شیر مادر،مهر مادر
جانشین نداره!!!
شیر مادر نخورده
مهر مادر پرداخت شد!!!
پدرم یک گاو خرید!
و من بزرگ شدم!!!!
اما هیچ کس
حقیقته من رو نفهمید!!!
جزء معلم ریاضی عزیزم!!!!
که همیشه به من می گفت:
گوساله بتمرگ!!!!!!
قبل از اين كه به سكو مي رفت اززيرقرآني كه مربيان
برايش مي گرفتند رد مي شد برا ي وارد شدن ابتدا
زمين بازي را مي بوسيد قبل از اين كه وزنه را بلند كند
در دلش آشوبي به پا بود اما هنگامي كه نام حضرتابوالفضل را به گوش جهانيان مي رساند آشوب
دلش كم مي شدآن موقع بود كه در دل از خدا و
حضرت مددمي خواست در هنگام بلند كردن هم هر
وقت دچار مشكل مي شد يا ابوالفضلگفتناش هم
بلند تر مي شد آن موقع بود كه كارها درست پيش مي
رفت و وزنه به راحتي بالا سرش قرار مي گرفت ديگه
آنجا بود كه گل از لبش مي شكفت و براي شاد شدن
مردم و عكاس ها يك چند ثانيه اي بيشتر وزنه را بالا
سرش نگه مي داشت و لبخند به لب سرش را تكان
تكان مي داد بعد وزنه راپايين مي گذاشت و بعضي وقت
ها دوباره نام حضرترا مي گفت و همان جا در جلو
چشمان همگان سجده شكر به جا مي آوردمخصوصا
اگر ركورد را جا به جا مي كرد يا قهرمان مي شد و از
خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدآن موقع بود كه
همه بينندگان از هر كشوري بالا و پايين مي پريدند آخر
پهلوان براي يك ملت نبود و همه مردم دوستش داشتند و
در مسابقاتي كه پهلوان حضور داشت منتظر آويخته
شدن مدال طلا بر گردنش بودند اما خداييش وضع در
ايران فرق مي كرد و ايرانيان از همه خوشحال تر بودند و
با غرور فرياد مي كشيدند پهلوان ايرانيه
.
پهلوان هم به ايراني بودنش افتخار مي كرد به همين
دليل بود كه پيشنهاد نون و آبدار تركيه اي ها را رد كرد با
اين كه مي دانست در ايران ورزشكاران ل{البته به
فوتباليست ها بر نخورد.} همچين از وضع مالي خوبي
برخوردار نيستند اما خوشحالي و محبت مردم خونگرم
ايران را به جاه و مقام ترجيح داد و دل ملت غيور ايران را
نشكست
او نه تنها در ورزش بلكه در كارهاي مذهبي نيز پيشتاز
بود و در راهپيمايي ها و در مراسم مذهبي شركت مي
كرد به خصوص در ماه محرم حتي پرچم دار هيات هم بود
و در زلزله بم هم از بعضي از ورزشكاران كه پولشان از
پارو بالا مي رود بيشتر كمك كرد يكي ديگر از
خصوصياتش اين است كه با اين همه مقام باز هم در
شهر مادري اش زندگي مي كند و بچه محلي هايش را
به پايتخت ترجيح داده است يادم است در روز تولد بچه
اش همه ايراني ها خوشحال بودند انگار خودشان بچه
دار شده بودند پهلوان ساعاتي بعد در شبكه اردبيل كه
اتفاقا آن روز ما در لرستان بوديم و در آنجا شبكه اردبيل
را مي گرفت و من خودم اين برنامه را ديدم كه نام
پسرش را ابوالفضل گذاشت تا هر وقت صدايش مي
كرد ياد يا ابوالفضل گفتناش در بازي هايش بيافتدو
مردم ايران انقدر برايشان پهلوان ارزش دارد كه حتي
مراسم عقدش را كه در مقابل خانه ي مكه بود را از
تلويزيون نشان دادند همچنين روي حاج حسين خيلي
حساسند وقتي پهلوان بخاطر مشكلات مالي مجبور شد
در شبكه اي ماهواره اي كالايي را تبليغ كند ايرانيان
طوري ناراحت شدند كه از فرداي آن روز تبليغ در ماهواره
ممنوع شد!اما كسي نيامد ببيند كه حاج حسين چقدر
مشكل داشته كه همچين كاري كرده {البته كارش بد
نبود اما ما روش تعصب داريم.}
يا لااقل بدهي هايش را بپردازند...
امروز هم وقتي مسابقات وزنه برداري 105+كيلو آغاز شد
براي ايرانيان خيلي سخت بود چون نه از گروه آي
خبري نبود و نه از پهلوانشان و به جايش رشيد شريفي
در گروه بي را ديديم ناراحت شديم آخر ما قبل
ازهرالمپيكي طلاي حاج حسين را كنار مي گذاشتيم
حيف كه آن هم از دستمان رفت اما حاجي براي ايران و
ايراني 10سال افتخار آفريد من وقتي از كناره گيري
پهلوان با خبر شدم از دستش ناراحت شدم اما وقتي
موضوع برايم آشكار شد با خود گفتم اگر هر كس ديگر
بود از همان موقعي كه دكترها هشدار مي دادند كنار
مي رفت اما حاج حسين 5ماه صبر كرد و به خاطر
خواهش هاي فدراسيون و مربيان قبول كرد و مردم ايران
همون طور كه حاجي پول را به آنها ترجيح داد ايراني ها
هم سلامتي پهلوان را به طلاي المپيك ترجيح دادند اما
بعضي ها نامردي كردند و شايعاتي بدي برايش درست
كردند ولي هيچكس باور نكرد من كه از آنها نميگذرم!
آقاي رشيد هم كه انگار مي خواست مردم ايران فرقي
بين او و رضازاده نبينند قبل از بلند كردن وزنه يا ابولفضل
گفتند اما يادشان رفته بود كه پهلوان لباس قرمز نمي
پوشيد يا ابولفضل هايش بلندتر
بود وزنه هاي سنگين تري بلند مي كرد و بر روي تبليغات
لباسش را مي پو شاند انشاالله دفعات بعد اين كارها
هم اجرا كند شبيه مي شود! اما تلاش خودش را كرد
دستش درد نكند!
امروز از حال پهلوان فقط خدا مي داند يعني او در هنگام
نگاه كردن مبارزات چه حالي داشته؟
آيا براي مدال دادن به فوق سنگين ها به پكن ميرود؟
ما نبايد پهلوان را فراموش كنيم او هنوز قويترين مرد جهان
است و انشاالله هم ركوردهايش را پسرش بزند اما
پسرش بايد به جاي ياابولفضل بايد بگويد يا
حسين
و اين را براي بار 3وم ميگم بايد بدهي هايش را بدهند
آخر من خانه شان را ديدم حق پهلوان نيست اگر چه به پول اهميت نمي دهد
من به جز دعا برايش نمي توانم كاري كنم
خدايا پهلوان عمر طولاني و با بركتي داشته باشد و جز ياران با وفاي يكتا منجي عالم باشد.انشاالله
مناجات امام سجاد با خدا:
خدایا! صدایت می زنم! کسی را صدا می زنم که هروقت از او چیزی بخواهند دریغ ندارد و هر کس به او امیدوار باشد ناامیدش نمی کند و هر که به سویش برود او را پیش خود می برد و به خود نزدیک می کند.
که هر وقت کسی آشکارا از دستور او سرپیچی کند. گناه و زشتیش را می بخشی تابقیه نبینند و آبرویش نرود و چون کسی بر تو تکیه کند تو او را می پذیری تو او را می پذیری و برای تمام زندگی تکیه گاهش می شوی.
خدایا! کی کسی پیش تو آمده تا مهمانت شود و تو از او پذیرایی نکرده ای؟ یا چه کسی به در خانه ات آمده تا از تو کمک بگیرد و تو او را دست خالی از خانه ات رانده ای؟ چگونه ممکن است بر سینه ی من دست رد بزنی و مرا از در خانه ات برانی؟
خدایا! جز ت پروردگاری را نمی شناسم که به بخشش و احسان مشهور باشد پس چرا تو را صدا نزنم که همه ی خوبی ها نزد توست؟ چه طور به کسی جز تو دل ببندم که تو آفریدگار من و جهانی هستی که در آنم!
واعتبارحریمش به پیشینه ای ست از
دادن،گرفتن،خندیدن و گریستن.
عشق شاخساری ست که بی درنگ
به شکوفه نمی نشیند
و دیر زمانی می گذرد تا گلستانی شود
سرشار عطر و رنگ
و هیچ معنایی به جز ایمان ندارد
ایمان و اعتماد به کسی،به چیزی
و پیوسته همسفر اشتیاق است
به تلاش و کار،به تحمل و شادمانی.
و آن گاه که عشق جامه ی ایثار به تن کند
کم بهاترین حاصل آن رضایت و سرشاری ست
و این پاداش آنی ست که
به فراسوی وجود خویش راه دارد
و همیشه آسان تر ببخشد تا که فراچنگ آرد.
عشق آنست که
با همه ی توان خویش دیگران را یاری کنی
تا به رویای خود واقعیت بخشد
و دنیایی صمیمیت و تکاپوست به شنیدن و ادراک
واز آن پس،انجام هر آنچه بتوانی
و اندوختن آنچه شایسته باشد.
که درخت زندگی دیگران سرشار میوه های شادمانی و
امنیت و نیک بختی شود.
و گاه درد است.
عصر یک جمعه دلگیر
دلم گفت بگویم،بنویسم
که چرا عشق به انسان نرسیدست
چرا آب به گلدان نرسیدست
و هنوزم که هنوز است
غم عشق به پایان نرسیدست
بگو حافظ دلخسته زشیر از بیاید
بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یو سف گمگشته به کنعان نرسیدست
و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست
عصر این جمعه ی دلگیر
وجود تو کنار دل هر دل آشفته دل حس
تو کجایی گل نرگس؟؟؟؟؟
میلاد با سعادت حضرت صاحب الزمان یگانه منجی عالم را به همه دوستداران آن حضرت تبریک میگویم.
خطاهای گذشته تیره نگرداند
آینده ات را
و مانع از آن نشود که
در ساختن تازه ای دیگر بکوشی
تنها اگر به خطاهای گذشته بیاویزی
مانعی بر سر راه تو خواهد شد
تو آنقدر شجاع هستی که خطر کنی و خطا کنی
بستان خود را برای آن توش و توان
به یاد آور که آن خطا
شاید و شاید اجتناب ناپذیر بوده
تا فهمی و درکی کامل تر از
زندگی یابی
و جایگاهی که در آنی.
آنگاه به آینده بنگر
و بدان که رویاهایت
هنوز حضور دارند
ممکن است تغییر کرده باشند
اما هنوز حضور دارند...
دونا لوین
آن باش
که هستی
وآن شو
که توان بودنت هست.
(رابرت لویی استیونسون)
آسمان آخرین که ستاره ی تنهای آن
تویی...
آسمان روشن
سرپوش بلورین باغی
که تو تنها گل آن تنها زنبور آنی...
باغی که تو تنها درخت آنی
و بر آن درخت گلی ست یگانه
که تویی...
ای آسمان و درخت و باغ من گل و زنبور و کندوی من!
با زمزمه ی تو
اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید
که تنها رویای آن
تویی...
میلاد مسعود و مبارک حضرت امام مهدی(عج) بر همه ی مسلمین مبارک باد.
یک شب که جشنی در قصر امیر برپا بود و همه ی مدعویین وارد قصر سلطنتی می شدند ناگهان مردی همراه دعوت شدگان وارد قصر شد و در برابر امیر به خاک افتاد و ادای احترام کرد. همه میهمانان با تعجب به او نگریستند زیرا یکی از چشمانش بیرون آمده و از ان خون جاری بود. امیر از او پرسید:" چه اتفاقی برایت افتاده؟" مرد پاسخ داد:" ای امیر من دزد هستم و بر حسب عادت تاریکی شب را غنیمت شمردم تا وارد دکان صرافی شوم. از دیوار بالا رفتم ولی در آنجا راهم را گم کردم و اشتباها وارد دکان بافنده ای که همسایه ی صراف بود شدم. بنابراین تصمیم گرفتم فرار کنم. اما چون چیزی را نمی دیدم از شدت تاریکی سوزن دستگاه بافندگی به چشمم فرورفت و ان را از حدقه بیرون آورد. اینک نزد شما آمدم تا عدالت را اجرا کنید و داد مرا از این بافنده بستانید.
امیر دستور داد تا بافنده را احضار کنند. فورا او را آوردند و امیر دستور داد تا چشم او را از حدقه در آورند! مرد بافنده گفت:" ای امیر به راستی که حکم عادلانه ای را صادر کردید اما من برای بافندگی به دو چشم نیاز دارم تا بتوانم هر دو سوی حاشیه ی پارچه را ببینم. ولی همسایه ای دارم که کفاش است. او نیز مثل من دو چشم دارد. اما برای پنبه دوزی به دو چشم نیاز ندارد. پس اگر می خواهید در اجرای جکم خللی وارد نشود او را احضار کنید تا یکی از چشمانش را از حدقه بیرون آورید! آنگاه امیر دستور داد تا مرد پنبه دوز را به نزدش بیاورند و وقتی که او آمد یکی از چشمانش را بیرون آوردند تا عدالت اجرا شود! ؟
جبران خلیل جبران
آنچه را به راستی از زندگی تمنا داری
درین جهان سراغ نتوانی کرد
تمامی آنکه مشتاقی و آرزومند
نهفته به درون تست
و دیگر هیچ کجا یافت می نشود.
در اعماق دل خویش جست و جو کن
و چون با تو راز گوید
روشنی پیام را در پندارهای باطل مپیچ
او یگانه پیامبر تست
پیغام را دریاب
که دل تنها راه هموار است
به جانب عشق و شادمانی و سرشاری.
آنچه در دست های تو گنجد فراتر از قامت دست نرود
اما خیالی که بر دل نشیند
همواره فزونی یابد
وسعت پذیر
و جاودانه در گستره ی تکامل
ریشه دواند.
دل را وسعتیست به پهنه ی گیتی
و جایگاه عشق است
تا که در او جا گیرد و لبریزش کند
واین معنای مطلق زندگی است.
(اوجین ت.هویت)
مدتی گذشت و من از اینکه آقای حق دوست نیامده بود احساس خوشحالی می کردم.حالا دیگه بچه ها راه افتاده بودند وسط کلاس و با گچ و تخته بازی می کردند.مبصر هم از بس سرشان جیغ کشیده بود صداش گرفته بود.من هم که تا آن موقع نشسته بودم بلند شدم و رفتم پای تخته.بدم نمیامد کمی بچه ها را بخندانم باری همین عکس اقای ناظم را به طور خنده داری کشیدم! بچه ها با دیدن عکس آن قدر خندیدند که دلشان درد گرفت و من پای تخته همچنان در حال توضیح دادن در مورد عکس بودم. مبصر هم از شدت خشم اسمم را نوشته بود و هر دقیقه جلوش یه ضربدر می گذاشت. وقتی کنار عکس نوشتم ((این عکس آقای ناظم است)) خنده ی بچه ها بیشتر شد اما خوشحالی ما زیاد طول نکشید چون آقای ناظم که از سر و صدای بچه ها کلافه شده بود با سرعت برق آسا اومد توی کلاس و من هم با سرعت نشستم سر جایم.
این ماله قسمت قبل بود برای خوندن قسمت بعد برید تو ادامه مطلب ...
يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرين بالا رفت. سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم. و سپس در برابر نگاههاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهاي حاضرين بالا رفت. اين بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همينطور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که روبهرو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاکآلود ميشويم و احساس ميکنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرفنظر از اينکه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم پر ارزشي هستيم.
سلام به دوستان. من تارا هستم.۱۳ سالمه.من بچه ی کتابخونی هستم و داستان مینویسم.و خوشحالم که اومدم اینجا و با دوستام همکار شدم. امیدوارم بتونم برای وبلاگ مفید باشم و مطالبی که می نویسم به درد خوانندگان خوب اینجا بخوره.![]()
فرارسيدن ايام شعبانيه
تولد امام حسين (ع) و حضرت عباس و امام زين العابدين (ع) را به همه شيعيان و شما دوستان عزيز تبريك ميگويم.
عقابی در بلندای قله رفیعی لانه داشت. عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود، اما نمیخواست بمیرد. به یاد آورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که در پایین قله کلاغی لانه دارد. 4 نسل از خانواده عقابها این کلاغ را دیده بودند اما کلاغ هنوز به نیمه عمر خود نیز نرسیده بود !
عقاب در دلش به کلاغ حسادت کرد، تصمیم گرفت به نزد کلاغ برود و راز عمر طولانی وی را جستجو کند. بنابراین بال گشود و در آسمان به پرواز درآمد. شکوه و عظمت عقاب بر کسی پوشیده نبود. با پروازش در زمین هیاهویی شد. پرندگان با حسرتی آمیخته با ترس به لای درختان گریختند، خرگوش ها و آهوان سراسیمه به دل جنگل پناه بردند و چوپان در حالی که مسیر حرکت عقاب را می نگریست به سوی گله دوید اما عقاب را اندیشه دیگر در سر بود.....
به لانه کلاغ رسید، کلاغ با وحشت و تعجب به وی نگریست ! چه امری این افتخار را نصیب او کرده بود ؟! عقاب داستان را برای کلاغ گفت و از او خواست تا راز عمر طولانیش را برای وی فاش کند.
کلاغ گفت که این کار را خواهد کرد و به او یاد خواهد داد آنچه خود انجام داده است تا عمر طولانی به دست آورد، پس باید عقاب از این پس با او زندگی کند و دمخور او شود و عقاب پذیرفت!
اما زندگی کلاغ کاملا متفاوت با زندگی او بود. عقاب که همیشه در اوج آسمان جا داشت و غذایش گوشت تازه و آب چشمه ساران کوهسار بود دید که کلاغ چگونه دزدی میکند، چگونه تحقیر میشود، چگونه از پسمانده غذا میخورد و از آب لجن سیراب میشود...
او در یکروز زندگی با کلاغ همه اینها را تجربه کرد !.........
در همان روز اول عقاب زندگی خود را به یاد آورد و دانست که زندگی و فرمانروایی کوتاه خود در بلندای آسمان را هرگز با زندگی طولانی در نکبت زمین عوض نخواهد کرد، حتی اگر عمرش فقط یکروز باشد......
این داستان نثری از یک شعره برای خوندن اون شعر به ادامه مطلب برید.....
تصمیم گرفتم که قسمت های داستان را کوتاه کنم تا حوصلتون بیاد بخونیدش اما در عوض به جای ۲ یا ۳ روز یک بار احتمال داره هر روز آپ کنم!
راستی نویسنده ی این داستان خانم فاطمه معتمدی (۱۵ ساله) هستند! گفتم بگم ذوق کنه! البته فک نمی کنم الان زنده باشه و اگرم باشه باید حدودا ۸۰ یا ۹۰ سالش باشه!
ادامه مطلب یادتون نره...
صومعه
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
جدید:داستان های ادامه دار
خب از امروز یه آپ جدید داریم که خودم می گردونمش. (البته جزیره و صدفم اگه مایل باشن من حرفی ندارم!) قضیش اینه که داستان های دنباله دارد و نسبتا بلند رو می ذارم که فک نمی کنم کسی خونده باشتشون! اولین داستان رو داستانی انتخاب کردم که حالت طنز داره. سرگرم کننده است و فکر می کنم وقتتونو هدر نمیده!
قسمت بعدی کتاب رو انشاالله 2 یا 3 روز دیگه می ذارم.
برای خوندن داستان برید تو ادامه مطلب...
نامزد
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي كمكم كردند… دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان 1000 دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم… وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم… ما هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي.
.
.
.
.
.
.
.
حتما فکر کردین عجب مرد نجیبی بود نه ؟
آره جون مادرش .....
این مرد نجیب کیف پولش رو در ماشین جا گذاشته بود و برای آوردن 1000 دلار به سمت ماشین میرفت که نامزد و خانواده همسر آینده اش را دید ....
سگ باهوش
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" .۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
اصولا من آدم بد شانسی هستم.بهرچه دست می زنم سیاه می شود .بد قدم و نحس هم هستم. وقتی بدنیا آمدم پدر بزرگم همان شب مرد و این از بد قدمی من بود .دو ساله بودم که خاله ام نیز مرد.خانواده ام گفتند که باز به خاطر نحسی من در آن خانه بوده که خاله اکرم مرد.
سال پنجم ابتدایی را که تمام کردم و از آن مدرسه بیرون آمدم دو ماه بعدش مدرسه آتش گرفت و کاملا سوخت و از بین رفت.
در نوجوانی با رنج بسیار سرمایه اندکی فراهم کردم و تجارت را آغاز کردم ولی بعد از یک سال سودی نکردم و هیچ بلکه مقدار بسیار زیادی نیز قرض بالا آوردم و این از بد شانسی من بود.
باز از بد شانسی ام خانواده ام دختری را که من اصلا ندیده بودم برایم خواستگاری کردن و بعد از ازدواج فهمیدم که چه دختر زشت و بد اخلاقی گیرم افتاده و چون بد شانس بودم این مساله را پذیرفتم و در دل به سرنوشت بدم نفرین و آه کشیدم.
در رفاقت هم شانسی نیاوردم و یک رفیق نا اهل گیرم افتاد و بعد از چند سال چاپیدن پول من بالاخره زهرش را زده و صد هزار تومانی را که به او قرض داده بودم بالا کشید و از شهر گریخت.
با هزار رنج لیسانسم را گرفتم ولی از بدشانسی ام کاری گیرم نیامد و بالاخره منشی یک شرکت با ماهی ۵هزار تومان حقوق که این حقوق خرج یک هفته من و زنم بود شدم.
این گوشه ای از زندگی نکبت بار و شوم من بود.سرنوشتی که از قبل بد ورق خورده بود.من بدبخت همیشه برایم بد میاید و میدانم تا پایان عمرم نیز همیشه بد میاورم اصلا من احساس حقارت و پوچی میکنم شاید همین روزها خودکشی کنم و با این زندگی نکبت بار و پر از رنج و بد شانسی خاتمه دهم.
به نظر شما این فرد بدشانس است به ادامه مطلب سر بزنید تا نظر یک روان شناس را بدانید.
به نام خدای محمد (ص) :
و آنگاه که فرشته ی وحی از او خواست
بخوان ای محمد، بخوان به نام پروردگارت که آفرید
و محمد با صدای رسایش خواند
کوه به لرزه در آمد، کوهی که مانند بقیه ی کوه ها بی نام بود و ارزشش را فقط محمد که در آن آرامش می یافت، می دانست، امروز دیگر آن کوه نبود و چه کسی می داند شاید کوه در خود بلند شده بود. آن کوه، کوه نور شد و محمد نور جاودانه اش...
ستارگان وقتی میمیرند سالهای سال نور خود را برای زمینیان دارند و حال ستاره ای به آن شگفتی که کوه نور به آن روشن شد چگونه ممکن است خاموش شود ؟ نه... محمد در ذهن من و تو همان ستاره ی جاودانه است، نوری ابدی.....
مبعث خاتم الانبیا محمد مصطفی(ص) نور جاودانه مبارک باد
نفرین عشق:
نمی گذرم ز تو ای الهه مرگ من
به تو٬به عشق تو و بر نگاه تو نفرین!
بر آن نگاه پر از شهوت و لب تشنه
به حرفهای پر از رنگ و بوی تو نفرین!

نمی گذرم ز همه ظلم ها که بر من شد
تو گفتی از گل و خاری به دل فرو کردی
خدا خدا خدا را! به عدل او سوگند
که بر دل بی ریای من ستم روا کردی

نمی گذرم ز شب و روزهای پاکی که
به گرمی بغل پر گناه تو سر شد
مرا به نام عشق در بغل نهان کردی
دریغ!این هوسی بود در عطش گم شد!

تو ای من ساده! چه زود دل دادی
به حرف های پر از رنگ مرد کودکی ات
ندیدی این همه دوز و کلک به رفتارش
فریب خوردی دل من به جرم سادگی ات
چه زود باور من شد که او یک مجنون است
هزار مرتبه به مکر و ریای تو لعنت!
به حرفهای قشنگت٬امید تو خالی
به لرزش تن تو از سر هوس لعنت!
هنوز روز و شب من به یاد آن بی شرم
چه سخت می گذرد ای خدا نجاتم ده
مرا ز یاد قصد و خیال هرزه او
از این حقیقت تلخ دلم رهایم ده
به نام عاشق و مستی دلم ز کف دادم
تمام هستی من شد یک عشق پر نفرت!
دریغ!در نگه مرد داستان من
نبود قصه به جز یک نگاه پر شهوت!
هزار بار به گوشم تو از وفا خواندی
ندیدم از تو به جز جور و جفا٬تو را نفرین!
تو عهد یاری و مردی به قلب من بستی
به سادگی من و بر دورویی ات نفرین!
"مسبب"
و ذهنمان مملو از شک وتردید است
هنگامیکه بدنبال راه حلی می گردیم اما هیچ راهی به نظر مان نمی رسد
همچنان سعی در از بین بردن نگرانی و تشویش خود داریم امابا وجود همه تلاشها هیچ راه چاره ای به نظرمان نمی رسد...
در نهایت خسته و نا امید نگران و افسرده
بدون اینکه پاسخی برای مشکلمان یافته باشیم و در حالیکه هیچ مکان دیگری نظرمان نمی رسد تا به آنجا پناه بریم
با زانوانی لرزان و ناتوان زانو می زنیم تا برای لحظه ای نیایش کنیم
با خدای خود راز و نیاز کنیم و اطمینان داریم که در پس این کار راه حلی خواهیم یافت.
اگر پروردگار سریع و در همان لحظهپاسخمان را ندهدبی شک با خود خواهیم گفت:{او که صدایمان را نمی شنود پس چرا باید به خود زحمت دهیم و دعا کنیم؟}
اما باید بدانیم که خداوند مضطربی را که به اندازه کافی صبور نیست یاری نخواهد داد.
ما باید به وعده الهی ایمان داشته باشیم وعده ای که نه خیلی زود و نه خیلی دیر است
خداوند چه سریعا به ما پاسخ دهد وچه در بر آورده کردن خواستهایمان اندکی تامل کند
وظیفه ما حفظ ایمان به او و حس حضور او در قلبمان خواهد بود...
پس صبور باش
تنها به او اعتماد کن و بدان
اگر با عشق و ایمان چیزی از او طلب کنی
بی شک به خواسته ات خواهی رسید.
هلن رایس
ارزش دوستی را درک نمی کنی!
این روز هادیگر تکرار نمی شود...
زندگی کن فقط برای دوستی فقط برای عشق و ...
سعی کن دوستانت زیاد باشند
سعی کن ناراحتشان نکنی
دل دوستانت آینه ای بیش نیست...
نشکنش...
فقط بهش بگو:
دوستت دارم
این شعر را از دونا لوین نوشتم تا به همه یاد آوری کنم دوستای آدم بهترین افراد دنیا هستند و دوستی بهترین چیز ممکن است...
نمی خوام اولین پستم درباره ی مرگ باشه اما...
یه چند روزیه تو کف یه چیزیم یکی بیاد منو از تو کف در بیاره
می گن غرق شدن خیلی سخته من در یک کتاب خوندم اروپایی ها اعتقاد دارن هر کس تو آب غرق بشه روحش نمی تونه راهشو پیدا کنه و در دنیا سرگردون می مونه و عذاب می کشه!
سمانه می گه هر کس غرق بشه عذاب قبر نداره!چون انقدر دردناک است که برابری می کند با عذاب قبر.
اما من می گم غرق شدن هر چه قدر هم بد باشه یه چند ساعت بیشتر نیست اما عذاب قبر یه عمر است!
شما چه نظری دارید؟اگر در اشتباهم من را از اشتباه در بیارید و گر نه آرزو کنم غرق شوم ![]()