مولانا
مرمرهستم !14 ساله!امیدوارم بتونم عضو فعالی باشم و اولین متنم رو با اجازه ی دوستان عزیز و با تشکر از ساحل خانم شروع می کنم!
این متن از خانم عرفان نظر آهاری ،،متولد 1353در تهران است که تا حالا جایزه ی کتاب سال حکومت اسلامی ایران،جایزه ی ادبی پروین اعتصامی ،جایزه ی جشنواره ی آموزشی رشدو.. رو به خودش اختصاص داده!
از آثار ایشون در کتب:«نامه های خط خطی-لیلی،نام تمام دختران زمین است-پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد-در سینه ات نهنگی می تپد-جوانمرد،نام دیگر تو -من هشتمین آن هفت نفرم »می توان اشاره کرد.امیدوارم خوشتون بیاد!!
یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را
می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو
او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست. و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و
دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر
تک تک همه ی ریگها را. لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست
نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه!
با تشکر
همونطور که مهدی عرض کرد قراره که با شروع تابستون (که شده!!) ما فعالتر بشیم!
ما فرض رو بر این میگیریم که تابستون شروع نشده و این ده روز مال بهار بوده (اینو گفتم که دیگه دوستان نخوان به خودشون زحمت بدن و ما رو ببخشن!!)
و تولد وبلاگ رو که همون شروع دوباره هست هم از امروز در نظر میگیریم (یعنی ما ۵ روز عقبیم!!!)
اگه بالا سمت چپ رو نگاه کنید متوجه میشید که یه نویسنده به نام مرمر هم به وبلاگمون اضافه شده. دلیل اضافه شدن مرمر این نبوده که بقیه ی نویسنده ها فعال نبودن یا هر چیز دیگه و صرفا به این دلیل بوده که ایشون زحمات فراوانی برای این وبلاگ کشیدن و تصمیم گرفتیم که ایشون وارد دریای بی کران بشن!
در آخر یه شعر از فریدون مشیری که خودم خیلی دوسش دارم به نام مرثیه های غروب که به یاد مهدی اخوان ثالث سروده شده:
|
| |
|
مرثیه های غروب:
افق ميگفت: - « آن افسانهگو -«آن افسانه گوي شهر سنگستان، به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارتگو» سفر كردهست شفق ميگفت: «من ميديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ، ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كردهست.»
سپيدار كهن پرسيد: - «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟» صنوبر گفت: - «توفاني گرانتر زانچه او ميخواست، پيرامون او برخاست كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!» سپاه زاغها از دور پيدا شد سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكمفرما شد.
پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق، آرام و غمگين خواند: -«دريغ از آن سخن سالار كه جان فرسود، از بس گفت تنها درد دل با غار... !» توانم گفت او قرباني غمهاي مردم شد صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه، همچون ابر، رخسار افق را تيره ميكردند، كمكم محوشد، گم شد!
گل سرخ شفق پژمرد، گوهرهاي رنگين افق را تيرگيها برد صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد (چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست: -«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد كه اين دلمرده شهر مردمانش سنگ را زان خواب جاوديي برانگيزد.»
پس از آن، شب فرو افتاد و با شب پرده سنگين تاريكي، فراموشي پس از آن، روزها، شبها گذر كردند
سراسر بهت و خاموشي پس از آن، سالهاي خون دل نوشي
هنوز اما، شباهنگام شباهنگان گواهانند كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان بسان جويباري جاودان جاريست...
مگر همواره بهرامان ورجاوند، مينالند، سر درغار «كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!» |
سلام بر شما دوستان.
ابتدا از طرف خودم و دوستان از شما معذرت خواهی می کنم که دیر به دیر آپ میکنیم.
انشالا با آمدن تابستون ما نیز فعالتر خواهیم شد.
خوب برای این سری دو داستان کوتاه آماده کردم که امیدوارم خوشتان بیاید.
داستان شماره یک:ما چقدر فقير هستيم!
روزي يک مرد ثروتمند،پسر بچه يکوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد مردمي که در آنجا زندگي مي کنند،چقدر فقير هستند.آن دو يک شبانه روز در خانه ي محقر يک روستايي مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پايان سفر،مرد از پسرش پرسيد:((نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟))
پسر پاسخ داد::((عالي بود پدر!)) پدر پرسيد::((آيا به زندگي آنها توجه کردي؟))
پسر پاسخ داد:((بله پدر!)) و پدر پرسيد:((چه چيزي از اين سفر يادگرفتي؟))
پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:((فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آنها چهار تا.ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد.ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني دارم و آنها ستارگان را دارند.حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود،اما باغ آنها بي انتهاست!))
باشنيدن حرفهاي پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد :((متشکرم پدر،تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم!))
داستان شماره دو:بستني
پسر بچه اي وارد يک بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست.پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد:((يک بستني ميوه اي چند است؟))پيشخدمت پاسخ داد:((50 سنت)).پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسيد:((يک بستني ساده چند است؟))در همين حال،تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند.پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد:((35 سنت)).پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت :((لطفا يک بستني ساده.))پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز پس از خوردن بستني،پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت،از آنچه ديد،حيرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالي بستني،2 سکه ي 5 سنتي و 5 سکه ي 1 سنتي گذاشته شده بود-براي انعام پيشخدمت.
سلام به همه ي دوستان.اين هم يكي ديگه از نوشته هاي خودمه كه به شخصه دوستش دارم.اميدوارم شما هم خوشتون بياد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مثل
هر روز بساطم را در کناری پهن کرده ام.همه چیز در آن پیدا میشود.از شیر مرغ تا جان آدمیزاد!یک نفر جلو میاید. برای من او مثل یک انسان عادی نیست.حسی عجیب نسبت به او دارم.جلو و جلوتر مییاید به بساطم نگاهی میاندازد و یکی ازاجناس را بر میدارد که از بقیه ی اجناس در دسترس تر است اما نگاه کمتر کسی به آن می افتد.فقط با یک چیز میتوان آن جنس را خرید چیزی که هم بی ارزشترین است هم با ارزشترین.از نظر مادی ارزش آن صفر است اما روی ارزش معنوی اش نمیتوان قیمت گذاشت.محبت تنها ارزی است که میشود پرداخت تا آن جنسی که نو نیست را خرید.او هم خیلی راحت این معامله را انجام داد.فروشنده و خریدار از انجام این معامله خوشحال بودند.خریدار را زیر نظر داشتم ناگهان یک جا ایستاد.نظیر جنسی که از من خریده بود را دید،اما با این تفاوت که دست نخورده بود.خيلي راحت جنس مرا روی زمین انداخت و نوی آن را برداشت.دریافتم که کسی خریدار قلب شکسته ی من نیست!

موضوع انشا رو با بابایی درمیون گذاشتم. بابایی خیلی خوشحال شد و گفت: �واقعا لذت می برم كه یك معلم كلاس دوم دبستان چنین بحث مفیدی رو موضوع انشا كرده است!�.
بابایی گفت: �اینترنت یه جایی است كه میشه اونجا دوست پیدا كرد، زمان ما كه این ترنت و اون ترنت و از این جور چیزا نبود!�
بابایی پس از گفتن این جمله نگاهی به مامانی كرد و سرش رو تكون داد و گفت: �راستی خانم معلمتون آی دیش رو بهتون نداده؟!� با گفتن این جمله مامان چشم غره ای به بابایی كرد و بهم گفت كه برم پیشش تا برام انشا بگه!
مامانی گفت: �اینترنت خیلی خوبه، و میشه بحث های خاله زنك بازی رو اونجا به صورت مدرن انجام بدی!�
مامان گفت: �مثلا همین فیس بوك! همه ی زن های فامیل توش عضو هستند و خیلی سریع می تونیم آخرین اخبار و اطلاعات مهم رو در اختیار هم قرار بدیم.�
از مامانی پرسیدم مثلا چه اخباری، و مامانی گفت: �مثلا همین موضوع كه دختر شوكت خانم دماغش رو عمل كرد و یا داماد شمسی خانوم اینا عملی از كار در اومده!�
مامانی ادامه داد: �البته اینترنت معایب و مضراتی هم داره و یك نمونه اش اینه كه ساعات آنلاین بودن آدم با سوخته شدن غذاش رابطه ای مستقیم داره!�
به طرف اتاق داداشی رفتم تا از اون در مورد اینترنت بپرسم، نمی دونم چرا وقتی وارد اتاق شدم یهو كامپیوترش رو ریستار كرد و سرم داد كشید و گفت: �به تو یاد ندادند قبل از وارد شدن به اتاق در بزنی؟!�
از داداشی در مورد اینترنت پرسیدم و داداشی گفت: �اینترنت یعنی دریای علم، و اینترنت می تونه به عنوان یك ابزار كمك آموزشی مناسب عمل كنه!�
از داداشی خواستم یكی از مقاله های علمی اش رو كه جدیدا از اینترنت گرفته بهم نشون بده، نمی دونم چرا داداشی یهو هول شد و سرفه ای كرد و گفت: �می بینی كه سیستم هنگ كرده، بعدا بهت نشون میدم!�
به اتاق نازنین رفتم و از اون در مورد اینترنت پرسیدم، نازنین در حالی كه عكس های لباس های عروسی رو از روی لب تاپش بهم نشون می داد گفت: �ببین اینا رو تازه از اینترنت گرفتم، به نظرت كدوم یكی شون بهم میاد؟!�
از نازنین پرسیدم: �مگه قراره عروسی كنی؟!�
یهو نازنین توی چشماش اشك جمع شد و جیغی كشید و با خوشحالی گفت: �راستشو بگو! خبریه؟! واسم میخواد خواستگار بیاد؟!�
مامانی كه فكر كرده بود جیغ نازنین باز هم در اثر كشیده شدن موهایش است از همان آشپزخانه گفت: �خواهرت رو اذیت نكن! بشین انشات رو بنویس!�
بابابزرگ با یه زنبیل وارد خونه شد و از همون دم در به داداشی گفت: �یه سرچی بزن توی نت ببین قیمت گوجه فرنگی چنده؟! فكر كنم این اكبرآقا گرون فروش شده!�
داداشی هم بعد از چند دقیقه گفت كه قیمت این میوه در نقاط مختلف شهر متفاوت است!
بابابزرگ قبض آب و برق و گاز و تلفن و موبایل رو روی میز گذاشت و به مامانم گفت كه صف بانك شلوغ بوده و حوصله نداشته پول قبض ها رو پرداخت كنه، بابایی سرش رو خاروند و گفت: �كاش زودتر می گفتین حوصله ندارین تا من خودم پرداخت می كردم، امروز آخرین مهلت برای پرداخت قبض است.�
بابابزرگ گفت كه شنیده میشه از طریق اینترنت قبض ها رو پرداخت كرد، همه ی اهالی خونه این موضوع رو تایید كردند، اما همشون گفتند این كار رو بلد نیستند، در همین زمان مامان بزرگ كه با سر و صدای ما از خواب بیدار شده بود به طرف ما اومد و قبض ها رو برداشت و به سمت كامپیوتر داداشی رفت، بعد از چند دقیقه با لبخندی بر لب گفت: �همه ی قبض ها پرداخت شدند!�
خوب بعد از مدتها با یک داستان کوتاه آمدم.
داستانش قشنگه امیدوارم به دلتون بشینه.
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر --پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.
موفق باشید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانزدهمی! هفدهمی!.....بیست و یکمی!
بدون وقفه دشمنانم را میکشم! البته دشمنان من نیستند بلکه دشمنان دوستم هستند. دوستی که واقعآ دوستش دارم از ته دل!
باز هم می کشم بدون توجه به خراشها و زخمهای عمیق وسطحی بدنم.یک زخم روی بازویم اذیتم میکند اما تا چهره اش از خاطرم میگذرد توانی دوباره میگیرم،اما نمیدانم این نیرو از کجا می آید!
کشتن تمام شد! بالاخره تمام دشمنان را از بین بردم.سروری سراسر وجودم را فرا گرفته است،اما دوستم حالت غریبی دارد! نمیدانم برای چه اما بی تفاوتی عجیبی در انتهای نگاهش موج میزند.چاقویی که با کثیف شدن خودش باعث پاک شدن زمین از دشمنان ما شده بود را به دست دوستم دادم تا زخم بازویم را بررسی کنم! ناگهان سوزش خاصی در قلبم احساس مینکنم و تنفس برایم سخت وسخت تر می شود بر میگردم! دوستم خنده ای کریه و در عین حال ترسناک بر لب دارد!چیز عجیب تر اینکه چاقویم در دستانش نبود!هیچ جا نبود. دنبال چا قو میگردم دوستم به پشت من میرود.ناگهان سوزشی وحشی قلبم را می فشارد.توان ایستادن ندارم.نگاهم روی سینه ام خیره میشود،خیره به این خونهای جاری! چاقوی گمشده پیدا میشود اما با کمی تفاوت این بار گرمای دستان دوستم را دارد! حال میفهمم معنای خنده اش را!او میرود ومرا تنها میگذارد،تا آخرین قطره ی خونم از خود میپرسم چه شد که این چنین شد؟ و با خود زمزمه میکنم این سخن جاودان را((از ماست که بر ماست))
خوب بعد از مدتها یک چیز.
سال نو مبارک!
اینم یک شعر زیبا.
بخــــوان ای بلــبل خوش خوان که باز از نو بهار آمد
نسيـــــم رفته زين گلشــــــن به رخش گــــل سوار آمد
گذشت آن حسرت پائــــــــــيز ، بهار آمد فرحت انگيز
زغـــــــم شد ساغــــــرم لبريز، بهار خـــوشگوار آمد
بخــــــوان مرغ هـــــزارآوا ، کنون آهنـــــگ دلشادی
که رنگين شد چمن از گل ، درخــت اکنون به بار آمد
بهر سو جلوهً رنگ است ، سرور عشق و آهنگ است
طبيــــــعت مست اورنگ است ، بهاران هم خمار آمد
بهاران جلوه ها دارد ، مگر سير و صـــــــــــفا دارد؟
چه رازی در قـــــــفا دارد ، که باز از نو چو پار آمد
زدشـــــت و دامـــــن صحرا ، زشــــــور و نالهً دري
به گــــــوش آيد همـــــين آوا ، بهـــــــار آمد بهار آمد
انشالا همیگی سال خوبی داشته باشین.
در ادامه مطلبم یک مطلبی در مورد تاریخچه نوروز گذاشتم بخونید و لذت ببرید.
امیدوارم در زیر پرتو نور الهی سال ۱۳۸۸ را به خوبی شروع کنید و به زیبایی به پایان برسانید.
نوروز بر همگی مبارک.
در تمام مدت عمر موفق باشید.
***
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطر جاودان آتش ها
آری،آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر سکرآور گل یاس است
آه،بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوب
بوزد بر ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیا ها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم...تو...پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو...بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو،می خواهم
بدوم در میان صحرا ها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
ز پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان را ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
((فروغ فرخزاد))
اگر مراد تو اي دوست بي مرادي ماست
مراد خويش دگر باره من نخواهم خواست
اگر قبول کني ور براني از بر خويش
خلاف راي تو کردن خلاف مذهب ماست
مرا به هر چه کني دل نخواهي آزردن
که هر چه دوست پسندد بجاي دوست رواست
اول آپ با شعر شروع شد که ملت روحیه بگیرن
قبل از اینکه موضوع اصلی رو پیش بکشم بگم که من به هر حال امروز قصد آپ کردن داشتم و قصد و غرضی در کار نبوده![]()
خب حالا موضوع اصلی:

خب اینجا یه سوال پیش میاد که تولد کیه؟؟؟!!!!
تولد اون پسره است که کلاه آبی داره و چون طرفدار آرسناله اول آرسنال رو کلاهشه (نیست لباس آرسنال آبیه!!!) و اون دختره که پیراهن صورتی داره با اجازتون منم
بقیه هم آمیکلوس و تارا و صدف و سروشن با دوستاشون!!!
امروز تولد شانل دختر توتی هم هست. که البته چون نی نی کوچولو ئه! توی این عکسه نیست![]()
اگه هنوز نفهمیدید تولد کیه؟!! (بزنید تو سر خودتون) نگران نباشید من میگم. تولد جزیره هست ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چون که کیک آدمو چاق می کنه کیک نمی خوریم تو تولدش
ولی خودش باید یه چیزی بهمون بده. مثلا بادوم زمینیه مزمز ![]()
کلا و به طور جدی بگم:
![]()
![]()
تولدت مبارک ![]()
![]()
این دفعه یه متن که ارزش ادبیش نسبت به بقیه ی متنا کمتره چون خودم نوشتم.این دفعه بیش تر از همیشه منتظر نظراتونم.لطفا خیتم نکنید![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ديگر هيچكس برايم نمانده.هيچكدام از ان نارفيقان رفيق نما!زماني با هم دوست بوديم و من به انها كمك ميكردم ولي حال كه من به انها نياز دارم مرا ترك گفته اند و فقط خاطراتشان را برايم گذاشتند!اگر اين هم نبود ديگر توان زندگي نداشتم.در گوشه و كنار خانه به دنبال خاطرات ديگر هستم اما هيچ جا نيست. اتفاقي خودم را در اينه ي قدي اتاق ميبينم.كمي دقيق ميشوم وبلاخره پيدا ميكنم.چند يادگاري جديد.چند زخم عميق روي قلبم!
تاریخ مرگ و ماتم است
تقوم کهنه روی میز
هر برگ آن را پاره کن
میانه شعله ها بریز
باید قلم گرفت به دست
تقویم تازه ای نوشت ، باید تن نداد و رفت
به جستجوی سرنوشت
هر برگ این تقویم درد
روز دروغ و شیون است
تاریخ ما ، حضور ما
در دست تو ، دست من است
بر ما هر آنچه که گذشت
تاریخ ما نبود و نیست
آغاز ما ، عمر زمین
با خلقت دنیا یکیست
تا کی به فکر معجزه
در انتظار حادثه
سوار سرنوشت تویی
پشت غبار حادثه
تا کی به ظلمت گم شدن
جادو شدن ، زانو زدن
خدا ندارد احتیاج
به نذر تو ، نیاز من
تقویم درد و تفرقه
ما رو به عصر سنگ برد
این قوم در خود گم شده
از ذات خود شکست خورد
این کهنه تقویم غریب
تکراره تاریخه عزاست
بی ابتدا و انتهاست
نگو که شرح حال ماست
باید جهان را تازه دید
رفت و به فرداها رسید
برای یک آغاز نو
نباید انتظار کشید
به اعتماد دست هم
باید گرفت از نو قلم
دوباره خط زد و نوشت
از ابتدا قدم قدم
تاریخ مرگ و ماتم است
این کهنه تقویم غم است
بی ترس دوزخ یا بهشت
از زندگی باید نوشت
ترانه سرا: اردلان سرافراز
اول از همه باید از ساحل و خودم تشکر کنم که همیشه آپ های پربار و زیبایی در این وبلاگ می گذاریم!
وباید از بقیه ی دوستان که اصلآ در باغ نیستند تشکر ویژه کرد !!! دوستان پر کار. خسته نشید اینقدر کار می کنید!
به نام خدا
سرنوشت خویش را باور کن
که باری همان توان نهفته ی توست
و نرم می شکفد
و زندگی را از آن دست می آراید
که تو می خواسته ای.
عقاب فاتح قله های زندگی باش
و مسافر دشت های بیکران آن
و هم بدین سان است که واژه های "کار" و "زندگی"
معنای اصیل خویش را باز می یابد
و گل بوته های تلاش تو به گل می نشیند.
وبه دره های عمیق احساس خود سفر کن
که در آن جا کسی جز خویشتن "خود"
باز نمی یابی
و لحظه ها را غنیمت شمار
و آنان را بنیاد دنیایی کن
هر یک به فراخور خویش.
با ایمان به توان خویش از آن میانه راهی بگشا به دنیای زیبای فردا ها.
و بدان در امتداد هر راه که بر می گزینی
همواره دشواری در کمین است
که زندگی اگر نام آسانی داشت
دیگر بر زمین، تلاش معنای خویش را
از کف می داد
و در آسمان، رنگین کمان.
(( شری هاوس هولدر ))
همچنین می خواستم کتاب " یلدا " رو بهتون معرفی کنم . نویسندش: مودب پور . فکر می کنم همه ی کتاب هاش با حال باشه. همچنین در کتاباش طنز بکار برده که از اول تا آخرشو می خندی.
با تشکر از نظرات شما.
به نام خداي دانائيها
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود ،
شش روز مي گذشت .
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد :
" چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ "
خداوند پاسخ داد : " آيا دستور کار او را ديده اي؟ "
او بايد کاملا قابل شستشو باشد ، اما
پلاستيکي نباشد .
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد ، که همگي
قابل جايگزيني باشند .
بايد بتواند با خوردن قهوه بدون شکر
و غذاي شب مانده کار کند .
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را
در خودش جا دهد
و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود .
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را ، از
زانوي خراشيده گرفته تا قلب
شکسته ، درمان کند . . . . .
ادامه در ادامه مطلب: