چند وقت پیش عموم بهم گفت که یکی از هم کلاسی هاش تو دوره ی راهنمایی روزی که قرار بوده یک روز تعطیل را توصیف کند در دفتر خود نوشته:
روزی مادرم من را از خواب بیدار کرد و گفت:حسن! برو نان بخر و من گفتم نمی روم و دوباره خوابیدم!
من از جانب خودم و آقای جزیره به صدف خانوم تبریک می گم و امیدوارم که در تمامی مراحل زندگی موفق باشی و با داستان های زیبای خودت همه رو خوشحال کنی!
می خوام یه شعری رو بهت تقدیم کنم از خانم سوزان پولیس شوتز (فکر کنم خواهرت بشناستش!) :
دوست من برایت آرزو می کنم
داشته باشی
کسانی را که دوستت بدارند
و ببینند تو را آن گونه که من می بینم:
آسمان آبی در روزهای آفتابی
هیجان آفرین
رافع هر مشکل
آگاه در تصمیم گیری
قدرتمند در ارزش ها
خنده روی و شوخ طبع
هدف جو
پر نشاط در انجام هر کاری
دوست من برایت آرزو می کنم
داشته باشی
تجربیات زیبا
هر روز که فرا می رسد
وقتی دنبال می کنی
رویاهایت
سوزان پولیس شوتز
صدف برای تشکیل مروارید زمان لازم دارد...
سلام من صدفم اومدم معذرت خواهی با اجازه:
روزای زیادی ازآن روزگذشته که ساحل به من پیشنهاد داد تا منم بیام تو این وبلاگ و همکاری کنم منم که منتظر چنین فرصتی بودم پذیرفتم تا بتونم حرف دلم رو بزنم...
دبیر ادبیاتمان می گفت صدف تو استعداد خوبی برای نوشتن داری به شرطی که شیطونی نکنی و بنویسی او خیلی اصرار می کرد نوشته هامو برایش ببرم تا بخونه و نظر بده{فکرنکنید عاشق چشم و ابروم بودها نه بابا این خبرا نبود!} اما هروقت انشا داشتیم اول منو صدامی زد تا انشا بخونم.اصلا بگذریم خواستم بگم تاخیرم شاید دلیل به تنبلی من بوده همین.
حالا هم این وبلاگ را پیدا کردم تا دست نوشته هامو اینجا قرار بدم هر چی باشه اینجا وبلاگ من وبلاگ خودمه یعنی تقریبا ۳۳ درصد اینجا مال منه!
اینجا از هرچی دلم بخواد مینویسم چه قشنگ باشه چه چرت و پرت!
اینا همه رو گفتم تا فکر نکنید اسم صدف فقط برای قشنگی تو اینجاست. خب میدونید من که صدفم نوشته هامم مرواریدن بالاخره صدف برای تولید مروارید زمان لازم داره...
البته ناگفته نماند که مشکلات دیگه هم داشتم که اینجا جای گفتنش نیست...اما حالا اومدم تا جبران کنم...بسم الله...
امیدوارم عذر خواهی منو بپذیرید. "صدف"
هرگز ما را آن ادراک نیست که دریابیم
همه نومیدی های جهان هستی را
اما هر نومیدی فرصتی است
تا خود را نزدیک تر سازیم
توان خویشتن را دریابیم و در می یابیم که می توانیم سامان بخشیم
حتی آنگاه که رویاهایمان در هم می شکند
می توانید ببینید که وقتی رویایی پایان می گسرد
و تا زمانی که می توانید رویا داشته باشید
در زندگی جایی برای خود بیابید
هدف هایی تازه وضع کنید و بنیاد های تازه تر
و استوار تر بنا نهید با
آرزو های بهتر از آنچه زندگی عرضه می دارد
با هر نومیدی می توانید
بهتر خود را باز شناسید
و با روشنی بیشتری ببینید
چگونه انسان قدرتمندی
می شوید
شارون دیویس
دیوار کعبه، آغوش گشاده و مثل پیک گشوده در آسمان، در انتظار طلوع کهکشانی از خوبی، منظومه ای از پاکی و مجموعه ای از روشنی و زیبایی است.
دیوار کعبه لبخند میزند و به شوق نخستین تبسمی که در خلوت خود از رخسار کودک تراوش می کند، میخندد. عشق میورزد و یک دامن بهار، در کعبه شکوفا میشود.
فرشتگان احرام میپوشند و به طواف در میآیند. آری کعبه مادر میشود و در دامان مهر خود، علی (ع) را به گیتی هدیه میکند.

![]()
میلاد امام علی(ع) به تمام شیعیان جهان و دوستداران آن حضرت تبریک میگم!!!.![]()
![]()
اینم داستان ها
زيبا ترين قلب
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميكرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام ميتپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود.
اما آنها به درستي به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشههايي دندانه دندانه در قلب او ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مينگريستند. و با خود فكر ميكردند اين پير مرد چطور ادعا ميكند كه قلب زيبا تري دارد.
مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي ميكني... قلبت را با قلب من مقاسيه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر ميرسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نميكنم. ميداني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكهها مثل هم نبوده اند، گوشههايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضيها از قلبم را به كساني بخشيده ام.
اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا ميبيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونههايش سرازير بود، به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد.
پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخميخود را جاي زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.
برای خوندن چند داستان کوتاه دیگه به ادامه مطلب برید.
نمی دونم اون اتفاق وحشتناک چه طوری افتاد فقط می دانم که نمی خواستم نه نمی خواستم.....
واقعا از دست خودم عصبانی بودم چرا باید دست به اون کار وحشتناک می زدم ؟ چرا باید اجازه می دادم که اونا منو وادار به خوردن اون آشغال کنن .....
می دانم بر آنی که
سامانش بخشی....
می دانم که زمانگیر
و توان کاه است
شاید که نومید شوی
و در مواقعی احساس کنی
بهتر است رهایش سازی
گاه ممکن است بیندیشی
آیا ارزشش را دارد
اما به تو
اطمینان دارم
و می دانم که از عهده بر بر می آیی
اگر همت کنی
آماندا پیرس

شلدون آلن سیلوراستاین، شاعر، نویسنده، کاریکاتوریست، آهنگساز و خواننده ی امریکایی در 25 سپتامبر 1930 در شیکاگو به دنیا آمد و در دهم ماه می سال 1999، بر اثر حمله ی قلبی، در اتاق خوابش در گذشت.
او یک دختر و یک پسر داشت: دخترششوشانا در یازده سالگی از دنیا رفت. شوشانا در زبان عبری یعنی گل رز. سیلور استاین کتاب نوری در اتاقک زیر شیروانی را به او تقدیم کرده است.
پسرش ماتیو که به هنگام فوت پدر 12 سال داشت، وارث 20 میلیون دلار دارایی پدرش شد.
شل، پس از فراغت از تحصیل در دبیرستان روزولت، وارد دانشگاه ناوی پایر شد و به تحصیل در رشته هنر پرداخت. ولی پس از یک سال از آن دانشگاه اخراج شد. بعد به دانشگاه شیکاگو رفت و در رشته ی هنر های زیبا تحصیل کرد و پس از آن برای تحصیل در رشته زبان انگلیسی در دانشگاه روزولت نام نویسی کرد. پس از سه سال به اجبار به سربازی رفت و دیگر به روزولت بازنگشت. می گفت، از اینکه به دانشگاه رفته پشیمان است: « می توانستم دنیا را ببینم، ولی وقتم را در دانشگاه روزولت تلف کردم.»
شل سیلور استاین در سپتامبر 1953 در لباس سربازی به ارتش امریکا ملحق شد. او را نخست به ژاپن و سپس به کره منتقل کردند. در دوران سربازی، به شعر و کاریکاتور روی آورد.سرباز وظیفه شناسی نبود و اغلب با افسران مافوقش درگیر می شد.
مهمترین کتاب های سیلور استاین که به فارسی نیز ترجمه شده اند، عبارتند از:
لافکادیو( شیری که جواب گلوله را با گلوله داد)، درخت بخشنده، جایی که پیاده رو تمام می شود، نوری در اتاقک زیر شیروانی، بالا افتادن، یک زرافه و نصفی، در جستجوی قطعه ی گمشده، آشنایی قطعه گمشده با دایره ی بزرگ، کتاب الفبای عمو شلبی، راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی، باغ وحش عمو شلبی، و کسی یک کرگردن ارزون نمی خواد؟
چه طور می توانستم باور کنم تمام عمرم را وقف تماشای چهره اش کرده بودم و حالا دیگر....
روزی را که برای اولین بار دیدمش هیچ وقت فراموش نمی کنم او کتی چرم و شلواری جین پوشیده است. در نگاه اول اگر گوشواره هایش را نمی دیدم بدون شک او را پسری شیطون تصور می کرد ولی او با وجود لباس های پسرانه اش صدایی نازک، گوشواره های الماس و گردنبندی با حرف اول اسمش "s" بر گردن داشت که نشان می داد او یک دختر است. موهایش کوتاه بود و برقی شیطانی در نگاهش دیده می شد. گاهی فکر می کنم او در دنیا هیچ همتایی ندارد.........
بقیه داستان در ادامه مطلب.
بازگشت کودکی
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "
اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "
شل سیلور استاین
برای خوندن چند داستان مینی مالیستی زیبای دیگه به ادامه ی مطلب برید!!!
نام کتاب: محبت cuore
نام نویسنده: ادموندو د آمیچیس edmondo de amicis
مترجم: بهمن فرزانه
ناشر: نشر آفرینگان
قیمت:2500 تومان
بچه های یک مرسه با همه ی مهربانی ها تلاش ها و شیطنت هایشان گرد آمده اند تا ثابت کنند انها هم درست مثل آدم بزرگ ها نقش مهمی در زندگی دارند.
این کتاب حاصل تلاش یک نویسنده ی ایتالیایی است که کتاب را پر از احساست می کند. فداکاری های شاگردان مدرسه با وجود شیطنت هایشن داستان را زیباتر کرده است. یکی از نکات جالب این کتاب داستان های ماهانه ای است که پایان هر ماهی که از سال تحصیلی می گذرد نوشته شده است.
محبت حسی است که منطق نیز از آن سر در نیاورده است. پاسکال
برای دیدن عکس های مربوط به نویسنده و جلد نسخه ی اصلی این کتاب به ادامه مطلب بروید.....
اگر در داستان مشکلی بود خوشحال می شوم که از آن مطلع شوم....
هوا سرد بود برف آرام آرام ميباريد دخترک داد ميزد گل بدم گل ..... خانم گل .....
اقا گل بدم؟
دخترکي که همراه مادرش بود گفت : ماماني واسم يک گل ميخري؟؟؟؟؟؟؟
و مادرش با مهرباني جواب داد:
نه عزيزم بريم جلوتر برات کتاب داستان دختر کبريت
فروش را ميگيرم ......
خب یک داستان کوتاه دیگه
سقف را نگاه میکنم.کم کم هیچ چیز حس نمیکنم.قرص ها اثر کرده اند.ناگهان تلفن زنگ میخورد.نمیتوانم جواب دهم.کسی پیغام میگذارد.نمیتوانم تشخیص دهم کیست.فقط میشنوم که میگوید.کارا درست شد.چکتم پاس شد.با زنتم صحبت کردم.امشب با دخترت برمیگردن.ولی دیگه باش جروبحث نکن.راستی به رییس شرکت جریانو گفتم گفت از فردا برگرد سره کار.حالا برو جشن بگیر.خداحافظ.لبخند تلخی میزنم.خودم را لعنت میکنم ولی راه برگشتی نیست و دیگر هیچ....
پل شکسته اثر فیلیپ پولمن!!!
مترجم:فرزاد فربد
نشر :پنجره
جینی دخترک ۱۶ ساله و با استعداد در عرصه هنر و نقاشی است و آرزو دارد مثل مادر از دست رفته اش بدل به هنرمندی بزرگ شود.او از زندگی با پدرش در خانهکوچک ساحلی شان اذت می برد.اما دنیای ساده و زیبای او ناگهان با افشای افشای رازی که پدر سال ها از او پنهان کرده،از هم می پاشد.
آیا آنچه او از گذشته اش می داند دروغی بیش نیست؟
به راستی جینی کیست؟
و بالا تر از همه حقیقت چیست؟
اگه می خواید جواب رو بدونید برید کتاب رو بخونید ولذت ببرید.
سلام
افتتاحی وبلاگ رو به خودم خودش خودشون و...... تبریک میگم
امیدوارم از وبلاگ خوشتون بیاد این اولین آپ من و وبلاگه!!!!
من محمد یا همون جزیره ام.
توی داستان یک ایراد ادبی وجود داره اون چیه؟(تو نظرات بگید)
البته ایراد خیلی داره ولی این اساسی!!!!!!!
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم:
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید
خدا خندید: وقت من بی نهایت است…!
_ در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد:.......................