یک،لبخند زد:باز،بهتر از اینه که هیچی نباشی.
نویسنده:سهیل میرزایی
با سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه.
ممنون از نظراتتون اینم داستان امروز لذت ببرید:
قشنگ کوچک
گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
خدا هيچ نگفت.
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
خدا هيچ نگفت.
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست. آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
از نظرات گرمتون ممنونم و امیدوارم ادامه داشته باشه![]()
این دفعه هم یه داستان زیبای دیگه براتون گذاشتم و امیدوارم لذت ببرید
******************
ملاقات
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»
امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.»
مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
« امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خدا»
زندگی کنید.....
اینو من نمی گم همه میگن. ولی من می خوام به عنوان یه دوست برای شما بهتون بگم که هیچ وقت هیچ کاریرو بر زندگیتون ترجیح ندید!
داستان زیر رو گذاشتم که شما هم مثل من از این به بعد سعی کنید زندگی کنید نه زنده باشید.![]()
:::::::::::::::::::::::::::::::::::زندگی::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش.
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ...
روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟!
هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!!
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟!
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟!
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟!
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟!
گفتم:نه !
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟!
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!!
با درماندگی گفتم: آره....نه...نمی دونم !!!
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...
حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم...به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد .
ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟!
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!!!
خوب بازم یک داستان جالب پیدا کردم خوبه من که ازش لذت بردم امیدوارم شماهم لذت ببرید
******************************************************
سرباز قبل از اينکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:((پدر و مادر عزيزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم.رفيقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بياورم.))
پدر و مادر او در پاسخ گفتند:((ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم.))
پسر ادامه داد :((ولی موضوعی است که بايد در مورد او بدانيد؛او در جنگ بسيار آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يک دست و يک پای خود را از دست داده است و جايی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهيد او با ما زندگی کند.))
پدرش گفت:ما متاسفيم که اين مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.ما کمک می کنيم تا او جايی برای زندگی در شهر پيدا کند.))
پسر گفت: ((نه؛من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند:((نه؛فردی با اين شرايط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستيم و اجازه نمی دهيم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.))
در اين هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزی نشنيدند.
چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورک پرواز کردند و برای شناسايی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با ديدن جسد؛قلب پدر و مادر از حرکت ايستاد.پسر آنها يک دست و پا نداشت![]()
امیدوارم موفق و شاد کام باشید
با تشکر
سلام به همه
من هم جز نویسنده های این وبلاگ شدم و سعی می کنم واستون مطالب خوندنی بذارم. برای شروع هم یه داستان خیلی قشنگ می ذارم. خودم خوشم اومد امیدوارم شما هم لذت ببرید.
خدا هست
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.
در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت. این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اگر خدا وجود مي داشت نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد.، نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.
مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.
خوب همینطور که میبینین من هم جز نویسندگان این وبلاگ زیبا شدم و از این به بعد منم هر چند وقت یکبار چند پست میزنم امیدوارم لذت ببرید .
******************************************************
خوب برای اولین روز یک داستان زیبا پیدا کردم گفتم حیفه از دست بدینش
نام کتاب: مردی با لباس قهوه ای
نام اصلی: the man in the brown suit!
نویسنده: آگاتا کریستی
مترجم: محمد علی ایزدی
ناشر: هرمس (کارآگاه )
خلاصه:
این کتاب یک کتاب پلیسی انگلیسیست! وقتی کتابو شروع می کنیم و یا بهتر بگم وقتی با هیجان به سراغ کتابی که همه میگن نویسندش بهترینه میریم انتظار داریم از همان ابتدا ما رو جذب خودش کنه. ولی به نظر من تا صفحه ی 50-40 هیچ جذابیتی نداره و وقتی جذاب میشه که آدم عاشق شخصیت اصلی داستان میشه.
داستان مربوط به یک دختر به نام " آن" است که به دلیل بازیگوش بودن زیاد و به قول خودش کله شق بودن وارد ماجرایی میشه که مربوط به یک قتل و یا بهتر بگم یک قاتل است...
به همه خوندن این کتابو توصیه می کنم. چون علاوه بر کتاب خوندن و لذت بردن از داستان ذهنتون هم یه کم باز میشه!
در اخر می خوام از همی جا اگه صدامو میشنوه از آگاتا کریستی معذرت خواهی کنم! امیدوارم صدامو بشنوه و منو ببخشه!
راستی فرارسیدم ماه مبارک رمضان ماه مهمانی خدا هم به همه تبریک می گم.
التماس دعا
دنیایی ست
و ترا یاری خواهد داد که خواستن را
به شدت بدل کنی
ونیرویی نهفته،که گام هایت را
پیوسته به راه تواندبرد
پس خویشتن را آن گونه که می پسندی ترسیم کن
و دست به کار آنچه باید.
و هر روز تنها گامی بردار،آرام و پر توان
در امتداد آن رویای دلپذیر
آری گاه چنینشود که تداوم راه
سخت و نا ممکن آید
رویایت را فرو مگذار.
پس آن گاه،سحر گاهی فرا خواهد رسید
که چشم بگشایی و خویشتن را ببینی
بایسته و پر توان
و آمیخته ی آن چه که می خواسته ای
این کمترین پاداش شهامت است
و ایمان به آن که در تست
و آویختن به رویاهایت
رویا هایت را فرو مگذار
(دونا لوین)
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .
پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند
.او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد
بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد.
و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد
ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود
به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند
به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد
.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد
.اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد
. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست
ودر قلب او جایی که عشق او به دیگران قرار دارد!
- پاشو پاشو ديگه ...زمان زيادي نمانده...يكم تلاش كن بايد ديگه آماده بشي ...انقدر بيخيال نباش ...پاشو يكم تلاش كن...
- اه ..بابا چي ميگي...تو چقدر حرف مي زني مگه نمي بيني دارم استراحت مي كنم؟چي داره شروع مي شه ..كجا برم؟...درباره ي چي حرف مي زني؟
-بابا داره المپيك آغاز مي شه 1سال ديگه بايد بري...
-چي يك سال؟...من كه انقدر راحت سهميه المپيك را در جام آسيا گرفتم چرا عجله داري؟...تا يك سال خيلي مانده...
-پاشو پاشو فقط 5ماه مانده
اوه 5ماه خيلي زياده ...بابا من در باشگاه هاي ايران اول شدم ا لمپيك كه چيزي نيست حالا وقت دارم ..الان پاشم چي كار كنم تازه هنوز در فدراسيون هم باز نشده سرمربي و همه رفتند مسافرت منم دارم استراحت مي كنم البته اگر شما بگذاريد...
-پاشو پاشو 1ماه بيشتر نمانده
-چي يك ماه مانده... باشه از الان براش يك فكري مي كنم فدراسيون هم داره يه برنامه هايي مي ريزه تا بازي تداركاتي داشته باشيم سرمربي هم معلوم نيست بياد... بايد يه اردو در اروپا داشته باشيم تا به هواي آن بيايد وگر نه در اردو ايران يه بار مياد يه بار زنگ مي زنه تازه سرمربي خيلي پيره اگر نميرد خوبه! تازه من طلاي جهاني دارم جهان با المپيك فرقي نداره از فردا شروع به نرمش كردن مي كنم!ا...چقدر بدنم خشكه...فكر كنم چاق شدم بايد يه هفت هشت كيلو كم كنم
-پاشو يكم تمرين را سخت تر كن 2هفته بشيتر نمانده
-چي 2هفته واي به كارهايم نرسيدم هنوز معلوم نيست كي مي خواهد بره المپيك كي نمي خواهد بره خدا كند تا المپيك آماده بشيم!
-پاشو بيا شامت را بخور!
-نه نمي خواهم بايد 5كيلو ديگه كم كنم فقط 12روز مانده هيچي نمي خواهم
پاشو ديگه از يك سال پيش تو گوشم هي وز وز كردي حالا روزي كه بايد برم گرفتي خوابيدي پاشو بابا به پرواز نمي رسيم ها
{در فرودگاه از آقايان مي پرسند وضع چطور است؟آنها هم مي گويند عالي است زحمت زيادي كشيديم و همه پزطلاي جهانشان را ميدهند}
روز مسابقه=ورزشكار در اولين بازي اش ضربه فني مي شود!!!
بعد از مسابقه همه تقصير ها را گردن هم مي اندازند!از داور اشكال مي گيرند... از محل اقامت....
اصولا وزشكاران مصاحبه نمي كنند يا اگر بكنند هم ...سرمربيان هم كه ديگه در پيچوندن ملت و بهانه آوردن باخت هايشان استاد شدن طوري حرف مي زنند كه ملت ميگن تقصير آنها نبوده و گر هم كسي به آنها گير بدهد مي گن داره حاشيه درست مي كنه پس دست از سر مربيان هم بر مي دارند بعد نوبت فدراسيون مي شه آن هم مي گه مربيان بدون دانش بودند و آنها را اخراج مي كنند تا دل مردم خنك شود!!!بعدش هم جاي سر مربي يا يه پيرمرد بدتر از پيرمرد قبلي ميارند يا يك جوان 19ساله را!
اين اتفاق خيلي براي ما افتاده مثل امير قله نوعي... برانكو... سر مربي تكواندو اسمش را يادم نيست و...
مطمين باشيد چند روز ديگه سرمربي كشتي آزاد و فرنگي هم به جمع اخراجي ها اضافه مي شوند!
تا ما المپيك را جدي نگيريم همين وضعمان است و فقط يك راه نجات داريم آنهم اين است كه خودتان دست به كار بشويد و ورزش ايران را سر وسامان دهيد منتظرتان هستم...
يه چيزي يادتان باشد وضع براي هادي ساعي هم همينطور بوده است اما خودش تمريناتش را ول نكرده است هادي مرد سختي هاست اين را بارها شنيديد و مي دانيد پدر و دو برادرش در تصادف فوت كردن {فاتحه يادتان نرود}
اما شاخه گل ساعي كوير ورزش ايران را گلستان نمي كند ولي مثل باراني است كه مي تواند آغاز كننده باران ها ي ديگر باشد انشاالله
ساعي معلوم نيست خداحافظي كند يا نه اما اگر مي خواست اين كار را بكند دوست داره در ايران اين خبر را بدهد اما بي خبر است كه بيباك نمي تواند جلوي زبانش را بگيرد و همه چيز را لو داده است من به بيباك توصيه مي كنم يه چند روزي جلوي چشم پهلوان ساعي نيايد...
از همه حرف زديم جز سوريان او در مصاحبه اي گفت" نمي دانيد به من چي گذشت ميايم در تلويزيون و همه چيز را توضيح مي دهم ... معلوم نيست چه بر سر اين بچه آوردن!
به شما طلاي ساعي را تبريك مي گويم آخه او طلايش را تقديم به ايرانيان كرد پس چند روز پيش همه ي ما يه طلا گرفتيم مبارك باشه انشاالله به پا هم پير بشيم
وضع در چين...
-پاشو پاشو
-چي شده كجا پاشم ...چي كار كنم ؟
-بابا پاشو من بايد براي المپيك آماده بشم
-چي ميگي ...بابا تو ديروز مدال طلا را گرفتي!يكم استراحت كن
-نه من بايد آماده بشم حريفان بيكار نشستند
تازه جالب اين جاست ميگيم چينيها شانس دارند و جمعيتشان زياده...![]()
پیرمرد.....زمان
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور، عشق و... . روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ، همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:"نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم با صدایی حزن آلود گفت:"آه ، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:"بیا عشق ، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد .
عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید : " آن پیرمرد که بود ؟ ! "
عالم پاسخ داد : " زمان "
عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! "
اما چرا او به من کمک کرد ؟ !
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
زیرا جهالت ریشه ی همه ی بد بختی ها است.
(افلاطون)