تبليغاتX
دریای بی کران
شنبه بیست و نهم تیر 1387
انشای یک دانش آموز تنبل
این یک آپه فوق العاده کوتاهه ولی جالبه:

چند وقت پیش عموم بهم گفت که یکی از هم کلاسی هاش تو دوره ی راهنمایی روزی که قرار بوده یک روز تعطیل را توصیف کند  در دفتر خود نوشته:

روزی مادرم من را از خواب بیدار کرد و گفت:حسن! برو نان بخر و من گفتم نمی روم و دوباره خوابیدم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:9  توسط ساحل | 
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
تبریک

من از جانب خودم و آقای جزیره به صدف خانوم تبریک می گم و امیدوارم که در تمامی مراحل زندگی موفق باشی و با داستان های زیبای خودت همه رو خوشحال کنی!

می خوام یه شعری رو بهت تقدیم کنم از خانم سوزان پولیس شوتز (فکر کنم خواهرت بشناستش!) :

دوست من برایت آرزو می کنم

داشته باشی

کسانی را که دوستت بدارند

و ببینند تو را آن گونه که من می بینم:

آسمان آبی در روزهای آفتابی

هیجان آفرین

رافع هر مشکل

آگاه در تصمیم گیری

قدرتمند در ارزش ها

خنده روی و شوخ طبع

هدف جو

پر نشاط در انجام هر کاری

دوست من برایت آرزو  می کنم

داشته باشی

تجربیات زیبا

هر روز که فرا می رسد

وقتی دنبال می کنی

رویاهایت

                                                                          سوزان پولیس شوتز

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:9  توسط ساحل | 
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
نویسنده جدید
                                            اطلاعیه صدف

صدف برای تشکیل مروارید زمان لازم دارد...

سلام من صدفم اومدم معذرت خواهی با اجازه:

روزای زیادی ازآن روزگذشته که ساحل به من پیشنهاد داد تا منم بیام تو این وبلاگ و همکاری کنم منم که منتظر چنین فرصتی بودم پذیرفتم تا بتونم حرف دلم رو بزنم...

دبیر ادبیاتمان می گفت صدف تو استعداد خوبی برای نوشتن داری به شرطی که شیطونی نکنی و بنویسی او خیلی اصرار می کرد نوشته هامو برایش ببرم تا بخونه و نظر بده{فکرنکنید عاشق چشم و ابروم بودها نه بابا این خبرا نبود!}   اما هروقت انشا داشتیم اول منو صدامی زد تا انشا بخونم.اصلا بگذریم خواستم بگم تاخیرم شاید دلیل به تنبلی من بوده همین.

حالا هم این وبلاگ را پیدا کردم تا دست نوشته هامو اینجا قرار بدم هر چی باشه اینجا وبلاگ من وبلاگ خودمه یعنی تقریبا ۳۳ درصد اینجا مال منه!

اینجا از هرچی دلم بخواد مینویسم چه قشنگ باشه چه چرت و پرت!

اینا همه رو گفتم تا فکر نکنید اسم صدف فقط برای قشنگی تو اینجاست. خب میدونید من که صدفم نوشته هامم مرواریدن بالاخره صدف برای تولید مروارید زمان لازم داره...

البته ناگفته نماند که مشکلات دیگه هم داشتم که اینجا جای گفتنش نیست...اما حالا اومدم تا جبران کنم...بسم الله...

امیدوارم عذر خواهی منو بپذیرید.                                "صدف"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 18:18  توسط | 
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
امید تازه

هرگز ما را آن ادراک نیست که دریابیم

همه نومیدی های جهان هستی را

اما هر نومیدی فرصتی است

تا خود را نزدیک تر سازیم

توان خویشتن را دریابیم و در می یابیم که می توانیم سامان بخشیم

حتی آنگاه که رویاهایمان در هم می شکند

می توانید ببینید که وقتی رویایی پایان می گسرد

و تا زمانی که می توانید رویا داشته باشید

در زندگی جایی برای خود بیابید

هدف هایی تازه وضع کنید و بنیاد های تازه تر

و استوار تر بنا نهید با

آرزو های بهتر از آنچه زندگی عرضه می دارد

 

با هر نومیدی می توانید

بهتر خود را باز شناسید

و با روشنی بیشتری ببینید

چگونه انسان قدرتمندی

می شوید

 

                                                                                       شارون دیویس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:4  توسط ساحل | 
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
مولود کعبه
 

دیوار کعبه، آغوش گشاده و مثل پیک گشوده در آسمان، در انتظار طلوع کهکشانی از خوبی، منظومه ای از پاکی و مجموعه ای از روشنی و زیبایی است.
دیوار کعبه لبخند می‏زند و به شوق نخستین تبسمی که در خلوت خود از رخسار کودک تراوش می کند، می‏خندد. عشق می‏ورزد و یک دامن بهار، در کعبه شکوفا می‏شود.
فرشتگان احرام می‏پوشند و به طواف در می‏آیند. آری کعبه مادر می‏شود و در دامان مهر خود، علی (ع) را به گیتی هدیه می‏کند.

ملود کعبهمیلاد امام علی(ع) به تمام شیعیان جهان و دوستداران آن حضرت تبریک میگم!!!.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:26  توسط ساحل | 
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
چند داستان کوتاه
 

اینم داستان ها

زيبا ترين قلب
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي‌كرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد، اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود.
اما آنها به درستي به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيار‌هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي‌نگريستند. و با خود فكر مي‌كردند اين پير مرد چطور ادعا مي‌كند كه قلب زيبا تري دارد.
مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي مي‌كني... قلبت را با قلب من مقاسيه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر مي‌رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي‌كنم. مي‌داني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكه‌ها مثل هم نبوده اند، گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي‌ها از قلبم را به كساني بخشيده ام.
اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيار‌هاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا مي‌بيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير بود، به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد.
پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي‌خود را جاي زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

برای خوندن چند داستان کوتاه دیگه به ادامه مطلب برید.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:51  توسط | 
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

نمی دونم اون اتفاق وحشتناک چه طوری افتاد فقط می دانم که نمی خواستم نه نمی خواستم.....

واقعا از دست خودم عصبانی بودم چرا باید دست به اون کار وحشتناک می زدم ؟ چرا باید اجازه می دادم که اونا منو وادار به خوردن اون آشغال کنن .....

من پشیمانم. می خواهم گناهانم بخشوده شود و پدر و مادرم برگردند. دوستانم را نمی خواهم یا بهتره بگم دشمنانم را نمی خواهم چرا که من دوستی ندارم. دشمنانی که خود را دوست جا می زنند از هر چیزی بدترند. آنها پدر و مادرم را از دستم خارج کردند و من را تنها گذاشتند. پدر و مادری مهربان که آرزو داشتند موفقیت تنها پسرشان را ببینند حالا به دست همان تک پسر نابود شدند.

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:16  توسط ساحل | 
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
آماندا پیرس

می دانم بر آنی که

سامانش بخشی....

می دانم که زمانگیر

و توان کاه است

شاید که نومید شوی

و در مواقعی احساس کنی

بهتر است رهایش سازی

گاه ممکن است بیندیشی

آیا ارزشش را دارد

اما به تو

اطمینان دارم

و می دانم که از عهده بر بر می آیی

اگر همت کنی

                                                                                                      آماندا پیرس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:41  توسط ساحل | 
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
شل سیلور استاین

شلدون آلن سیلوراستاین، شاعر، نویسنده،  کاریکاتوریست، آهنگساز و خواننده ی امریکایی در 25 سپتامبر 1930 در شیکاگو به دنیا آمد و در دهم ماه می سال 1999، بر اثر حمله ی قلبی، در اتاق خوابش در گذشت.

او یک دختر و یک پسر داشت: دخترششوشانا در یازده سالگی از دنیا رفت. شوشانا در زبان عبری یعنی گل رز. سیلور استاین کتاب نوری در اتاقک زیر شیروانی را به او تقدیم کرده است.

پسرش ماتیو که به هنگام فوت پدر 12 سال داشت، وارث 20 میلیون دلار دارایی پدرش شد.

شل، پس از فراغت از تحصیل در دبیرستان روزولت، وارد دانشگاه ناوی پایر شد و به تحصیل در رشته هنر پرداخت. ولی پس از یک سال از آن دانشگاه اخراج شد. بعد به دانشگاه شیکاگو رفت و در رشته ی هنر های زیبا تحصیل کرد و پس از آن برای تحصیل در رشته زبان انگلیسی در دانشگاه روزولت نام نویسی کرد. پس از سه سال به اجبار به سربازی رفت و دیگر به روزولت بازنگشت. می گفت، از اینکه به دانشگاه رفته پشیمان است: « می توانستم دنیا را ببینم، ولی وقتم را در دانشگاه روزولت تلف کردم.»

شل سیلور استاین در سپتامبر 1953 در لباس سربازی به ارتش امریکا ملحق شد. او را نخست به ژاپن و سپس به کره منتقل کردند. در دوران سربازی، به شعر و کاریکاتور روی آورد.سرباز وظیفه شناسی نبود و اغلب با افسران مافوقش درگیر می شد.

 

مهمترین کتاب های سیلور استاین که به فارسی نیز ترجمه شده اند، عبارتند از:

لافکادیو( شیری که جواب گلوله را با گلوله داد)، درخت بخشنده، جایی که پیاده رو تمام می شود، نوری در اتاقک زیر شیروانی، بالا افتادن، یک زرافه و نصفی، در جستجوی قطعه ی گمشده، آشنایی قطعه گمشده با دایره ی بزرگ، کتاب الفبای عمو شلبی، راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی، باغ وحش عمو شلبی، و کسی یک کرگردن ارزون نمی خواد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:1  توسط ساحل | 
دوشنبه هفدهم تیر 1387
چند داستان کوتاه کوتاه
دو دانشمند
در شهر قدیمی اندیشه ها دو دانشمند زندگی می کردند که دانش یکدیگر را ناچیزمی دانستند .اولی کافر بود و دیگری مومن .
یک بار آن دو در میدان شهر گرد هم آمدند تا در برابر پیروانشان دربارهی وجود خدامجادله کنند و پس از چند ساعت بحث و گفتگو هر یک به راه خود رفته و مجلس راترک کردند.
در همان شب، دانشمند کافربه سوی معبد رفت و در برابر قربانگاه دو زانو نشستو برای اشتباهات گذشته ی خود از خدا طلب مغفرت کرد و مومن شد .
و در همان ساعت،دانشمند با ایمان کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد وآنها را سوزاند و از دین رویگردان شد و کافر گشت!

" جبران خلیل جبران "
    برای خوندن چند داستان کوتاه دیگه به ادامه ی مطلب برید.

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 16:8  توسط | 
دوشنبه دهم تیر 1387
رویاهایی که همیشه رویا می مانند

چه طور می توانستم باور کنم تمام عمرم را وقف تماشای چهره اش کرده بودم و حالا دیگر....

روزی را که برای اولین بار دیدمش هیچ وقت فراموش نمی کنم او کتی چرم و شلواری جین پوشیده است. در نگاه اول اگر گوشواره هایش را نمی دیدم بدون شک او را پسری شیطون تصور می کرد ولی او با وجود لباس های پسرانه اش صدایی نازک، گوشواره های الماس و گردنبندی با حرف اول اسمش "s" بر گردن داشت که نشان می داد او یک دختر است. موهایش کوتاه بود و برقی شیطانی در نگاهش دیده می شد. گاهی فکر می کنم او در دنیا هیچ همتایی ندارد.........

 

بقیه داستان در ادامه مطلب.

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:48  توسط ساحل | 
یکشنبه نهم تیر 1387
چند داستان کوتاه

بازگشت کودکی

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "

 شل سیلور استاین

برای خوندن چند داستان مینی مالیستی زیبای دیگه به ادامه ی مطلب برید!!!


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:58  توسط | 
جمعه هفتم تیر 1387
محبت

نام کتاب:  محبت cuore

نام نویسنده: ادموندو د آمیچیس   edmondo de amicis

مترجم: بهمن فرزانه

ناشر: نشر آفرینگان

قیمت:2500 تومان

بچه های یک مرسه با همه ی مهربانی ها تلاش ها و شیطنت هایشان گرد آمده اند تا ثابت کنند انها هم درست مثل آدم بزرگ ها نقش مهمی در زندگی دارند.

این کتاب حاصل تلاش یک نویسنده ی ایتالیایی است که کتاب را پر از احساست می کند. فداکاری های شاگردان مدرسه با وجود شیطنت هایشن داستان را زیباتر کرده است. یکی از نکات جالب این کتاب داستان های ماهانه ای است که پایان هر ماهی که از سال تحصیلی می گذرد نوشته شده است.

محبت حسی است که منطق نیز از آن سر در نیاورده است.               پاسکال

 

برای دیدن عکس های مربوط به نویسنده و جلد نسخه ی اصلی این کتاب به ادامه مطلب بروید.....

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:47  توسط ساحل | 
پنجشنبه ششم تیر 1387
آن ها خوابند
سالها مثل باد می گذشت و پیرمرد روز به روز پیرتر و از کار افتاده تر می شد و پسرک بیچاره تنهاتر و ضعیف تر. حالا دیگر مارکو مجبور بود به کار برود. او بعد از مدرسه هیزم جمع می کرد و می فروخت تا شاید بتواند خرج دوا و دکتر پدر بزرگ پیرش را در آورد. هر بار که پسرک پولی را کف دستان چروک پدربزرگ می گذاشت پیرمرد دستان کوچک ولی پرکار او را بوسه می زد و اشک می ریخت چرا که تا آن زمان آنقدر ناتوان نشده بود که نوه ی کوچکش را برای کار بفرستد. ولی مارکو شکایتی نداشت و همچنان قاشق سوپ را در دهان پدربزرگ پیرش می گذاشت.

 

اگر در داستان مشکلی بود خوشحال می شوم که از آن مطلع شوم....


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:14  توسط ساحل | 
چهارشنبه پنجم تیر 1387
داستان کوتاه

هوا سرد بود برف آرام آرام ميباريد دخترک داد ميزد گل بدم گل ..... خانم گل .....
اقا گل بدم؟
دخترکي که همراه مادرش بود گفت : ماماني واسم يک گل ميخري؟؟؟؟؟؟؟
و مادرش با مهرباني جواب داد:
نه عزيزم بريم جلوتر برات کتاب داستان دختر کبريت
فروش را ميگيرم ......


خب یک داستان کوتاه دیگه

 

سقف را نگاه میکنم.کم کم هیچ چیز حس نمیکنم.قرص ها اثر کرده اند.ناگهان تلفن زنگ میخورد.نمیتوانم جواب دهم.کسی پیغام میگذارد.نمیتوانم تشخیص دهم کیست.فقط میشنوم که میگوید.کارا درست شد.چکتم پاس شد.با زنتم صحبت کردم.امشب با دخترت برمیگردن.ولی دیگه باش جروبحث نکن.راستی به رییس شرکت جریانو گفتم گفت از فردا برگرد سره کار.حالا برو جشن بگیر.خداحافظ.لبخند تلخی میزنم.خودم را لعنت میکنم ولی راه برگشتی نیست و دیگر هیچ....


هنگامی که خروشجف رهبر شوروی با تقبیح جنایت های استالین جهان را شگفت زده کرد.
هنگام سخنرانی اش،یک نفر از میان جمعیت فریاد براورد:
رفیق خروشجف،وقتی بی گناهان را قتل عام می کردند، شما کجا بودید؟
خروشجف گفت:
هر کسی این را گفت،از جا برخیزد.
اما هیچ کس از جایش تکان نخورد.
خروشجف ادامه داد:خودتان به خودتان جواب دادید.در ان زمان من همان
جایی بودم که الان شما هستید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 18:9  توسط | 
چهارشنبه پنجم تیر 1387
پل شکسته

پل شکسته اثر فیلیپ پولمن!!!

مترجم:فرزاد فربد

نشر :پنجره

جینی دخترک ۱۶ ساله و با استعداد در عرصه هنر و نقاشی است و آرزو دارد مثل مادر از دست رفته اش بدل به هنرمندی بزرگ شود.او از زندگی با پدرش در خانهکوچک ساحلی شان اذت می برد.اما دنیای ساده و زیبای او ناگهان با افشای افشای رازی که پدر سال ها از او پنهان کرده،از هم می پاشد.

آیا آنچه او از گذشته اش می داند دروغی بیش نیست؟

به راستی جینی کیست؟

و بالا تر از همه حقیقت چیست؟

اگه می خواید جواب رو بدونید برید کتاب رو بخونید ولذت ببرید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 18:6  توسط | 
چهارشنبه پنجم تیر 1387
دار

سلام

 افتتاحی وبلاگ رو به خودم خودش خودشون و...... تبریک میگم

امیدوارم از وبلاگ خوشتون بیاد این اولین آپ من و وبلاگه!!!!

من محمد یا همون جزیره ام. براتون 4شنبه ها می آپم .امیدوارم خشتون بیاد.

 اینم اولین داستانم ( توی ادامه مطلب)

 توی داستان یک ایراد ادبی وجود داره اون چیه؟(تو نظرات بگید)

البته ایراد خیلی داره ولی این اساسی!!!!!!!


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:30  توسط | 
چهارشنبه پنجم تیر 1387
گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم:

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید

خدا خندید: وقت من بی نهایت است…!

 _ در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد:.......................


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:19  توسط ساحل | 

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646