نه.
همه ی معتادها و همه ی علاف ها
و همین طور همه ی کافه دارها
دور تختش جمع بودند.

وصیت کرد
تا تکلیف اموالش را روشن کند
و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:

گفت: «کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید،
بلوزم را به جالباسی آویزان کنید.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.
خانه ام را
به یک آدم مستمند بدهید
و بگویید که اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده.
پول ها و موادم راخودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

گفت: «جوجه خروس هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد.
شعرهایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواند.
زیر کافه برایم قبری بکنید،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.
همه را شاد و شنگول کنید
در لحظه ای که من مردم،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

صندل هایش را پرت کردیم وسط خیابان،
بلوزش را گذاشتیم همانجا، روی زمین.
گیتارش را فروختیم
در کافه ی گوشه ی خیابان
به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.
موادش را دود کردیم.
پول هایش را خرج کردیم،
شعرهایش را دور ریختیم.
باب نوارهایش را برداشت،
و اِد کتاب هایش را،
و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

گفت: «مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:37  توسط جزیره | 
جمعه نوزدهم مهر 1387
به نام او

امیدوارم خوشتون بیاد.اینو به عنوان یه مطلب طنز گذاشتم.

 


اين هم يك انشاء از يك دختر كوچولو 10 ساله

از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟

" و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:
از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان MBA است ) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.

از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم فاحشه بشوم " شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده .

" خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... ( معلومه که نمي داني ) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است .اين را مامان گفت . تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . مه شان مرد هستند.

براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند.

تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:55  توسط سروش | 
جمعه نوزدهم مهر 1387
در مورد صرعي ها چي فكر مي كنيد؟!
سلام...

معذرت مي خوام اگه يه چند وقتي موتور آپ كردن بچه ها خاموش شده بود. منم كه نبودم. حالا اومدم نظرتونو در مورد صرع بپرسم.

من چد وقت پيش كتاب شب پيشگويي پل استرو خوندم. توي كتاب به داستن يه مرده اشاره كرده بود كه وقتي دچار حمله ي صرع ميشد يه سري پيشگويي هايي رو مي كرد.

اخيرا كتاب زهير كوئيلو رو خوندم. توي كتاب زهير هم مردي هست كه صرع داره و بعد از حمله ها اواي دختري را ميشنوه و غيب گويي مي كنه. نكته ي ديگه اينه كه كوئيلو ميگه نويسنده ي كتاب آليس در سرزمين عجايب هم صرع داشته و در واقع حمله هاي خودشو هنگام تشنج باز گويي كرده.

طبق نوشته هاي كتاب زهير ناپلئون و دانته هم صرع داشتن.

من فكر مي كنم كه آدماي صرعي يه خصوصيتي دارن و يه چيزايي رو ميبينن. حالا به نظر شما آدماي صرعي استعداد ويژه اي دارن؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 9:43  توسط ساحل | 
جمعه دوازدهم مهر 1387
قدرت كلمات
سلام.

به نام خدا

چند قورباغه از جنگلي عبور ميكردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند چقدر گودال عميق است،به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست،شما به زودي خواهيد مرد.

دو قورباغه اين حرف را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كو شيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر مدام مي گفتند كه دست از تلاش بردارند،چون نمي توانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد.

بالا خره يكي از دو قورباغه،تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه ي ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد.هرچه قورباغه ها فرياد مي زدند كه تلاش بيشتر فايده اي ندارد،او مصمم تر مي شد.تا اينكه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتي بيرون آمد،بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:مگر تو حرفهاي مارا نمي شنيدي؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست.در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.!!!

***

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:8  توسط تارا | 
چهارشنبه دهم مهر 1387
به نام او

تست فيلتر سه گانه!

در يونان باستان ، سقراط تا حد زيادي به دانشمندي اشتهار داشت. روزي يكي از آشنايان فيلسوف بزرگ به ديدارش آمد و گفت : مي داني  درباره دوستت  چه شنيده ام ؟
سقراط جواب داد : يك دقيقه صبر كن ، قبل از اينكه چيزي بگويي مي خواهم امتحان كوچكي را بگذراني كه به آن تست فيلتر سه گانه مي گويند.
آشنا پرسيد: فيلتر سه گانه ؟
سقراط ادامه داد: قبل از اينكه با من درباره دوستم صحبت كني، شايد بد نباشد كه چند لحظه صبر كني و چيزهايي را كه مي خواهي بگويي فيلتر كني . به همين خاطر به اين امتحان، تست فيلتر سه گانه مي گويم.
 اولين فيلتر، حقيقت است. تو كاملا مطمئني مطالبي كه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقيقت من همين الان درباره اش شنيدم و... 
سقراط گفت : بسيار خوب، پس تو واقعا نمي داني كه حقيقت دارد يا خير.
حالا دومين فيلتر را امتحان مي كنيم، دومين فيلتر نيكي است. چيزي كه مي خواهي راجع به دوست من بگويي، مطلب خوبي است؟
مرد جواب داد: نه، كاملا برعكس ... .
سقراط ادامه داد: خُب، پس تو مي خواهي به من راجع به او چيز بدي بگويي اما دقيقا از درستي آن مطمئن نيستي. هنوز بايد امتحان را ادامه دهي چون هنوز يك فيلتر باقي مانده: فيلتر فايده. مطلبي كه مي خواهي راجع به دوستم به من بگويي، فايده اي براي من دارد؟ مرد جواب داد: نه، نه واقعاً.
سقراط نتيجه گيري كرد : اگر چيزي كه مي خواهي به من بگويي نه حقيقت است نه خوبي دارد و نه فايده اي دارد، پس چرا اصلاً بگويي ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:1  توسط سروش | 
سه شنبه نهم مهر 1387
به نام خداوند بخشنده مهربان
بازم سلام

خوب بازم اومدم با یک داستان خوب امیدوارم خوشتون بیاد.

*******************************************************

تاجري پسرش را براي آموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسانها فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد. مرد خردمندي که او در جستجويش بود آنجا زندگي مي کرد. بجاي اينکه با يک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي خورد. فروشندگان وارد و خارج مي شدند. مردم در گوشه اي گفتگو مي کردند. ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز انواع و اقسام خوراکيهاي لذيذ آن منطقه چيده شده بود.

خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختي" را برايش فاش کند. پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر بکند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد. مرد خردمند اضافه کرد: معذالک مي خواهم از شما خواهشي بکنم.

آنوقت يک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام اين مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر در حاليکه چشم از قاشق برنمي داشت.

دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت. مرد خردمند از او پرسيد : آيا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد ؟ آيا باغي را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است ديديد ؟ آيا اسناد و مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کرديد ؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است . تنها فکر و ذکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس. آدم نمي تواند به کسي اعتماد کند مگر اينکه خانه اي را که او در آن ساکن است بشناسد.

مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت . در حاليکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنري را که زينت بخش ديوارها و سقفها بود مي نگريست.

او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را؛ ظرافت گلها و دقتي را که در نصب آثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود تحسين کرد.

وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد.

خردمند پرسيد : پس آن دو قطره روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ريخته است!

آنوقت مرد خردمند به او گفت: تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست: "راز خوشبختي " اينست که همه شگفتگيهاي جهان را بنگري بدون اينکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کني.



گزيده اي ازکتاب " کيمياگر" اثر پاولو کويلو

 

راستی یادم رفت:

 

عید سعید فطر بر شما مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:52  توسط مهدی | 
شنبه ششم مهر 1387
فرشته يك كودك
سلام به همه ي دوستان. اميدوارم سال تحصليي خوبي رو در پيش داشته باشيد.

براتون يه داستان گذاشتم.ايشالا كه خوشتون مياد.من ممكنه (ممكنه) دير به دير آپ كنم.به بزرگيه خودتون ببخشين.

به نام خدا

كودكي كه آماده ي تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسيد:ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:از ميان بسياري از فرشتگان،من يكي را براي تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست واز تو نگهداري خواهد كرد.

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخاخد برود يا نه.

ـ اينجا در بهشت،من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.

خداوند لبخند زد:فرشته ي تو برايت آواز خواهند خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد:من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان‌ آنها را نميدانم؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت:فرشته ي تو، زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي،در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.

كودك با ناراحتي گفت:وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟

خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:فرشته ات دست هايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد چگونه دعا كني.

كودك سرش را برگرداند و پرسيد:شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند.چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟

ـ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت  آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد

خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني.

***

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:44  توسط تارا | 
شنبه ششم مهر 1387
سلام علیکم

اول سلام مي كنم خدمت تمام بازيدكننده ها كه تعدادشون داره روز به روز كمتر ميشه كه البته اگه به خاطر اينه كه دوستاي خوبمون در حال درس خوندنن هيچ اشكالي نداره!

دوم این که بازگشایی مدارسو به دوستایی که دوست داشتن دوستاشونو تو مدرسه ببینن تبریک میگم(کی دوس داشته؟!)

و سوم اينكه اگه از اين به بعد دير به دير آپ كردم يا دير به دير سر زدم به بزرگي خودتون ببخشيد.

و اینو گذاشتم آخر بگم  كه دقتتون بیشتر باشه :مي خواستم سي و دومين سالگرد تولد فرانچسكو توتي را به همه ي مردم جهان تبريك بگم. اميدوارم 82 سال عمر كنه كه خسته نشه! و نكته ي ديگه اين كه به مناسبت تولد اين آدم بزرگ آهنگ وبلاگو بر حسب سليقه ي خودم شاد و مخصوص تولد انتخاب كردم كه اميدوارم تحملش كنيد!

 

*************

خدايا مگذار دعا كنم كه مرا از دشواري ها و خطر هاي زندگيهامون نگه داري

بلكه دعا كنم در رويارويي با آنها شجاع و بي باك باشم....

 

مگذار از تو بخواهم درد مرا تسكين دهي

بلكه توان چيرگي بر آن را به من ببخشي

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:4  توسط ساحل | 
جمعه پنجم مهر 1387
به نام او
سلام.نماز روزه هاتون قبول.ما رو هم 2عا كنيد.
متاسفانه يا خوشبختانه به دليل باز شدن مدارس و پايه ي تحصيليم (دوم دبيرستان )مجبور ميشم براتون كمتر مطلب بذارم.
اميدوارم عذر من رو بپذيريد.
منتظر نظراتتون هستم
**********************

ثروت

مرد ثروتمند و باتقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه خود را به بهشت بیاورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال درآورده بود و به مستمندان هم کمک کرده بود؛ قبول کرد.

مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و داخل تابوتش بگذارند.

ساعاتی بعد مرد از دنیا رفت و در آن دنیا همراه چمدان به دروازه بهشت رسید. فرشته مأمور در بهشت به او گفت:« ورود با چمدان ممنوع است.» مرد به او گفت که با اجازه خداوند این چمدان را با خود آورده است. فرشته قبول کرد و پرسید:« داخل چمدان چه آورده ای؟» مرد چمدان را باز کرد. فرشته با حیرت گفت:« سنگ فرش خیابان؟!»

فرشته در بهشت را باز کرد. بهشت شهری بود با دیوارهایی از زمرد، خانه های از سنگ یاقوت با درهایی از لعل سرخ، درختانی زیبا که مرواریدهای قشنگی از آن آویزان بودند و سنگ فرش خیایان ها همه از طلای ناب!

 

 



+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 19:45  توسط سروش | 
چهارشنبه سوم مهر 1387
درد
مردی پیش دکتر رفت و از دردهای که سراسر بدنش را فراگرفته بود اعتراض کرد.
“دکتر همه بدن درد می کند” مرد ناله کنان گفت. دکتر از مرد خواست که دقیقاً نقطه ای که از بدنش درد می کند را نشان دهد.
مرد گفت؛ ” وقتی دست به شانه ام می زنم، درد می کند. وقتی دست به پشتم می زنم، درد می کند. وقتی دست به پام می زند، آنجا هم درد می کند.
دکتر شروع به معاینه مریض کرد و به مرد گفت؛
“آقای عزیز، شما هیچ مشکلی ندارید. فقط انگشت شما شکسته است!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:14  توسط جزیره | 
دوشنبه یکم مهر 1387
به نام او
اول سلام.
دوم اول مهر رو به همه و مخصوصا كسايي كه مثل خودم مدرسشون رو عوض كردن و يه جورايي غريب به حساب ميان تسليت ميگم.
سوم يه داستان زيبا براتون گذاشتم و منتظر نظراتون هستم
 

مهمان

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟» خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.

پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.

پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت:« خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟»

خدا جواب داد:« بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:52  توسط سروش | 

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646